تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )

اگر بتونیم با مطالعه یا مراقبه یا هر وسیله دیگری آگاهی خودمون رو نسبت یه خویش و جهان هستی و رابطه ما با جهان بالا ببریم نگاه و دیدگاه ما نسبت به خودمون و جهان اطرافمون و زندگی مون عوض میشه .

چون نگاه هر کس به زندگی و جهان بینی هر فرد نتیجه تعاریفی است که در ذهن و نانخودآگاه خود داره .

پس افزایش آگاهی باعث تغییر دیدگاه و نگاه انسان میشه و تغییر دیدگاه آدم نسبت به زندگی باعث تغییر احساس آدم میشه .

نتیجه ای که میخوام بگیرم اینه که اگه احساس خوبی نسبت یه خود و زندگی و جهان اطرافمون نداریم یک راه اینکه که جهان بینی و دیدگاهمون رو نسبت به مسائل عوض کنیم.

و برای این کار نیاز است که اگاهی بالاتری از مسائل و زندگی به دست بیاریم و این آگاهی به دست نمیاد مگر با مطالعه یا مراقبه یا استفاده از یک استاد .

پس اگه از زندگیتون راضی نیستید یا خودتون یا دنیا رو دوست ندارید سعی کنید تعریف بهتری برای خود و زندگیتون دست و پا کنید اما یک تعریف بهتر نیاز به سطح آگاهی بالا تری داره

باید اول شناخت گسترده تری از شبکه روابطی که جهان هستی رو در بر می گیره به دست بیاریم .

مطالعه خیلی کمک می کنه

شاد و پیروز باشید

فرهاد داودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط فرهاد داودی  | 

 

در لحظه اكنون به سر بردن، يگانه راه زندگي كردن است.

و آنگاه كه تو بدون پس روي به گذشته يا پيش روي به آينده در لحظه اكنون به سر مي بري، آنگاه كه همه انرژي ات بر اين لحظه متمركز است، زندگي گرم و پر حرارت و يك عشق بازي پر شور مي شود.

تو با انرژي خودت شعله ور مي شوي. نور باران مي شوي، زيرا آتش در گرما و حرارت معيني به زندگي تبديل مي شوي، گرما و حرارت به نور تبديل مي شود. و اين تنها راه ثروتمند شدن است

منبع : اینترنت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:4  توسط فرهاد داودی  | 

هر چه از اهمیت مسئولیت پذیری بگویم باز هم کم گفته ام ... ای کاش در بدبختی ها و شکست هایمان به جای سرزنش و نفرین کردن دیگران مسئولیت آنچه که بر سرمان آمده و بر تر از آن مسئولیت آنچه که هستیم را بپذیریم .

این شیوه ی نگرش مثبت به زندگیست و به ما کمک می کند رشد کنیم و از اشتباهات خود و دیگران بیاموزیم .

در صورتی که در بد بختی ها و کاستی های خود دنبال مقصر بگردیم چیزی جز سر شکستگی و شکست بیشتر نصیبمان نمی شود .

آنچه که می گویم شعار نیست واقعیتی است که باید درک شود . ما با رشد آگاهیمان کم کم می فهمیم آنچه که هستیم و آنچه در زندگی ما رخ می دهد همه و همه نتیجه افکار و عملکرد های خودمان است ...

قصد ندارم بگویم که اگر کسی خواسته یا ناخواسته به ما آسیب رساند یا ما را فریب داد مقصر نیست و گناهی مرتکب نشده اما منظورم این است که بجای تمرکز بر روی گناه و تقصیر دیگران که نگرشی مخرب است و ما را به هیچ نتیجه ای نمی رساند بهتر است به درون خود بنگریم تا ببینیم کجای کار اشتباه کردیم که این بلا سرمان آمد .

شاید بپرسید پس خانواده چه ؟ این که من در یک خانواده یا محیط بد متولد شده ام و یا تربیت من خیلی بد بوده و از من سوء استفاده کرده اند که دیگر تفصیر من نیست !!

درست است ... اما چه بسیار کسانی که از ته چاه بدبختی و فلاکت به اوج قله های انسانیت رسیده اند .... کافیست زندگی نامه افراد موفق را بخوانید تا بفهمید تقریبا همه آنها دوران کودکی و جوانی فلاکت باری داشته اند .

اگر کسی به شما خیانت کرد یا فریبتان داد یا به شما ضربه زد اولین سوالتان این باشد که چه درسی در این ماجرا برای من هست ؟؟؟


حس مسئولیت پذیری را جایگذین احساس گناه کنید . نه خودتان و نه دیگران را سرزنش نکنید در زندگیتان دنبال مقصر نباشید .

اشتباهات و مشکلات را به فرصت هایی برای یاد گیری و رشد تبدیل کنید .

شاید الان می دانید و شاید در آینده به این موضوع پی ببرید که همه چیز از درون خود ما می آید و ما و فقط ما مسئول همه آنچه هستیم که هستیم .

اگر خوش بخت شویم یا بدبخت فقط باید مسئولیت آنرا متوجه خودمان بدانیم . اگر کسی به این سطح از آگاهی برسد و بیاموزد که دیگران را بخاطر کاستی هایش سرزنش نکند او فرد خوشبختی است

شاد و پیروز باشید

فرهاد داودی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:28  توسط فرهاد داودی  | 

برای همه ما پیش آمده که ناگهان صدای یک فن یا یک کولر یا یک کامیون ناگهان قطع شود و ما ناگهان متوجه شویم که صدایی وجود داشته که ما می شنیدیم اما متوجه آن نبودیم .   جالبتر از آن آرامشی است که بعد از آن حاصل ما می شود . و شاید هم بگوییم خدا پدرش را بیامرزد که این دستگاه را خاموش کرد  چه سکوت لذت بخشی . 

 نکته مهم قضیه این است که ما متوجه این صدا نیستیم و فقط وقتی می فهمیم صدایی وجود داشته که آن صدا قطع شود .

مسائل روحی روانی نیز درست اینگونه هستند . مثل صداهایی و افکار و تصاویری  که همواره در مغز ما جریان دارند .اگر برای دقایقی قطع شوند آنگاه متوجه سکوتی بسیار لذت بخش خواهیم شد کا تا قبل از آن تجربه نکرده بودیم .  

اما اگر کسی بیاید و بگوید شما مشکل دارید معمولا مقاومت می کنیم و می گوییم ما از نظر روحی و روانی سالم هستیم . 

چرا؟   چون نمی دانیم که بیماریی در درون ما ست که نمی گذارد ما لذت واقی درون خویش را تجربه کنیم . تا این عامل مزاحم برطرف نشود ما متوجه این موضوع نخواهیم شد .

اگر دوستان خوبم چنین تجربه ای داشته اند یا توانسته اند  این صدا را قطع کنند و از سکوت درون لذت ببرند ما را هم در تجربه خود سهیم کنند .

فرهاد  داودی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:10  توسط فرهاد داودی  | 

من برای اعتماد به نفس سه مرحله قائلم

اول اعتماد به نفس حاصل از نادانی

دوم عدم اعتماد به نفس حاصل از آگاهی به نادانی

سوم اعتماد به نفس حاصل دانایی 

 خیلی ها را دیده ام که ظاهرا مشکلی با خود و با زندگی ندارند بخصوص در سن نوجوانی و جوانی . چیزی برای خجالت کشیدن و یا شرمنده بودن در زندگیشان نیست . 

مجبور نیستند به کسی بگویند ببخشید . هنگام بحث و مجادله گویی همیشه حق با آنهاست . 

از همه مهمتر هرگز احساس گناه نمی کنند . (احساس گناه بد ترین آفت اعتماد به نفس است )  

از اینکه به دیگران احترام نگذارند و یا حتی بی احترامی کنند ابایی ندارند . 

هنگام حرف زدن لازم نیست حرفشان را سبک سنگین کنند و از نتیجه آن هرگز خجالت زده و شرمگین نمی شوند .   

