|
|
|
|
|
چنگالهای بسیار بلند بهشت و جهنم پیر مردی فرزانه که تقریبا تمام عمر خود را با تقوا و پاکی زندگی کرده بود به خاطر بعضی اعمال ناشایست که در طول حیات خود بر زمین مرتکب شده بود باید دوره ای کوتا ه را در جهنم سپری می کرد ....او با ورود به جهنم از آنچه که در آنجا می دید شگفت زده شد .وسایل مدرن هوای خوب و خیابانهای پر از درخت و همه جا میز های پر از غذا به چشم می خورد .اما آدمها در جهنم به شدت گرسنه و لاغر بودند همه به نطر ترسناک می آمدند و این با وجود آن همه نعمت و امکانات عجیب می نمود ....او هنگامی که سر میز غذا نشست متوجه موضوع شد . تمام چنگال ها 180 سانتیمتر درازا داشتند و قانون چهنم این بود که هر کس باید غذا ی خود را با چنگالی که از دسته گرفته است میل کند .کار مشکلی بود با اینکه چنگال از غذا پر می شد اما بر گرداندن آن به دهان تقریبا غیر ممکن بود .با گذشت زمان پیر مرد دوره ی خود را سپری کرد و محکومیتش به آخر رسید و با حال نزار روانه ی بهشت شد . او از دیدن وضعیت بهشت بسیار شگفت زده شد ......همه چیز مانند جهنم نو و مدرن بود حتی چنگالهای غذا خوری 180 سانتیمتری . تنها تفاوت در آدمها بود آنها همه سالم و شاداب بودند و همه با شادمانی می خندیدند .........او از خود پرسید چطور ممکن است ......در بهشت همه چیز مثل جهنم است پس چرا آدمها تفاوت دارند . حتی قانون غذا خوردن هم مانند جهنم بود . هنگامی که زنگ غذا به صدا درامد و همه سر میزها نشستند او پاسخ خود را دریافت .........هر کس یک چنگال بلند برداشت آنرا از غذا پر کرد و با آن به شخص مقابل خود غذا داد...................... آنها داشتند اصل عشق ورزیدن را می آموختند اصلی که ساکنان چهنم از آن بی خبرند . منبع : یک کتاب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:54 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دزد کلوچه شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد .مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید :« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود !!!زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت :« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:2 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی تو ی یک چاه بدون آب میفته . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا هم الاغ زود تر بمیره و هم چاه خشک پر بشه .مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد از خاکهای زیر پاش بالا بره .روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و از چاه بیرون اومد ................................................................................ گاه مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود .فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:59 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان رو در سایت یکی از دوستان پیدا کردم با اینکه به روانشناسی موفقیت خیلی مربوط نیست اما حیفم اومد اینجا نزارمش . خیلی با نمک بود .
تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ! خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
عجب مادر زدنگی . من که از کارش خوشم اومد . هر چند احتمال چنین اتفاقی زیاد نیست اما اصل ماجرا جالب بود . شاد و پیروز باشید فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:27 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان لقمان حکیم و غلام را احتمالا همه شنیده ایم . روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری و غلامش نیز در آن کشتی بودند . غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا می ترسید . مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه به جایی نمی برد .ناچار از لقمان حکلیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام را با طنابی ببندند و به دریا بیاندازند . آنان این کار را کردند و غلام مدتی دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند . آنگاه او روی عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت . این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می زنیم و غمگین می شویم . خانمی از اینکه نامزدش او را بی دلیل رها کرده بود دچار افسردگی و نا امیدی شده بود و خشم و سر خوردگی در درونش موج می زد از او پرسیدم عزیز ترین چیز زندگیش چیست گفت برادرش . گفتم تصور کن برادرت را از دست داده ای . گفت بلافاصله خود کشی می کند . به او گفتم پس حالا خدا را شکر کن و خوشحال باش که او هست و اینقدر سخت نگیر . دوستی داشتم که در تصادف رانش شکسته بود و پایش را به سقف آویزان کرده بودند . من نمی دانستم که یک میخ از استخوان بالای مچ پا می گذرانند و طناب را به آن میخ می بندند . دوستم می گفت دکتر میخ (یا میله مخصوص ) را بدون بیهوشی در استخوان پایش کوبیده و فرو کرده . از او پرسیدم چگونه درد آن را تحمل کردی گفت دردی حس نکردم . درد استخوان رانم آنقدر زیاد بود که هیچ درد دیگری را حس نمی کردم . ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را از یاد خواهیم برد . پس پیش از اینکه خداوند حکیم ما را به درون دریا بیاندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاس گذار باشیم و نگذاریم ناراحتی و غصه ما را فلج کند به قول حافظ : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام ..... نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:18 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی .و اما اولین پند این است که هیچگاه سخن محال را باور نکنمرد که از شنیدن اولین پند خوشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نبر .سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد .مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحت ی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نبر ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد .مرد که به خودش آمده بود خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست ؟ چکاوک گفت با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهماز مثنوی معنوی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:33 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
حکایت نارسیس حکایت جدیدی نیست اما چون در این سایت قبلا آورده نشده آنرا می نویسم نارسیس جوان بسیار زیبایی بود که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا در آب زلال آن صورت زیبای خود را ببیند . دریاچه هم هر روز بی صبرانه منتظر نارسیس می ماند تا اینکه یک روز نارسیس که محو تماشای زیبایی خود بود به درون دریاچه افتاد و غرق شد پس از مدتی پری های دریاچه متوجه شدند آب دریاچه شور شده است و جویای علت شدند . دریاچه گفت مگر نمی دانید نارسیس مرده است . آن قدر گریسته ام که آبم شور شده .پری ها گفتند آه آن جوان زیبا مرد؟ دریاچه با تعجب پرسید : مگر نارسیس زیبا بود ؟ پریها نیز تعجب کردند و گفتند او زیبا ترین جوان بود مگر تو این موضوع را نمی دانستی ؟ دریاچه پاسخ داد نه .پری ها با تعجب پرسیدند ؟ پس چرا این همه گریه کردی ؟ دریاچه پاسخ داد : آخر من هرروز در چشمان نارسیس می نگریستم و محو تماشای زیبایی خود می شدم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:49 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول بریدن شاخه های درختان است . پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی کنی تا سریعتر شاخه ها را ببری . مرد گفت وقت ندارم باید هیزم ها را تحویل بدهم کارم خیلی زیاد است و حتی گاه شب ها هم کار میکنم تا سفارش ها را به موقع برسانم . دیگر وقتی برای تیز کردن اره نمی ماند . مرد داستان ما اگر گاهی می ایستاد و وقتی برای تیز کردن اره اش می گذاشت شاید دیگر با کمبود وقت مواجه نمی شد چون بدون شک با اره کند نمی توان سریع و موثر کار کرد . حکایت بیشتر ما انسانها نیز همین است . باید اندکی تامل کنیم . گاه ذهن ما بسیار درگیر کار یا تحصیل است و ما با فشار زیاد سعی در پیش کشیدن خود داریم . گاه باید بایستیم و به درون خود رسیدگی کنیم و اره ذهن و روح خود را تیز کنیم و البته همانطور که در پست قبلی گفتم گاه نیز برعکس باید از توجه بیش از حد به درون و به خویش پرهیز کنیم . زندگی ترکیبی است از تناقض ها فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی پادشاهی سنگی نسبتا بزرگ را بر گذرگاهی باریک قرار داد به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند . خود نیز به کمین نشست تا و اکنش مردم را ببیند .مدتها گذشت همه با درد سر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند .روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید . کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ... ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد . کیسه را باز کرد . نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی .در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به رزو گار زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد .منبع : یک کتاب ====================================================== به نظر من داستان خیلی جالبی است . تعبیر های گوناگونی می توان از آن داشت .من فکر می کنم پادشاه نماد خداست که گاه مشکلی (سنگ) را بر سر راه ما و یا جمعی از ما قرار می دهد .و خود به نظاره می نشیند . او هدفی را دنبال می کند . بیشتر آدمها وقتی با مشکل مواجه می شوند به غر زدن و اعتراض کردن به زمانه و روزگار کفایت می کنند . اما تعداد کمی به جای حرف زدن به عمل رو می آورند و سنگ را از سر راه بر می دارند . اغلب موقعیت های مطلوب ما در ورای مشکلات قرار دارند . ما رویاهای خود را دنبال می کنیم اما گاه متوجه نیستیم که آنها در زیر سنگهای سنگین سر راهمان نهفته اند . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:8 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
رابرت داینس زو قهرمان مشهور گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه مبلغ زیادی پول برد . در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی به سوی او دوید و با التماس و زاری گفت که فرزندش مریض است و برای درمان او هیچ پولی ندارد . قهرمان گلف بی درنگ تمام پول را به زن داد .
