|
|
|
|
|
این بار می خوام یک ماجرای واقعی رو براتون تعریف کنم . دوستی درد دل می کرد که ما آدما با شنیدن و دیدن درس نمی گیریم حتی و قتی سرمون بیاد باز هم کاملا درس نمی گیریم . ماجرا از این قرار بود که او مادرش رو از دست داده بود و حالا همیشه ناراحت بود که چرا به اندازه کافی بهش سر نزده و چرا به اندازه کافی بهش محبت نکرده و چرا گاهی اوقات باهاش بحث و دعوا کرده و حتی چرا تو موقعیت های مختلف ازش عکس نگرفته کلا یکی دوتا عکس اون هم اتفاقی با موبایل ازش گرفته بودن اما حالا اون یکی دوتا عکس بی نهایت عزیز شدن . دوست ما که جند سالیه متاهل شده همسرش رو خیلی دوست داره اما گاهی حوصلش رو نداره . اون به نکته خیلی مهمی رسیده که نتیجه داستان ماست این دوست ادامه میده که قبل از ازدواج یا همسرش دوست بوده و برای شنیدن صداش لحظه شماری می کرده بیشتر روزش رو پای تلفن بوده و با همسرش حرف می زده و هرگز سیر نمی شده . حتی اگه وسط یه کار مهم تماس میگرفته باز هم اولویت با تلفن بوده و هر گز حس نمی کرده کاری و چیزی مهمتر از این هم هست اما اما مدتیه وقتی سر کار یا وسط یه کار مهم وقتی همسرش زنگ می زنه دوست ما کمی عصبی میشه و احساس می کنه همسرش داره وقتش رو می گیره و تمرکزش رو به هم می زنه و محترمانه ازش می خواد کمی کمتر حرف بزنه .این دوست ما ناگهان به یاد گذشته ها افتاده بود و روز هایی که از خدا می خواست فرصت کنه بیشتر با دوستش صحبت کنه اما حالا این هدیه خدا رو با بد خلقی رد می کنه .اما اگه اتفاقی که برای مادرش افتاد برای همسرش هم بیافته چی ؟ اون وقت حسر ت نخواهد خورد که ای کاش برای با هم بودن و محبت کردن بیشتر وقت میزاشت؟ او ادامه میده : ای کاش کمتر منطقی بودم و کمتر حساب کتاب می کردم که الان وسط یه کار مهم هستم و همسرم نباید این موقع تماس یگیره و خودش رو لوس کنه پس نزاریم کارمون به ای کاش برسه . شاید دیر بشه بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم .............................................................. چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده که اکنون همانیم فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:8 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
نسبت زندگی به عشق همچون نسبت رودخانه به جاری بودن است . بدون جاری بودن رود خانه رود خانه نیست و بدون عشق زندگی زندگی نیست . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:54 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
رویای خدا در رويا بودم,خسته و تنها ,بی کس و غمگین, تاریکی همه جا را فرا گرفته بود,نه چیزی دیده میشد و نه شنیده میشد.هر شب این تنها چیزی بود که میدیدم.آن شب آرزو کردم کاش جرقه ای از آتش عشق خدا را فقط میدیدم بلکه مرحمی باشد بر زخمهای تنهایی ام.چشمانم را بستم در هر طرف سوسوهای نوری دیدم که بعضی از آنها به سرعت خاموش میشدند و بعضی دیگر مدتی بیشتر روشن میماندند و دست آخر آنها نیز خاموش میشدند,به دنبال نورها رفتم و مسیر آنها را دنبال کردم, گاهی از مسیر دور می افتادم و گاهی دوباره به دنبال آنها بازمیگشتم,هرگاه که به دنبال آنها میرفتم رفته رفته نورشان بیشتر میشد و مدت بیشتری روشن میماندند و هر گاه که به بیراهه میزدم و دوباره بازمیگشتم نورها به حالت اول بازمیگشتند ولی آنها را چنان میدیدم که مانند درخشان ترین حالتشان در دفعه پیش بودند, در هر نور جلوه ای از حقیقت و فلسفه وجود بود,با پشت سر گذاشتن هر کدام گوئی به خودم نزدیکتر میشدم و گمشده ام را کم کم پیدا میکردم,همینطور در مسیر بودم که آرزو کردم کاش به منبع این نور میرسیدم, دوباره چشمانم را بستم و شمعی را دیدم که بی صبرانه میسوخت و آتش نگاهش همه چیز را میسوزاند,سوختن شمع آهنگ خاصی داشت,شعله های شمع موسیقی زیبائی را در ذهن مینشاندند,به شمع نگاه کردم,با صوتی دلنشین میگفت:((بیا))
نگاه شمع آنچنان برای پروانه لذت بخش بود که آن سوختن برایش مانند نسیمی از بهشت بود.
عاشق تو بودی و معشوق من. آری هر چیز که در جستن آنی,آنی.
عشق تنها راه مینبر به جهان روح (حقیقت ) است تنها سر سوزنی از عشقش,جهانی را به آتش میکشاند منبع اینترنت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:12 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر عشق را در قلب خود احساس
مي كنيد بدانيد كه
ما تنها نیستیم
we are not alone
پست بعدي ۳ شنبه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:37 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
==============
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:1 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگر کمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یا احتیاج .
کافیست از خودمان بپرسیم یا تصور کنیم که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک کند آیا ما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشی را که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟ اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهی است . عشق رها می کند و نیاز در بند . در عشق اجباری نیست و عاشق معشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد . یکی پرنده را دوست دارد و آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد و هرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ... اولی خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بر دوش کسی نیست . حال یک سوال ؟ آیا ما عاشق خدا هستیم یا محتاج او ؟ اگر خدا بهشت را به آتش می کشید آنوقت معلوم میشد چه کسانی عاشقند و چه کسانی محتاج .............. خلاصه اینکه نیاز و احتیاج و خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند آنچنان که ما به سختی بتوانیم تشخیص دهیم که فریب خویش را خورده ایم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل
گفتگو با خدا در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر, شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه . رابيندرانات تاگور
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:19 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذاریم دیگران به طریق خودشان به خدا عشق بورزند
Let's let other people love God in their own way برای اینکه به تو عشق بورزند باید عشق بورزی زیرا این قانون عشق است To get love ,you must give love .this is the law of love . خداوند عشق است و ما وجود داریم چون خداوند ما را دوست دارد God is love , and soul exist because God loves it . هنگامی که قلبت آکنده از عشق باشد دیگر جایی برای ترس باقی نمی ماند When your heart is full of love ,what room is there for fear? منبع: کتاب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:19 توسط فرهاد داودی
|
|
||