  خلاصه می توانم ده ها مورد دیگر در مورد این گونه آدمها که من بیشتر در دوره نوجوانی در اطرافم می دیدم بگویم .  

    سالها فکر می کردم این گونه آدمها دارای اعتماد به نفس و شجاعت هستند اما بالاخره فهمیدم که اعتماد به نفس آنها حاصل نادانی و جهالت و پایین بودن سطح آگاهی شان است .  

آنها نمی دانند که زشت هستند و نمی دانند زیبایی چیست  خود را می بینند و بس و چون نمی دانند میزان نادانی شان چقدر است مشکلی با خود ندارند . و این به ظاهر حد اقل برای من اعتماد به نفس به نظر می آمد .  

   ==========================  

   و اما دسته دوم در مقابل به نظر آدم های ضعیفی می آیند و گه گاه مورد تمسخر دسته اول نیز قرار می گیرند .  

و من بعد ها فهمیدم آنها که ضعف اعتماد به نفس دارند از انسان های دسته اول بر تر هستند چرا که آنها به ضعفها و نوقص و زشتی های خود آگاه گشته اند و این خیلی با ارزش است  اما مشکل آنها اکنون این است که توانا یی ها و ارزش های خود را در نیافته اند و نمی دانند هر کرمی که در پیله خود فرو می رود روزی  پروانه ای زیبا خواهد شد .  

مشکل بزرگ و اصلی افراد گروه دوم این است که عزت نفس ندارند و احساس گناه می کنند . 

آنها زود خجالت زده می شوند و در لاک دفاعی فرو می روند

  برعکس افراد گروه اول بیشتر حالت تهاجمی دارند و یا همواره در حال انتقاد و تمسخر دیگران هستند . آنها در هر موردی نظر می دهند گویی که در همه علوم کارشناس هستند .  

   ===========================

 افراد گروه سوم کسانی هستند که بر جهل خود واقف گشته اند و راه دانایی پیش گرفته اند برخی صاحب قدرت و دانش و ثروت می شوند و بعضی علاوه بر اینها به فروتنی نیز می رسند .  

اگر این اعتماد به نفس همراه با عشق و فروتنی باشد بسیار سازنده و مثبت است  و اگر به غرور و تحقیر دیگران منجر شود به نوعی نتیجه یک نادانی بزرگتر است . 

  ========================

   اعتماد به نفس در کل حاصل عزت نفس است . ما به جای احساس گناه و سرزنش خویشتن (بخاطر کاستی ها و اشتباهاتمان) باید احساس مسئولیت را جایگزین کنیبم  و علاوه بر دوست داشتن خودمان (عزت نفس ) دیگران را هم به همان میزا ن با ارزش بشماریم و دوست بداریم (عشق و فروتنی )   

  برای اینکه بر ارزشهای خود واقف شویم و به عزت نفس برسیم باید شناخت و آگاهی پیدا کنیم و تجربه کسب کنیم  

   به علاوه دانستن یک مهارت مثل نواختن یک ساز یا دانستن یک هنر یا یک زبان یا هر مهارت دیگری که برای اطرافیان ما جالب باشد می تواند در رشد اعتماد به نفس ما بسیار موثر باشد 

   =======================

   آنان که با زشت جلوه دادن دیگرا ن سعی در زیبا دیدن خود می کننند به  جایی نخواهند رسید .  

بعضی ها سعی میکنند همیشه در میان افراد ضعیف تر و فقیر تر و کم سواد تر و پایین تر از خود باشند تا بدین گونه احساس بزرگی کنند اما به محض اینکه با فردی بر تر از خود بر می خورند دیوار اعتماد به نفسشان فرو می ریزد . 

 فرهاد داودی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:34  توسط فرهاد داودی  | 

گاهی اوقات توجه زیاد به خویش و زندگی خود به عکس نتیجه منفی می دهد . گاه باید به درون خود برویم و گاه برعکس باید از خود خارج شویم و توجه خود را به چیزی خارج از خویش معطوف کنیم .

شاید با یک مثال منظورم را بهتر برسانم .

ما هدفی را دنبال می کنیم مثل به دست آوردن یک شغل یا جا به جا شدن از شهری به شر دیگر یا عوض کردن ماشین و خانه یا پیدا کردن دکتری که بتواند مشکل ما را حل کند و .........

تمام تلاش خود را می کنیم اما هنوز نتیجه ای حاصل نشده . همه را ه ها را رفته ایم و هر آنچه لازم بوده به انجام رسانده ایم در این مرحله تلاش بیشتر ما بیشتر شبیه به تقلا خواهد بود و احتمالا اوضاع را پیچیده تر خواهد کرد .

اینجاست که باید آرام گیریم و توجه مان را به چیزی غیر از هدفمان معطوف کنیم و دست از تلاش و تقلا بر داریم ( این به معنی تسلیم شدن یا دست کشیدن نیست ).

درست مثل کشاوزی که زمین خود را شخم زده و محصول را کاشته حال فقط باید به انتظار باران بنشیند .

شاید ملموس ترین مثال هنگامی است که چیزی یا اسمی را فراموش کرده ایم و هر چه سعی می کنیم نمی توانیم آن را به یا د آوریم . بهترین کار این است که موضوع را فراموش کنیم و دیگر به آن فکر نکنیم . اغلب جواب می دهد و پس از آنکه آرام گرفتیم مطلب فراموش شده را هم به خاطر می آوریم

===================================

بر گردیم به مطلب اول .

گاه ما به درون خیلی توجه می کنیم و سعی در بهتر کردن و رشد خویش و آگاهی خویش داریم و تلاش لازم را نیز می نماییم اما ممکن است زمانی فر ا برسد که از همه چیز حتی از خودمان هم خسته شویم . تلاش زیاد و توجه به درون ما را خسته کرده است .

اکنون زمان دست کشیدن است زمان تغییر و استراحت . شاید بهتر باشد مدتی درون و خود را فراموش کنیم و سرمان را با چیز دیگری گرم کنیم تا دوباره زمان بازگشت فرا رسد .

درست مثل کار و استراحت . ما نه می توانیم همیشه در حال کار کردن باشیم و نه همیشه در حال استراحت .

فرهاد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:56  توسط فرهاد داودی  | 

مطلبی از فصل اول کتاب نیروی حال  نوشته اکهارت تول

 

گدایی سی سال کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و  از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرید آن چیست که رویش نشسته ای ؟  

گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه  برای چه باید داخلش را ببینم ؟   غریبه اصرار کرد  که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند . ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است .  

   من همان غریبه اما که چیزی ندارم به تو بدهم . اما به تو می گویم نگاهی به درون بینداز . نه درون صندوق بلکه درون خویش .  

 صدایت را می شنوم که می گویی  اما من گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند .  همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . 

  آن ها  اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار  امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که  درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند .  

 

  برگرفته از کتاب نیروی حال 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:3  توسط فرهاد داودی  | 

 

در مورد اعتماد به نفس حرف های مفید زیادی زده شده . شاید چیزی که می خوام بگم متفاوت باشه و شاید هم برای بعضی ها تکراری .

خیلی پیش آدم هایی رو می دیدم که  انگار اصلا ضعف اعتماد به نفس ندارن . خیلی راحت پرخاش و بی ادبی می کردند . صداشون رو راحت بالا می بردن و هر وقت لازم بود در گیر می شدن . راحت شوخی می کردن بدون اینکه نگران این باشن که دیگران در موردشون چی میگن یا چی فکر می کنن .

 در مقابل آدم هایی هم بودن که دائم سعی می کردن با ادب باشن و مراقب حرف زدن و رفتارشون باشن مبادا دیگران نارارحت بشن . وبراشون خیلی مهم بود دیگران در موردشون چی میگن یا۶ چی فکر می کنن . به نظر می رسید اعتماد به نفس در این افراد پایین و شکننده بود .

بعد ها متوجه موضوعی شدم که تونستم اون رو به قضیه اعتماد به نفس هم تعمیم بدم .

