|
|
|
|
|
حکایت نارسیس حکایت جدیدی نیست اما چون در این سایت قبلا آورده نشده آنرا می نویسم نارسیس جوان بسیار زیبایی بود که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا در آب زلال آن صورت زیبای خود را ببیند . دریاچه هم هر روز بی صبرانه منتظر نارسیس می ماند تا اینکه یک روز نارسیس که محو تماشای زیبایی خود بود به درون دریاچه افتاد و غرق شد پس از مدتی پری های دریاچه متوجه شدند آب دریاچه شور شده است و جویای علت شدند . دریاچه گفت مگر نمی دانید نارسیس مرده است . آن قدر گریسته ام که آبم شور شده .پری ها گفتند آه آن جوان زیبا مرد؟ دریاچه با تعجب پرسید : مگر نارسیس زیبا بود ؟ پریها نیز تعجب کردند و گفتند او زیبا ترین جوان بود مگر تو این موضوع را نمی دانستی ؟ دریاچه پاسخ داد نه .پری ها با تعجب پرسیدند ؟ پس چرا این همه گریه کردی ؟ دریاچه پاسخ داد : آخر من هرروز در چشمان نارسیس می نگریستم و محو تماشای زیبایی خود می شدم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:49 توسط فرهاد داودی
|
|
||