یک هفته بعد یکی از مقامات یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت که او ساده لوحی کرده و آن زن اصلا بجه مریضی نداشته که هیچ حتی ازدواج هم نکرده است . رابرت با خوشحالی گفت پس خدا را شکر که هیچ کودک مریض و در حال مرگی در کار نبوده است .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:4 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. منبع : http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ البته من نمی دانم این ماجرا حقیقت دارد یا نه اما حقیقتی در آن هست . یک ماجرای واقعی هم هست که یک دانشجوی پزشکی اشتباها سوار یک واگن سرد خانه دار قطاری می شود و در واگن از روی او قفل می شود ..... او که راهی برای نجات نمی یابد شروع به نوشتن حالات خود در حال یخ زدگی می کند تا شاید اطلاعات ثبت شده او پس از مرگش به درد همکارانش بخورد .... لحظه به لحظه حالات خود را ثبت می کند و در نهایت از سر ما یخ زده و می میرد ... در مقصد جسد او را که از سر ما مرده بود پیدا می کنند اما در کمال شگفتی می بینند که سر د خانه اصلا روشن نبوده . حتما زیاد شنیده ایم که دکتری به بیماری آب مقطر تزریق کرده اما بیمار که گمان می کرده آمپول مسکن بوده آرام شده و یا احساس بهبود کرده است . داستان های از این دست کم نیستند . با ور انسان می تواند بر آنچه که ما روند طبیعی وقایع می نامیم غلبه کند . قبلا هم گفته ام که ذهن انسان توان تاثیر گذاری بر جسم احساس و اشیاء را دارد . در هیپنوتیزم هم از همین مکانیزم استفاده می شود . شخص به خواب مصنوعی می رود و آن رکن ذهن که در مقابل دستور ها مقاومت نشان می دهد غیر فعال می کردد . اکنون ذهن آماده است تا هر دستوری را اجرا کند بدون اینکه بگوید - نه من نمی توانم این غیر ممکن است .... خیلی وقتها همین رکن ذهن است که مانع موفقیت ما می شود . ما تلاش خود را می کنیم اما در ناخودآگاه خویش باور نداریم که می توانیم به خواسته های خود برسیم . یک جور گفتگوی درونی در ذهن ما شکل می گیرد و صدایی از عمق نا خودآگاه ما می گوید این محال است یا سخت است و تو نمی توانی این کار را انجام دهی . اگر این صدا خاموش شود چه کار ها که می شود کرد . می گویند این رکن در بچه ها فعال نیست و آنها هیچ مانعی برای تخیل کردن ندارند اما اینبار رکن اجرایی آنها ضعیف است و ذهن آنها قدرت عملی کردن خواسته هایشان را ندارد . کم کم که بزرگ می شوند رکن اجرایی ذهن قوی شده و رکن تخیل در اثر تماس با جامعه سایر آدمها ضعیف می شود . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:39 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان واقعی از جنگ مرد جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام باز گشته بود از سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت که درحال باز گشت به خانه است . پدر مادرش بسیار خوشحال شدند . مرد جوان اضافه کرد که یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد . اما دوست او مشکلی داشت .او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود . پدر و مادر مرد جوان متاثر شدند وگفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی برای زندگی پیدا کند و شاید هم بتواند کاری برای خود دست و پا کند اما مرد جوان می خواست دوستش با آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت کردند . آنها گفتند که نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواریست و او بار اضافه ای در زندگیشان خواهد بود . بهتر است او را به حال خود رها کند بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت . پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت . فردای آن روز از پلیس سانفرانسیسکو به خانواده مرد جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سرد خانه بیایند . او خود را از بالای یک ساختمان به پایین پرت کرده بود . هنگامی که جنازه فرزند خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت . منبع : اینترنت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:28 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: منبع: http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:52 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
منبع:http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:1 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ای به خدا یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
حل مسئله به دو روش امريكايي و روسي
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.)