مثلا ما دو جور جنون داریم جنون زیر عقل و جنون بالای عقل . اولی همون دیوانگیه یعنی آدم عاقل نیست یا از عقلش نمی تونه درست استفاده کنه  مثلا بچه ها نمی تونند درست از عقلشون استفاده کنند . بعد عاقل می شه یعنی از عقلش خوب استفاده می کنه.

اما در عرفان یک مرحله دیگه هم داریم که آدم عقل رو پشت سر میزاره و به ابزاری میرسه که خیلی از عقل قوی تر و کارآمد تره . شاید بشه اسمش رو عشق گذاشت .

و یا مثلا در بحث آرامش هم می توان سه  مرحله قائل شد  اول آرامش قبل از طوفان بعد هم طوفان و سپس آرامش بعد از طوفان .

مثلا فردی زندگی خوب و آرامی دارد تا یک روز یک اتفاق مثل جنگ یا یک زلزله یا یک سرقت یا بیماری یا فوت یکی از عزیزان یا هر اتفاق دیگری این آرامش را بر هم میزند و زندگی شخص دستخوش طوفان و آشفتگی می شود . حالا او باید مبارزه کنه و اگر  بتوانه شرایط را کنترل کنه به آرامشی با ثبات تر از قبل می رسه و این آرامش بعد از طوفانه و اینبار کمتر چیزی می توانه اونو آشفته کنه .

این دسته بندی رو میشه به موارد دیگه هم تعمیم داد  مثلا در مورد اعتماد به نفس .

یک سری آدم ها مثل کرم می مونن اونها از اینکه کرم هستند ناراحت نیستند اما بعضی ها که فهمیدن پروانه بودن خیلی بهتر از کرم بودنه دچار ناراحتی و ضعف اعتماد به نفس می شن و در پیله خودشون فرو می رن اما اگه به حرکت و رشد خودشون ادامه بدن به زودی به پروانه ای زیبا تبدیل می شن .

اعتماد به نفس یک احساسه و احساسات انسان تحت تاثیر مستقیم تصاویر بیرونی و ذهنی هستند . تصویر ذهنی فرد از خودش و از زندگی روی احساس او اثر میزاره و اگه تصویر و تعریف خوبی از خودش نداشته باشه اعتماد به نفسش هم ضعیف میشه .

حال ریشه تصاویر و تعاریف ذهنی در کجاست ؟ در شناخت و اعتقادات و جهان بینی ما .

پس اگر تعریف ما از زندگی و جهان بینی ما و شناخت  و آگاهی ما دچار ضعف باشه تصویر ذهنی ضعیفی از خود خواهیم داشت و در نتیجه احساس خوبی به خودمون نخواهیم داشت و اعتماد به نفس ما هم ضعیف و متزلزل میشه

مثلا  اگر شما هم دنیا را یک کلاس آموزش و محلی برای رشد و تعالی بدونید دیگر بابت اشتباهات و ضعف هاتون خودتون را سر زنش نخواهید کرد چون می دونید فقط از طریق تجربه کردن زندگی و آموختن از اشتباهاته که می شه رشد کرد و به هدف زندگی نزدیک شد .

اونوقت  به جای احساس گناه احساس مسئولیت خواهید کرد و هر گز خود را سر زنش نخواهید کرد .

اونوقت خودتون رو با دیگران مقایسه نمی کنید که مثلا فلانی از من بالا تره بلکه به سادگی خواهید گفت که فلانی از من جلو تر ه من هم اگر حرکت و رشد کنم به جایی که باید برسم خواهم رسید .

البته باز هم تاکید می کنم که منکر تاثیر شرایط محیطی مثل خانواده و جامعه و وضع مالی نیستم اما توان انسان همیشه بر تر از شرایط محیطی است .

به نظر من اینکه کجا هستیم چندان مهم نیست مهم این است که از حرکت باز نایستیم .

اگر اجازه دهیم معیار های ارزش گذاری اجتماع به ما تحمیل شود آنوقت خودمان را هم با همان معیار ها ارزش گذاری خواهیم کرد و این مقایسه ممکن است یا اعتماد به نفسی کاذب به ما بدهد و یا برعکس اعتماد به نفس ما را در هم شکند .

 اگر دوستان در این مورد مطلی بیشتری دارند یاسوالی دارند خوشحال میشم در همین صفحه مطرح بشه

شاد و پیروز باشید

 

فرهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:24  توسط فرهاد داودی  | 

انسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت .
 
در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب ها ی خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم .
  
 در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد .
 
رئیس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد :
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم
  
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:22  توسط فرهاد داودی  | 

 

در عرفان از نیستی و فنا زیاد صحبت شده است : بلندی از آن یافت کو پست شد ..... در نیستی کوفت تا هست شد

 اما چطور میشود از نیستی به هستی رسید ؟

آنچه نیست میشود نفس انسان است و وقتی نفس نیست شد روح میتواند خود را متجلی کند و هستی واقعی خویش را آشکار سازد.

 حجاب چهره جان می شود غبار تنم ..... خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

 نفس و منیت عامل تمام رنج هاست . درواقع اگر نفس و منی در کار نباشد دیگر رنجی هم باقی نخواهد ماند . چون هر آنچه که هست روح است . و روح چیز نیست . از جنس ماده و انرژی نیست که چیز باشد پس با معیار های انسانی ما او هیچ است و هیچ کس نمی تواند هیچ را بیازارد وهیچ تیری به هیچ اصابت نمی کند .

 مثل خلاء مثل آینه مثل آب .

 خلا ء هیچ نیست اما همه چیز را در خود دارد و قدرت خلق همه چیز را داراست . خلاء قوی ترین نیروی جاذبه را دارد .

 آینه هیچ تصویری از خود ندارد . هیچ منیتی در آینه نیست . هر که در او می نگرد خود را می بیند و هر چه نثار آینه کند به خودش باز می گردد .

 

آب بی شکل است ودر هر شرایطی به شکل متناسب با آن شرایط در می آید . آب همواره جاریست و توقف او مرگ اوست . و از همه جالب تراینکه  موانع باعث رشد و افزایش قدرت آب می شوند .

 اگر سد یا مانعی جلو آب را بگیرد آب صبر می کند و زیاد و زیاد تر می شود آنقدر که یا مانع را با خود می برد یا از روی آن سر ریز می کند .

 درست است که موانع موقتا آب را از حرکت باز می دارند اما همین موانع هستند که باعث افزایش و بالا آمدن آب می شوند و این قدرت آب را افزایش می دهد .

 زندگی هم بسیار شبیه به همین فرایند است . برای انسانهایی که مثل آب جاری هستند موانع فرصت هایی هستند برای رشد و بالا آمدن و قوی تر شدن (بیشتر از لحاظ روحی و درونی ) .

  آبی که بالا آمده اکنون به زمینها و زمینه های بالاتری دسترسی دارد واینچنین انسان با بزرگ شدن در مقابل مشکلات و موانع قدم به جهانی بالاتر و زندگی بهتر می گذارد .

  فرهاد

 درپست بعدی بحث تاثیر ذهن بر اشیاء و وقایع را ادامه می دهیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:45  توسط فرهاد داودی  | 

بعضی معتقدند که آدم خوب یا معنوی شخصیه که خالی از عواطف منفی مثل خشم  رنجش ناراحتی و کینه باشه اما خالی شدن آدم از اینها کار آسونی نیست و بد تر از اون اینه که ما نارارحتی هامون رو تو خودمون بریزیم و سر کوب کنیم . مثلا خوردن خشم می تونه درون ما رو بیمار کنه و حتی باعث آسیب جسمانی و ناراحتی قلبی بشه . البته بروز خشم و سایر عواطف منفی هم بسیار مضره و هم به ما و هم به دیگران آسیب میرسونه .