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودكاري طراحيكردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد كار ميكرد. روسيها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمركز روي مشكل يا تمركز روي راهحل. مشكل نوشتن در فضا و راهحل نوشتن در فضا با خودكار.
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
البته قطعا برای روسها ۱۲ سال طول نکشیده تا متوجه شوند با مداد می توان در فضا نوشت و حتما امریکایی ها هم خیلی زود تر از آن ۱۲ سال متوجه شده اند که با مداد هم می توان در فضا نوشت و باز هم البته تلاش برای حل مشکل منجر به اختراعی بهتر و مفید تر شده اما اگر از یک دید گاه دیگر به این داستان نگاه کنیم نکته آن را که در آخر داستان هم گفته شده است در خواهیم یافت .... یعنی به جای تمرکز بر مشکل بر خواسته ی خود تمر کز کنیم
در کل تمر کز ما بر هر چه باشد به همان سمت و سو کشیده می شویم تمر کز بیش از حد نیاز بر مشکلات ما را بیشتر و بیشتر در گیر آنها خواهد کرد و عدم توجه و صرف احساس نسبت به مشکلات و ناملایمات کم کم آنها را مثل گیاهانی که نور و آب دریافت نمی کنند خشک خواهد کرد .
البته برای حل یک مسئله باید صورت مسئله را هم در نظر گرفت اما این بدان معنی نیست که ما احساسات خود را نیز درگیر صورت مسئله کنیم و غم و غصه مشکلات خود و جهان را بخوریم . ما صرفا مشکل را بر رسی می کنیم و سپس از کنار آن گذشته و به سراغ راه حل می رویم و تمر کز خود را روی هدف و خواسته خود می گذاریم .
فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر " دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم! می توان گفت : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند." پائلوکوئیلو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:14 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد . اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت: _ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟ _ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند. پيشکار گفت: _ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت. سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد: 1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟ 2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟ 3_ مهم ترين کار چيست؟ تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد. پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد. پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند. ****************************** ********************************* پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
پادشاه با تعجب پرسيد: _ کي؟ چگونه؟ _ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود. وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود. به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:32 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنکه شنید ، آنکه نشنید...
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم ، شام چی داریم؟ جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟
مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ
مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...
منبع : سایت یک دوست :
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:22 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی
منبع:اینترنت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:59 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود. تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که.... زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .
بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد.... او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود. آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...