حال سوال اینه که چه کار باید کرد ؟

آدم مثبت یا متعادل  مثل همه ممکنه ناراحت  عصبانی  یا رنجیده بشه اما موضوع و نکته مهم در میزان و شدت ناراحت شدن و عصبانی شدن است

یعنی اونقدر عصبانی نشیم که به خودمون و دیگران آسیب برسونیم . اونقدر رنجیده نشیم که غصه و ناراحتی چندین روز رو زندگیمون سایه بندازه .

اگه چیزی ناراحتمون کرد سعی کنیم در اولین فرصت ممکن از اون حالت در بیایم و لبخند بزنیم و تا اونجا که بتونیم همه چیز رو  ساده تر بگیریم فراموش کنیم .

البته ممکنه اولش آسون نباشه . بخصوص برای کسایی که روحیه حساسی دارند و زود رنج هستن اما اگه بخوان و تلاش کنن حتما می تونن .

محیط و آدمای اطراف ما همیشه چیز هایی برای رنجاندن و عصبانی کردن ما دارن و این رو تقریبا نمیشه کاریش کرد اما ما می تونیم خودمون رو عوض کنیم و میزان حساسیت هامون رو کم کنیم .

این درست مثل خونه ایه که از محیط اطرافش و از هوا گرد و خاک می گیره .... گرد و خاک رو نمیشه کاریش کرد حتی از پنجره بسته هم وارد میشه . اما این ما هستیم که نباید بزاریم گرد و خاک همینجور بشینه و بشینه تا همه چیز رو تیره و مات بکنه

مسئله خود گردو خاک نیست بلکه میزان اون مهمه . اگه خونه کمی گردو خاک داشته باشه خیلی مهم نیست اما اگه پر بشه گرد و خاک اونوقت زنگی ما رنگ و زیبایی خودش رو از دست میده .

عواطف منفی هم درست همین طور هستند . اگه از حد بگذرن همه چیز رو به هم می ریزن .

پس باید عواطفمون رو چه مثبت چه منفی در حد متعادلی نگه داریم . نه خوشحالی خیلی زیاد و افراطی خوبه و نه ناراحتی بیش از حد .

این من رو یاد کسانی میندازه که در دوستی و دشمنی افراطی هستند . یعنی اگه باهات دوست شدن سرشون رو برات میدن و اگه باهات دشمن شدن سرت رو می برن .

شاد  باشید . 

فرهاد

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:51  توسط فرهاد داودی  | 

 

شاید یکی از مهمترین کلید های آرامش بی تفاوتی باشد . البته این نوع متفاوتی از بی تفاوتی است و چون واژه ای برای تعریف آن نساخته اند به ناچار از واژه ی بی تفاوتی استفاده می کنیم .

  

حتما چیزها و افرادی هستند که شما نمی پسندید و یا شدیدا با آنها مخالفید و حتی اعتقاد دارید که عامل بد بختی شما و خیلی های دیگر هستند و جالب اینکه آنچه را که شما نمی پسندید مورد پسند عده ای دیگر است و آنها هم به نوبه خود با شما و روش زندگی شما مخالف هستند . (البته منظورم به طور کل است نه اینکه عده ای شمای خاص را نشانه گرفته باشند )

 

احتمالا هر بار که با چنین فردی یا چنین عقیده ای مواجه می شویم (حال چه به صورت کتاب و نوشته چه در فرم یک برنامه ی تلویز یونی یا فیلم )شدیدا یا تا حدی عصبانی می شویم و حرص می خوریم و آرزو می کنیم کاش قدرت داشتیم تا ریشه ی این افراد یا این حرفها را می کندیم .

و البته هر گز چنین قدرتی نخواهیم داشت . نه ما نه هیچ کس دیگر د ر هیچ زمانی چون تاریخ ثابت کرده جنگ اعتقادی همیشه بوده و خواهد بود .

 

اینجاست که دست به دامن خدا می شویم و خدا را به نفع خودمان به میدان می کشانیم . جالب اینجاست که همه طرفهای درگیر به نوعی خدارا طرفدار خود می پندارند .

    

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   

اکنون ما به درکی بالا تر و والا تر از هستی نیاز داریم . درکی که به ما نشان دهد خداوند همواره در حال کار است و در همه موقعیت ها و شرایط حضور دارد و خود مراقب است همه چیز درست پیش برود ، درست اما شاید نه آن گونه کا ما درست می پنداریم . (جنگ هفناد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند )

 

اگر باور کنیم و بدانیم که حقیقت فقط و فقط یکی است و آن خداست و در انحصار کسی نیست آنگاه می توانیم دست از حق به جانبی برداریم و عصبانیت ما کمتر خواهد شد و دیگران را همانطور که هستند خواهیم پذیرفت . البته چه خوب است که دیگران هم ما را همانطور که هستیم بپذیرند .

 

آنگاه اگر احساس کنیم چیزی غلط یا بد است آنرا به خدا می سپاریم و در عین حال برای اصلاح و بهبود آن تلاش می کنیم اما اکنون تلاش ما با نوعی بی تفاوتی همراه است . به گونه ای که کار ما به عصبانیت یا تعصب و جنگ و نزاع کشیده نمی شود .

 

ما صرفا تمام تلاشمان را می کنیم و اگر تغییری در اوضاع حاصل نشد آنرا به خدا می سپاریم و تسلیم حکمت خداوند می شویم . شاید در وقتی دیگر به ما یا به طرف مقابل ما  ثابت شود که چه چیزی بهترو درست تر بوده .شاید هم در زمانی دیگر فرصتی دوباره به ما داده شود تا برای بهبود اوضاع تلاش کنیم . اما در این راه آشفتگی و در گیری و عصبیت ایجاد نمی کنیم .

  

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   

در واقع این یکی از تضاد ها و تناقضات وجود ماست . چگونه می توان چیزی را خواست و برای آن تلاش کرد و در عین حال نسبت به آن بی تفاوت بود ونتیجه را به خدا سپرد ؟

به حرف ساده است اما در عمل نیاز به تمرین و زمان زیاد دارد . بارها و بارها شکست خواهیم خو رد  اما  روزی به درک و قدرتی خواهیم رسید که دیگر کمتر چیزی خاطر ما را آشفته کند و باعث خشم و عصبانیت یا نا امیدی ما شود .

 

برای تمرین مثلا می توان از وقایع روز مره شروع کرد . حتما در طول روز خبر های زیادی می شنویم و اتفاقات زیادی چه در شهرمان و چه در جهان روی می دهد که شدیدا با عث عصبانیت ما می شود . شاید این بهترین نقطه ی شروع باشد .

  

مشکل خود و دیگران را درک می کنیم اما سعی می کنیم حرص نخوریم و خدا را در صحنه حاضر ببینیم . از خدا بخواهیم که اگر حکمتی در کار است که هست آنرا به ما نشان دهد و درکی به ما بدهد تا حقیقت را آنگونه که هست ببینیم نه آنطور که دلمان می خواهد .

 

و باز از خدا بخواهیم که کار درست و راه درست را به ما نشان دهد .وظیفه خود را به درستی انجام دهیم و در عین حال نسبت به کل ماجرا بی تفاوت و بی تعصب باشیم . چون نهایتا در تمام سختی ها و حتی مصیبت ها درس هایی گرانبها نهفته است .

  

قطعا دلسوز تر و مهربان تر از خدا وجود ندارد . حتی از مادر به ما مهربان تر است اما اگر سختی ها و بلاها یا به اصطلاح ظلم ها بر سر ما ریختند و به نظر رسید که خدا کاری نمی کند اشتباه از ماست .

چه بسا او در حال تعلیم و پختن ما باشد .

الماس را با سخت ترین دستگاه ها تراش می دهند .

 

در پیگیری اهدافمان نیز می توانیم با همین بی تفاوتی کار را ساده تر کنیم . کافیست با تمام اشتیاق هدفمان را دنبال کنیم اما نتیجه را به خدا بسپاریم و نسبت به شدن یا نشدن آن بی تفاوت باشیم .

 

البته باز هم می گویم . ممکن است  به حرف  ساده به نظر بیاید اما در عمل نیاز به پایداری و مقاومت و مداومت زیاد دارد .

 

قصد ندارم بگویم خندیدن در هنگام بلایا و گرفتاریها مخصوصا مشکلاتی که برای عزیزان ما پیش می آید کار ساده ای است اما حد اقل می توانیم کنترل بیشتری روی زندگی خود داشته باشیم .

به امید موفقیت و شادی همه

فرهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 2:11  توسط فرهاد داودی  | 

 

بسیاری از قوانین ساده فیزیکی و فرم های اجتماعی ، صورت ساده شده ی قوانین حاکم بر کل جهان هستی هستند .... مولوی این مسئله را در یک بیت شعر بیان کرده است: " صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست "

مثلا قانون چرخه ها ... یعنی هر چیزی پس از جدا شدن از مبدا و منشاء خود روزی به سوی آن باز می گردد ... " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روز گار وصل خویش "

مثلا آب از سطح دریا جدا می شود و پس از سفری طولانی و گذشتن از کنار زشتی ها و زیبایی های بسیار باز به دریا باز می گردد . چرخه ی مواد و چرخه ی انرژی نیز همین قاعده را دنبال می کند . مثلا گیاهان و حیوانات جسم خود را از خاک می گیرند و روزی دوباره به خاک تبدیل می شوند .

وجود حقیقی ما نیز از خداست و روزی و هم اینک نیز در راه باز گشت به منزل حقیقی خود یعنی پیش خدا هستیم .

همین چرخه را در قانون عمل و عکس العمل فیزیکی و قانون کارما می توان دید ... هر عمل و اندیشه ای به سوی مبدا آن عمل یا اندیشه باز می گردد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

تشابه دیگر را می توان در سیستم آموزشی این جهان یافت . دنیای ما همچون یک مدرسه ی بزرگ است و انسانها ، شاگردان و دانشجویان وحتی اساتید این مدرسه هستند .

برخی هنوز در مرحله ی جنینی (خون آشامی ) و برخی دیگر در مرحله شیر خوارگی و کودکی هستند ، انسانهایی که جهان را فقط جای خوردن و بازی کردن یافته اند غافل از اینکه به زودی دوران بازی گوشی سر می آید و باید وارد مدرسه شوند و تحت انظباط و آموزش قرار گیرند.

برخی مهد کودکی و کودکستانی هستند .جهان برای آنها مکان بازی و تفریح است .آنها متوچه نیستند که مربی ها از دور مراقبشان هستند و نمی دانند که وسائل و اسباب بازی هایی که به آنها داده شده فقط برای بازی نیست بلکه جنبه ی آموزشی هم دارد .

بعد از آن وارد مدرسه ی ابتدایی می شوند و مسئولانه تر در امر آموزش شرکت می کنند اما تصویر و تصوری از کل فرایند پیش رو ندارند اما در مرحله ی بعد یعنی دبیرستان این انسانها تصویر کلی تری از مسیر تکامل خود می یابند.

پس از آن باید برای ورود به دانشگاه و ساختن آینده ی خود تلاش کنند . اکنون آنها می دانند که به زودی مسئولیتی به عهدشان گذاشته خواهد شد . اکنون آنها حضور استاد را بیشتر درک می کنند و مقصود از زندگی را بهتر می فهمند . در دانشگاه زندگی مسئولیت آموزش به عهده ی خود دانشجو می باشد و استاد فقط راهنما و هدایت گر اوست .

حتی او می تواند به عنوان دانشجو در امر آموزش سطوح پایین تر به استاد کمک کند مثلا به ابتدایی ها و دبیرستانی ها درس بدهد .

او کم کم فارغ التحصیل شده و خود به استاد تبدیل می شود اما همچنان دانشجوی سطحی بالا تر از حیات باقی می ماند و می تواند به یادگیری ادامه دهد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

اگر دنیا به صورت مدرسه ی بزرگ ببینیم حضور خدا را در همه امور جهان بهتر تشخیص خواهیم داد .

می فهمیم که چرا گاه مسیر زندگی سخت و گاه آسان می شود . چرا گاه آنچه را که می خواهیم دور از دسترس ما قرار می دهند .

برای اینکه یک کودک تشویق به راه رفتن شود میوه یا خوراکی مورد علاقه ی او را کمی دور تر از او نگه می دارند تا او را وادار به راه رفتن کنند ، یکی هم دست کودک را می گیرد و مراقب است آسیب نبیند .

میوه برای کودک هدف است اما برای مربی هدف نیست ، وسیله و بهانه ایست برای آموزش

کودک .

اهداف و خواسته های ما نیز وسیله ی آموزش ما هستند. و خداوند در پس آنها به هدفی والا تر می نگرد .

خواسته های ما نقش همان میوه را دارند . برای رسیدن به آنها باید بلند شویم و راه بیفتیم . با نشستن و گریه کردن و پا کوبیدن و از خدا خواستن چیزی عایدمان نمی شود

باید از خدا خواست اما به طریق درست . دعای غلط ما را به نتیجه ای نمی رساند .اگر خواسته ها و آرزوهایمان را بی هیچ زحمت و تلاشی در اختیارما ن بگذارند هر گز زحمت حرکت کردن و آموختن را به خود نخواهیم داد . هدف نهفته در پس تمامی آرزو ها و خواسته های ما همانا آموختن دروس معنوی است .

به هر حال برای رسیدن به اهدافمان باید حرکت کنیم چون آنها را معمولا کمی دور از ما نگاه می دارند . اما در عین حال آنها درون خود ما هستند ، همینجا و در همین لحضه . دور بودن آنها فیزیکی نیست بلکه فاصله ایست در درون آگاهی خود ما .

میوه و آرزو پاداش حرکت و تلاش ما هستند . اما اگر کودک آنچنان سر گرم ظرف میوه شود که راه رافتن و هدف را فراموش کرد .روزی دستی ظرف میوه را از مقابل او بر خواهد داشت . اینجاست که ما حسابی غافلگیر می شویم وناگهان چپیز های با ارزشی مثل شغل سلامتی همسر ماشین یا خانه را از دست می دهیم و بعد ناله می کنیم که " چه کسی پنیر مرا برداشته است "

شاید این به این خاطر باشد که زیادی مشغول ظرف میوه شده بودیم و دست رو زگار می خواسته دوباره ما را به حرکت در آورد . اینبار به سوی هدفی بهتر و بالا تر .

فرهاد 

www.happylife.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:39  توسط فرهاد داودی  | 

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:50  توسط فرهاد داودی  | 

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:48  توسط فرهاد داودی  | 

 

    به نظر شما پروانه بایددر جهت  حفظ پیله ی خود  سعی کند یادر پاره کردن و رها شدن از آن ؟

شاید هر دو . ساختن و تکامل پیله مرحله ی اول رشد و پاره کردن و رها شدن از پیله مرحله ی بعدی رشد و تکامل است .

پروانه برای پروانه شدن ابتدا باید پیله ای تنگ و تاریک اما به نوبه ی خود زیبا و پر زرق و برق به دور خود بتند و مدتی  در آن سیر کند تا رشد یافته و قدرت پرواز یابد . سپس روزی می رسد که پیله گنجایش او را ندارد و حس بی تابی او را به حرکت وا می دارد . اکنون او علاقه ای به ماندن در پیله ندارد . پیله دیگر جای رشد نیست . اکنون آن یک زندان تنگ و تاریک است . (حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم .... خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم )

حال او باید پیله ای را که با زحمت فراوان به دور خود تنیده سوراخ کند و از آن رهایی یابد . او باید از نوک تنگ و سخت پیله خارج شود . نه از قسمت پهن و نرم تر آن چرا که فقط در صورتی بالهای او قدرت پرواز خواهند داشت که با فشار زیاد او سر تنگ پیله خارج شده باشد . این عمل مایعات بدن او را به درون بالهایش هدایت می کند و بالها بزرگ و قوی خواهند شد .

بعد از تلاش و پاره کردن پیله اکنون او به جای خزیدن بر روی شکم خود آزادانه در آسمان پرواز می کند و از شهد گلها می نوشد .

این دقیقا حکایت ما انسانهاست .

ما به این دنیا می آییم . اول مثل کرمی کور در همه جا می خزیم تا چیزی برای خوردن و ارضاء نفس خود بیابیم . بعد شروع به تنیدن پیله ای به دور خویش می کنیم . 

اینجاست که ما سراغ تحصیلات می رویم سراغ جایگاه اجتماعی سراغ موفقیت و سراغ هر آنچه که زندگی ما را قشنگ تر و پیشرفته تر می کند . عنوانهایی همچون دکتر . استاد عالی جناب و .............. همه و همه مشخصات پیله ی ما هستند . هر کدام سعی در بهتر تنیدن پیله ی خود داریم .

سالهای سال و حتی قرن ها تلاش می کنیم تا هویتی برای خود دست و پا کنیم .

یاد گیری اصول موفقیت و خلاقیت هم بخش از تکامل ما درون پیله است . ما یاد می گیریم که خلاق باشیم . می آموزیم که زندگی درون خود ماست . یا د می گیریم چگونه به خواسته های خود برسیم ودر این دنیا شاد و خوب زندگی کنیم . اما اینها همه و همه مراحل تکامل ما درون پیله است .

حال خیلی بزرگ شده ایم . آنقدر که دیگر حس می کنیم دنیا برای ما جای کوچکیست . تمام تجربیات موفقیت ها و خوشی ها و شکست ها را چشیده ایم و دیگر زندگی دنیوی و بازی های آن جذابیت چندانی برایمان ندارد . ...البته گاهی با فراموش کردن تجربیات گذشته مجبور به تکرار هزار باره ی آنها می شویم . بالاخره زمانی فرا می رسد  که وابستگی و دلبستگی ما نسبت به دنیا کمرنگ می شود و از بین می رود .

اکنون می خواهیم قدم به دنیایی بزرگ تر و روشن تر بگذاریم . بزرگی دنیای جدید و روشنایی آن مثل بزرگی و روشنایی زمین در قیاس با پیله ی پروانه است .

اما این قدم آخر شاید سخت ترین قدم ما باشد . اکنون باید از پیله ی خود خارج شویم و آن هم از سر تنگ آن . کاری بس دشوار

شاید این درس آخر همان آموختن عشق و رهایی باشد .

به هر حال زندگی ، خود ما را در مسیر تکامل هدایت خواهد کرد اما گاهی درسها و گفته های اساتید مختلف ممکن است متناقض به نظر برسد .

گاه می بینید شخصی در حال آموزش روشهای بهتر و موفق تر زیستن است و شخصی دیگر آموزش می دهد که چگونه همه چیز را رها کنید و از پیله ی خود رها شوید .

هر دو اینها در جهت تکامل روح است و هر کدام به نوبه خود اتفاق می افتد .

آموزش روشها و تکنیک های موفقیت ما را به خدا یا به رهایی معنوی معنوی نمی رساند اما می تواند بخشی از آماده سازی ما برای رهایی و رسیدن به خدا باشد .

ابتدا قواعد کار را می آموزیم و بعد باید همه قواعد را فراموش کنیم و همچون یک استاد، بی قاعدگی هنر مندانه ای را به نمایش بگذاریم .

یک مثال می زنم . ما دو نو ع جنون داریم یکی جنون زیر عقل دوم جنون ما ورای عقل . یکی آنکه از عقل خود درست استفاده نمی کند و به خود و دیگران لطمه می زند و دوم مجنونی که مرحله تکامل عقلانی (پیله ) را پشت سر گذاشته و اکنون به چیزی رسیده که بسیار فراتر و بر تر از عقل آدمیست .((عارف در همان دریایی شنا می کند که مجنون در آن غرق می شود ))

اول، کسی  که بدون شمع و در تاریکی قدم می زند و دوم عاقل ، که با نور عقل (شمع ) در تاریکی قدم بر می دارد و کور سوی عقل  هدایت گر راهش است . و سوم آن است که در زیر نور خورشید قدم بر می دارد . در روشنایی آگاهی الهی

به قول حافظ  :   عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی  ......  عشق داند که در این دایره سر گردانند .

دایره همان قانون چرخه ها و تکرار و کارما (عمل و عکس العمل ) است و سر گردانی عاقل این است که فقط قسمتی از واقعیت را می بیند آن هم به طول زندگی محدود خود . نه پیش از آن را می بیند و نه پس از آن را .

مانند کسی که در یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی به مسافت کمی فقط پشت و جلو خود را می بیند . حال ممکن است سر پیچ بعدی یک کامیون او را زیر کند . اما کسی که دید معنوی دارد مثل کسی است که می تواند جاده را از بالا واز آسمان نگاه کند (مثلا با سیستم ماهواره ای ) و همواره تمام مسیر را یک جا زیر نظر دارد و می داند سر پیچ بعدی چه چیزی منتظر اوست .

البته منظورم این نیست که انسانهایی که به آگاهی معنوی رسیده اند در فقر و یا در غار زندگی می کنند . آنها احتمالا اساتید بزرگ خلاقیت و موفقیت هستند و خلق یک زندگی شاد برای آنها شاید به مراتب ساده تر از دانشجویان یا اساتید موفقیت باشد چون آنها در روشنایی خورشید به سر می برند و در آسمان پرواز می کنند .

مقایسه ی آنکه به روشنایی و آگاهی معنوی  رسیده و او که در ذهن و عقل پیشرفت کرده و قدرت های ذهنی خود را به حد اعلا رسانده مثل کسی است که با هواپیما سفر می کند و کسی که با ماشین آخرین سیستم مسیر را می پیماید .

البته هر دو اینها از کسی که با یک گاری درب و داغون سفر می کنند یا با ژیان خیلی جلو تر هستند اما پرواز کجا و رانندگی کجا ؟

فرهاد

راستی ممنون  زحمت نکشید  نمی خواد نظر بدید .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط فرهاد داودی  | 

 

ارزش یک کانال آب به آبی است که درون آن جاریست نه خود کانال . یک کانال خشک یه هیچ کار نمی آید . کار کانال انتقال آب و رساندن آن  به جاهای دیگر است اما خود کانال  بیش از همه از آن بهرمند می شود .

 اگر کانال رسوب کند و گل و لای کم کم آنرا پر کند دیگر جای چندانی برای جریان آب  باقی نخواهد ماند . مگر اینکه مدتی آب را ببندند و کانال را کاملا لایروبی کنند  تا دوباره مجرایی پاک برای گذر آب شود . اما اگر هر روز و همیشه از کانال مراقبت شود و لایروبی های روزانه صورت گیرد کانال ما  نه تنها در وضعیت وخیمی قرار نخواهد گرفت بلکه بهتر و پر آب تر هم خواهد شد .

حال مقایسه کنید کانال را با  وجود خویش . ما پیش از آنکه جسم هایی باشیم که روح داشته باشیم   روح هایی هستیم که جسم داریم . روح هایی که مدتی در این جسم بر سر کلاس زندگی نشسته ایم تا درس عشق و آگاهی بیاموزیم .

ما قرار است بیاموزیم مجرای عشق  و آگاهی  باشیم . قرار است  بیاموزیم عشق الهی را به تمام زندگی بتابانیم . وجود ما ند مثل همان کانال آب است که باید عشق خداوند را به هر آنچه سر راهش قرار می گیرد برساند و نهایتا به دریا برسد .

اما همانطور که کانال آب بیشتر از همه از آب برخوردار می شود مجرای عشق الهی نیز بیش از هر کس و هر چیز دیگر  از این عشق برخوردار خواهد شد . یعنی اگر اجازه دهیم برکات و عشق الهی از طریق ما به تمام زندگی برسد خودمان بیش از همه از آن بهرمند خواهیم شد .  

اما وجود ما هم مانند کانال آب دائم در حال پر شدن توسط رسوبات و گل و لای روزانه است  و اگر مدتی به آن توجه نکنیم  کم کم  مجرای ما  بسته خواهد شد  .  همچون زمینی مسطح که آب نمی تواند در آن جاری باشد و در نهایت خشک خواهد شد .

 

برای مجرا بودن باید نیست شد . کانال آب با نیست شدن و با برخواستن از سر راه جریان آزاد آب به مجرا تبدیل می شود . اگر به جای گود شدن برجسته می شد کمترین آبی هم دریافت نمی کرد . به مصداق آن شعر که می گوید :  در نیستی کوفت تا هست شد .

نفس آدمی و منیت او زمینی بلند است که نمی تواند جریان آب را نگه دارد یا منتقل کند : هر گز نخورد آب زمینی که بلند است .

گاه وجود ما همچون  فانوسی میشود غبار گرفته که نور درون را به بیرون نمی تاباند و زندگی ما را  در تاریکی فرو می برد . گاه کانال آبی می شویم رسوب گرفته که آب نمی تواند  در آن جاری  شود . همچون  زمینی خشکیده .

اگر مجرایی  رسوب گرفته و خشک  باشیم  باز گشت به حالت طبیعی ممکن است پر درد و رنج باشد . کندن و حفر کردن یک زمین بی درد نیست .  ظرف سیاه و دوده گرفته را با سیم زبر تمیز می کنند نه با ابر لطیف .

اما می توانیم پیش از آنکه ظرفیت و قابلیت خود را برای مجرا بودن  از دست بدهیم مراقبت های روزانه را مورد توجه قرار دهیم . با انجام مراقبه و  تمرین های معنوی روزانه می توانیم مجرایی پاک و باز برای جریان عشق و آگاهی الهی (نور و صوت خداوند ) بمانیم .

مراقبه روزانه رسوبات و زوائد وجود ما را می سوزاند و از بین می برد و کم کم ما را به روی عشق خداوند باز می کند و ما با مجرا شدن و رساندن این عشق به عالم بیرون از خود جریانی پیوسته در درون خود ایجاد می کنیم که بیش از همه و پیش از همه مزرعه ی زندگی خود ما را سیراب خواهد کرد . البته به شرط اینکه سعی در نگه داشتن آن برای خودما ن نکنیم . چون وقتی خروجی یک جریان بسته شود ورودی آن نیز بسته می شود .

شاید بتوان در آرامش شب در گوشه ای ساکت و آرام نشست و ده تا بیست دقیقه  نامی مقدس را به آرامی و با حالتی نشاط آور زمزمه کرد  یا هر تصور واندیشه دیگر  که ذهن ما را متوجه حضور خدا کند . یا هر نوع مراقبه ای که به ما آرامش بدهد .

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرهاد

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن 

                                         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                                        که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر می کده گفتم که چیست راه نجات

                                  بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 

 حافظ

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:55  توسط فرهاد داودی  | 

اگربخواهیم در زندگی  رفتار یا  شخصیت خود تغییری ایجاد کنیم ابتدا باید تغییر را از درون خود آغاز کنیم 

از کوزه همان برون تراود که در اوست .

آنچه که در زندگی ما و در پیرامون ماست چه خوشایند و چه نا خوشایند همه و همه از درون خودمان به زندگیمان تراویده است .

البته معمولا انسان از محیط بیرون نیز تاثیر می پذیرد . نه اینکه یک سیستم یک طرفه ی فقط رو به بیرون باشد .

گاه برای فرار از مشکلات سعی می کنیم به جای دیگری برویم . مثلا محل تحصیل  کار و یا حتی محل سکونت و شهر خود را عوض می کنیم .اما بعد از مدتی خواهیم دید که همان مشکلات قبلی اینبار در شکل و لباسی جدید دوباره به زندگی ما وارد شده اند .

گویی این آدمهای جدید همان آدمهای قبلی هستند با همان مشخصات و ویژگیها . فقط شکل آنها عوض شده .

گویی زندگی فقط و فقط آینه ایست که درون و سیرت ما را به خودمان می نماید تا خویش را زیبا کنیم و بیاراییم  . براستی که از کوزه همان برون تراود که در اوست .

زندگی ما از درون خودمان به بیرونمان جاریست . ما سر چشمه ی رودخانه ی زندگی خویش هستیم اگر رودخانه آلوده است الودگی از درون خود ماست.

البته ما یک جزیره ی تنها نیستم . یا یک رودخانه ی تنها در یک جنگل تنها . دیگران هم هستند و هر لحظه آلودگی های فراوانی به سوی زندگی ما جاریست . شاید ما از سر چشمه پاک باشیم اما با آلودگی هایی که دیگران وارد زندگی ما می کنند چه کنیم ؟

بگذارید جواب این سوال را از یک دیدگاه متفاوت و با یک مثال متفاوت بدهم .

اگر شما بدن خویش را در وضع سلامتی نرمال نگه دارید سیستم ایمنی بدن شما از ورود ویروسها و عوامل آلوده کننده ی بیرونی تا حد زیادی ( نه مطلقا )  جلو گیری خواهد کرد تنها کاری که شما باید بکنید رعابت بهداشت و تغذیه ی سالم است . لازم نیست نگران بدی ها و آلودگی های دنیا ی بیرون باشید . شما سالم زندگی کنید و بدانید زندگی خود سیستمی برای محافظت از شما دارد . 

همانگونه که جهان  خالی از ویروس و میکرب معنی ندارد  جهان بدون بدی و پلیدی هم بی معناست . به جای  جنگ با تاریکی چراغی در درون خود روشن کنید

اگر فکر می کنید که دیگران نمی گذارند شما خوب و شاد زندگی کنید حتما آینه ی درون می خواهد شما را متوجه چیزی کند . پس به جای دست و پا زدن و دعا کردن بایستید و گوش بسپارید و صبور باشید . اگر با خداوند همکاری کنید او شما را به دریای پاک هستی خویش رهنمون خواهد شد .

چون رودخانه ای شاد جاری باشید

فرهاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:40  توسط فرهاد داودی  | 

دو نوع آینه هست . یکی آینه ی صورت و دیگری آینه ی سیرت  . یا به زبانی دیگر آینه ی بیرون و آینه ی درون .

سوال اینه که چرا از آینه استفاده می کنیم ؟  چون هیچ کس نمی تونه صورت خودش رو ببینه .

خب پس نیاز به وسیله ای داریم که ما رو به خودمون نشون بده .

اگه تصویری که آینه نشون میده زیبا نباشه و یا مثلا لکه ای روی صورت ما باشه قطعا به آینه دست نمی زنیم بلکه به صورت خودمون دست می زنیم و اصلاحات رو روی خودمون انجام میدیم نه روی تصویر آینه .

همین اصل در مورد درون و سیرت ما هم صادقه .

دنیا و آدماش و اتفاقاتش همه و همه انعکاس و آینه درون خود ما هستن. اونها ما رو به خودمون نشون میدن  حتی بدون اینکه خودشون بخوان یا بدونن .

وقتی ما از چیزی یا از کسی خوشمون نمیاد یا رفتاری از دیگران باعث آزار و رنجش ما میشه بجای سرزنش کردن و محکوم کردن دیگران و شکایت کردن از روزگار و زندگی بهتره به درون خودمون برگردیم و صادقانه دنبال ریشه ی مشکل در درون خودمون بگردیم . به احتمال زیاد نوعی از همون رفتار آزارنده ی دیگران رو در خودمون پیدا خواهیم کرد .

نه اینکه دیگران حق دارن بد باشن  . حتی ما هم با رفتار های بد خودمون ممکنه آینه ی دیگران باشیم . البته اینجا یه تفاوت هست  و اون اینکه دیگران هم باید به نوبه ی خود خودشون رو اصلاح کنن .

همونطور که ما نمی تونیم صورت خودمون رو ببینم  سیرت و درون خودمون رو هم به سختی می توانیم ببینیم و نیاز به آینه ای داریم که ما رو بهتر به خودمون نشون بده پس :

آیینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن آیینه شکستن خطاست

البته منظور من این نیست که هر اشکال و نقصی که در اطرافتون دیدید لزوما در خودتون هم هست . نه .  اون چیز هایی که بیشتر از همه باعث آزار و رنجش ما میشن  به احتمال بسیار زیاد همون اشکال هایی هستند که آینه ی زندگی میخواد به ما نشون بده .

موفق و پیروز باشید .

فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 0:41  توسط فرهاد داودی  | 

خلوص (برگرفته از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه )

جوينده در تماشاي پرنده ای  بود كه در كنار بيدهاي خواب آلوده جزيره اي در ميان آب به صيد ماهي مشغول بود و گردابهاي كوچك به آرامي مي چرخيدند و مي گذشتند. پرسيد، "اي سرور من، خلوص چيست؟"

استاد  قدم زنان به كنار او آمد و پاسخ داد، "خلوص حقيقت روحي است كه در وجود خدا به سر ميبرد. آري  آنگاه كه بشر به تزكيه آگاهي اش مبادرت كند، در شاهراه حقیقت  واقع شده و آغاز مي كند به گام برداشتن، مستقيماً به جانب خدا. اگر در جستجوي چيزهاي اين جهان برآئي، در تاريكي باقي خواهد ماند، اگر چه ممكن است چيزهاي مادي بسياري كسب كني.

"لكن چه منفعتي است براي بشر كه مالكيت تمام اين دنيا را به چنگ آورد اما در عوض روح خويش را گم كند؟"
" بشر خدا را فراموش مي كند. او اين را درك نمي كند كه  نور از نور مي آيد و زندگي از زندگي. خدا هم نور است، هم زندگي. او منشاء هر دو است، و همه موجودات زنده درون او حيات دارند و نور همه از نو او مي آيد.

"پس با تو مي گويم كه اگر نور را در اين جهان بجوئي، آنگاه اين جهان بر تو نور خواهد شد، و همه تاريكي زمين خاكي و توهماتش ناپديد مي شوند. سپس صداي خدا با تو سخن مي گويد، هر كلمه اش از حكمت آكنده و از فهم، و تو به فراسوي همه چيز اين دنيا راه مي يابي.

"خدا نور را تنها بدان كس مي تواند عطاكند كه قلبي خالص داشته باشد. تا روزيكه ديوار نفس خويش از ميان بر نداري، نور به تو نخواهد رسيد. هيچ پيامي به تو نمي تواند داده شود و براي استاد تلاش براي آن جز اتلاف وقت نخواهد بود. حقيقت هم چون شمشیریست است كه آنان كه آمادگي براي حقيقت ندارند، ممكن است با نوك تيزش زخم بر تن خويش بزنند.

"بنابراين با تو مي گويم كه اگر خلوص نيافته اي نمي تواني با خويش صادق باشي و قادر نيستي كه حقيقت را به ديگران عرضه كني. پس هر آنكس كه عزم كرده تا حقيقت را عرضه كند يا براي خدا كار كند، ابتدا مي بايد كه به خويش الهي كه درون اوست وفا كند.

"خلوص، بالاترين را در بشر طلب ميكند. تو مجاز نيستي از كسي بدبگوئي و زشتي ديگران را ببيني. اگر در آنان كه اطراف تواند در جستجوي نيكي مي باشي، پس نيكي را در آنان ترغيب كن و همسايه ات را وادار كن تا كيفيات نيكو را در خويشتن بظهور رساند. انگشت بر خوبيهاي همسايه ات بگذار، به اين ترتيب نيكي را درون او سپاس مي گذاري، و نيكي درون خويش را بظهور مي رساني. كيفيات خوب تو نمي توانند بظهور برسند، پيش از آنكه تو آنها را در جهان اطرافت ببيني.

"به آنكس كه زشتي را موعظه مي كند يا خود زشتي مي كند گوش فرامده، وگرنه باعث انهدام خويش مي شوي، چون تقصير خود توست كه به آن معلم  دروغین گوش فرا دادي.  اگر خودت را بر اهريمن باز كنی  با آنكس كه اهريمن را موعظه مي كند يكي مي شوي. آري، من بتو مي گويم، كه حتي در ميان نظامهاي معنوي ظاهر فريباني هستند. لكن تقصير از خودت خواهد بود اگر لطف آنان را طالب شوي. قوه تبعيض خود را بكار بگير و با آنان همنشيني كن كه از نيكانند. آنگاه خويش خود را تزكيه مي كني!

"پس آنچه را كه بر خود نمي پسندي بر ديگران مپسند، چون اگر چنين كني آنرا به خود جلب كرده اي كه جزئي از روح نيست و بنابراين نمي توان از آنچه جزئي از خويش تو است چيزي ايثاركني. راه ميانبر را بسوي خدا برگزين، از خود بر همه نثار كن.

"پس براي خالص شدن، نزد خدا فروتن و با همسايه ات مهربان باش. كيفيات نيكو را در همنوعانت ترغيب كن آنگاه خود به مقام والائي دست مي يابي، چون خدا فقط بدانها ارزاني مي دارد كه از براي همنوع خويش زندگي ميكنند.
"براي خالص شدن لازم است سه شرط را بجاي آوري: اول اينكه زمزمه اسامي مقدس خدا لبهايت را ترك نگويد، دوم اينكه هر كاري را بنام خدا و برای خدا  انجام دهي،  و سوم اينكه خدا  را با تمام اشتياقت دوست بدار و بهم چنين همسايه ات را. فرزندم، همين سه تمرين معنوي تو را به خلوص مي رساند.

فكر كردن در خصوص حقايق معنوي تو را خلوص مي بخشد، حيات تو را تبديل مي كند. نور خالص آگاهي معنوي، نور حقيقي خداست. اين نوري است كه از جانب خدا به بشر داده شده است. خدامردان، فرزندان حقيقي پروردگار تعالي، سعادتمنداني هستند كه مي توانند همواره در آن نور بسر برند.

همدلي مابين خدا و فرزندان حقيقي اش هميشگي است

استاد زير درخت بلوط نشست و چشمانش را بست. جوينده پرنده  را نظاره مي كرد كه در گوشه جزيره به شكار مشغول بود و به تعمق روي سخنان استاد فرو شد.

کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه فصل ۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:52  توسط فرهاد داودی  | 

  خیلی ها موقع دعا کردن عادت دارن به خدا بگن که چه کار بکنه یا چه کار نکنه انگار خودش نمی دونه و ما باید کار درست رو یادش بیاریم .

چند بارشده دست از حرف زدن بکشیم و فقط گوش بدیم ؟ شاید خدا هم بخواد چیزی بگه که ما باید بشنویم ....صدای خدا رو فقط در سکوت میشه شنید .دعا باید دو طرفه باشه یعنی وایسیم و به صدای او گوش بدیم ، شاید در قالب و فرم آشنای کلام انسانی با ما حرف نزنه اما اگه خوب گوش کردن رو یاد بگیریم حتما صداشو خواهیم شنید .... و وقتی که می خوایم با او حرف بزنیم و دعا کنیم ، چه بهتر که همه چیز رو به خودش بسپاریم ،چون او بهتر می دونه چه چیزی به صلاح ماست .

خداوندا راه های خود را به من نشان ده .طریق خود را به من بیاموز . مرا به سوی حقیقت خود راهنمایی کن و آموزش ده . تمام روز در انتظارت خواهم بود . ای عشق من , آن نور راهنما و توجه عاشقانه ی خود را به یاد داشته باش زیرا همیشه این خواست تو بوده که مرا به به سوی خود رهنمون شوی .

Show me thy ways ,O  God . Teach me thy path . Lead me in thy truth , and teach me . On thee do I wait all day .Remember ,O  beloved thy guiding light . And thy loving care for it has ever been thy will to lead me to thee  

منبع دعا : یک کتاب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 1:20  توسط فرهاد داودی  |