منبع : سایت یک دوست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:0 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز صبح ، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم ، چیزی را دیدم که در افق می درخشید ؛ هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیر مان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست . تقریباً یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد ، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست . یک بطری خالی بود شاید از چند سال پیش آن جا افتاده بود . غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود . از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است. منبع : اینترنت
====================== زندگی واقعی نیز خالی از این درخشش های کاذب نیست اما بدون تجربه کردن آنها به سختی بتوانیم به کذب بودنشان پی ببریم .من فکر می کنم ما پییش از اینکه حقیقت را تجربه کنیم و بفهمیم باید ابتدا با ناحقیقت روبرو شویم آنرا تجربه کنیم و پوچ بودن آنرا با چشم خود ببینیم سپس مشتاق حقیقت خواهیم شد و آنرا جستجو خواهیم کرد . اما حقیقت نیازی به جستجو ندارد چون درون خود ماست و همواره در پیش روی ما بوده و هرگز از ما دور نبوده . یک پیکر تراش با برداشتن زوائد از یک سنگ به یک مجسمه زیبا می رسد . زوائد را باید تجربه کرد و سپس دور ریخت تا به حقیقت رسید . البته این به این معنا نیست که ما تن به هر تجربه غیر ضروری بدهیم . بدون شک تجربیات غیر ضروری فقط راه ما را دور تر و مسیر ما را سخت تر خواهند کرد . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:54 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم: « لعنت بر شيطان» . شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت . پرسيدم: « چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: « پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز فرهاد منبع : اینترنت
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:50 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرزن فقیری خانه به خانه می گشت و روزی می جست . دامن خود پر از گندم کرد و راه باز گشت پیش گرفت . در راه خانه دست به دعا برداشت که خدایا گره از مشکلم بگشا . ناگهان گره دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت . چشمانش اشک آلود شد و رو به آسمان کرد و گفت : خدایا من از تو خواستم گره از کارم بگشایی و تو گره از دامنم بگشودی ؟ خم شد تا گندم ها را جمع کند . ناگهان کیسه ای زر بر زمین یافت
فرهاد البته این یک شعر بود از پروین اعتصامی که با کمی تغییر به صورت داستان در آوردم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:59 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟ "استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند .پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد !پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "نکته جالب این داستان این است که استاد فنی را به پسر یاد داده بود که تنها راه مقابله با آن این بود که حریف می بایست دست چپ او را بگیرد اما او دست چپ نداشت و همین ضعف باعث پیروزی او بر حریفانش می شد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:55 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در گذشته های دور در تبت مردی بود که برای حاکمی محلی کار می کرد . او جزء معدود افراد باسواد آن منطقه بود و همین باعث شده بود که حاکم او را به کار گیرد . او یک جوینده بود . همه جا و در همه چیز دنبال حقیقت می گشت . جستجوی بسیار طولانی او و دست زندگی او را هر بار در ماجرایی تازه می انداخت تا اینکه کم کم با فرمانده ی نیروهای حاکم دوست می شود . اسم او سزار بود . مردی بسیار نیرومند که در همه میدانهای نبرد تن به تن پیروز میدان بود .
نکته ی شگفت انگیز در مورد سزار این بود که هرگز عصبانی و خشمگین نمی شد . حریفان و دشمنان او با فریاد و خشم به سویش حمله ور می شدند اما او خونسرد و آرام بدون هیچگونه خشم یا ترس حریفان را از پای در می آورد . هر گز از مرگ نمی ترسید . برایش مهم نبود که از میدان نبرد زنده بیرون می آید یا مرده . فقط می جنگید . مرد باسواد داستان ما روزی از سزار خواست تا ماجرای زندگیش را برایش تعریف کند و سزار راز این آرامش و بی تفاوتی را برایش گفت . هنگامی که نوجوان بوده او را دزدیده و به یک تاجر برده دار فروخته بودند . تاجر هم سزار را در چاله ای عمیق و کم عرض می اندازد تا نتواند از آن خارج شود . او ترسیده و عصبانی بود . خود را به دیوار می کوبید و فریاد می زد . ماموران تاجر هر روز او را کتک می زدند و روی سر او آشغال و چیزهای کثیف می ریختند . گرسنگی . کثیفی . خستگی و باز هم فریاد و دشنام و عصبانیت . این برنامه ی هر روز او بود . شاید بتوان گفت این بد ترین چیزیست که ممکن است برای یک انسان اتفاق بیفتد . درست است اما چیز متفاوتی پیش آمد . بعد از مدتی سزار کم کم خونسرد شد و دیگر مثل قبل واکنش نشان نمی داد . کم کم خشمش از بین رفت . ترسش نیز رفته بود . حتی مردن یا زنده بودن خیلی برایش مهم نبود . هر بار که به او توهین می کردند و روی سرش اشغال می ریختند فقط لبخند می زد . تاجر او را دید و گفت که اکنون او آماده است تا گلادیاتور شود . او را بیرون آوردند و آموزش دادند . شمشیر زن و مبارز بسیار ماهری شد . در میادین گلادیاتوری مبارزه می کرد و با خونسردی و بی تفاوتی حریفان را شکست می داد . مدتها گذشت و بالاخره او را آزاد کردند و در نهایت به موقعیت فعلی خود رسید . =============================== خب این داستان را نگفتم که کشتن و جنگ رو تایید کنم فقط می خواستم به درسهایی که آدم در چاه مشکلات میگیره اشاره کنم . داستان الاغ یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم تو چاه گرفتار شده بود . راستی چرا همه تو چاه گرفتار میشن؟ هم الاغ هم جناب سزار که یه داستان واقعی بود هر دو تصمیم گرفتن مغلوب مشکلات و چاه نشن . هر دوشون به نوعی از چاه بیرون اومدن . شاید راه های دیگه ای هم برای بیرون اومدن از چاه باشه این بستگی به این داره که زندگی چه درسی برای شما در نظر گرفته باشه . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟ مكزيكي : مدت خيلي كمي . آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟ مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه . آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟ مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، يه ليوان شراب مي خورم و با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي ! آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟ آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ... مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟ آمريكايي : پانزده تا بيست سال ! مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟ آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره . مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟ آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و يه ليوان شراب بنوشي ! و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني .... ======================= جالب بود نه ؟ به نظر میاد خیلی وقتا ما همه عمر رو صرف به دست آوردن چیزی می کنیم که همین الان هم داریم . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه زندگی درآغاز خداوند هستی را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از راز های زندگی آگاه بودندخداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها ترین هدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت.اما هر چه بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من استپس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم "این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت . هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت.خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم .چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند".یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟ کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی کنیم.خداوند مخالفت کرده و گفت:" نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند. خداوند گفت: " البته که می روند . انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم.به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.خداوند اهی کشید و گفت : " نه. آنها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد . باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".آوایی لطلف گفت: من میدانم کجا پنهانش کنید.خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است. خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟ "گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید. خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است. چنین کرد و از آن پس چنین بوده است .* * * برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس نوشته باربارا د.انجلیس ================================= صدفی به صدف ديگر می گفت: درد عظيمی در درون دارم. سنگين و گرد است و آزارم می دهد. صدف ديگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دريا را شکر که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بيرون سالم سالم هستم. در همان لحظه خرچنگی از کنارشان می گذشت: گفتگوی آن دو صدف را شنيد و به آن صدفی که از درون و بيرن سالم بود گفت:آری تو سالم و سرحالی، اما درد رفيقت مرواريدی گرانبهاست جبران خليل جبران ======================== |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:50 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قدرت اندیشه پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . امضا : دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . روز بعد صبح زود ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید . منبع : وبلاگ http://movaffaghiyatha.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:55 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان طلسم
پسر پادشاه تصمیم گرفت به تنهایی به سفر برود تا قلمرو سرزمینش را بهتر بشناسد . پدرش به او اجازه داد اما تاکید کرد " اگر در جایی مردی را دیدی کا به تو جزیره ا ی را نشان می دهد که پری های دریایی در آن نشسته اند و آواز می خوانن بدان که او یک جادو گر است . او تو را طلسم می کند که چیزهایی را که وجود ندارند ببینی . از او بر حذر باش " پسر پادشاه به گوشه و کنار سرزمین سرک کشید و بسیار چیز ها دید و شنید و دانست . تا اینکه روزی در کنار ساحل قدم میزد مردی او را صدا زد و با دست به جایی در میان دریا اشاره کرد . پسر پادشاه با تعجب جزیره ای را دید که گروهی پری دریایی بر آن نشسته بودند و آواز می خواندند . پسر پادشاه بلافاصله به آن مرد گفت : " تو یک جادو گر هستی . تو مرا طلسم کرده ای که آنچه وجود ندارد را ببینم " آن مرد لبخندی زد و گفت : " اشتباه می کنی . پدرت یک جادوگر است . او چنان تو را طلسم کرده که آنچه می بینی را باور نکنی . از او بر چذر باش
============================= پروانه مردی فرزانه در خواب می بیند پروانه ای است که خواب می بیند انسان است . حال که بیدار شده نمی داند آیا انسانی است که خواب پروانه بودن را می بیند یا پروانه ایست که خواب انسان بودن را . از یک کتاب ===================== دو کارگر در خیابانی دو کارگر کار می کردند . یکی زمین را می کند و دیگری پر می کرد . شخصی پرسید چرا چنین کار بیهوده ای انجام می دهید ؟ آن دو لحظه ای دست از کار کشیدند و به اطراف نگاه کردند . وبا تعجب گفتند ما سه نفر بودیم . یکی می کند دومی لوله می گذاشت و سومی پر می کرد . گویی نفر دوم مدتیست رفته و ما متوجه نشده ایم . ====================== داستان گربه در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .
============================ در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بهد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده . نقل قول ======================= فاصله ی ریل های قطار را رومیان باستان تعیین کرده اند . 143.5 سانتیمتر . اما چرا ؟ در ساخت اولین قطار ها از همان معیاری استفاده شده که در کالسکه ها به کار می رفته . یعنی فاصله ی چرخ های کالسکه ها 143.5 سانتیمتر بودن چون فقط با رعایت این فاصله می توانستند رفت و آمد کنند . و اما عرض خیابانها را چه کسی تعیین کرده بود . این باز می گردد با سالهای دور . به مهندسان راهسازی روم باستان . آنها اینچنین تصمیم گرفته بودند و آن به خاطر ارابه های جنگی بود که با دو اسب کشیده می شدند . و با ابعاد اسبهای آن زمان فضایی معادل 143.5 سانتیمتر اشغال می شد . ریل های مدرن ترین قطار های امروزی هم با همین نسبت ساخته می شود . این موضوع حتی بر سفینه های فضایی هم اثر گذاشته است . نظر مهنسین آمریکایی این بود که باید مخازن سوخت را بزرگتر بسازند اما این مخازن در ایالت بوتا ساخته می شد و با قطار به مرکز فضایی فلوریدا آورده می شد و تونلها و قطارها گنجایش شیئی با اندازه ی بزرگتر را نداشتند . در نتیجه مجبور شدند تسلیم نظر رومیان شوند . البته شاید رومی ها هم به واسطه ی تقلید از کسانی دیگر این فاصله را تعیین کرده باشند . کی میدونه ؟؟؟؟؟؟؟ از پائولو کوئلیو ======================== بعضی از این داستان ها از کتاب بسیار زیبای ده سوال بی جواب نوشته ی دکتر محمد رضا سر گلزایی . البته از خواندن این کتاب جیبی و سایر کتابهای این نویسنده به نام مجموعه مهارتهای زندگی بیشتر لذت خواهید برد . نویسنده با بیان این داستانها سعی دارد بگوید که ما روشی زندگی را دنبال می کنیم که از خودمان نیست و حتی گاه نمی دانیم از کجا آمده است فقط و فقط آنچه را که به ما رسیده ادامه می دهیم . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:8 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك جبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كردو گفت:« دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند وتو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. منبع اینتر نت فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگار قدیم کفاش پیری نزدیک حجره ی تاجری ثروتمند و چاق بساط کرده بود . کفاش شادمانه آواز می خواند و کفش وصله می زد و شب با عشق و شادی نزد خانواده خویش می رفت . تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند کم کم از صدای خواندن کفاش خسته و کلافه شد تا اینکه یک روز از کفاش پرسید درامد تو چقدر است . کفاش گفت روزی ۳ درهم . تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت : بیا این از درامد همه ی عمر کارکردنت هم بیشتر است . برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم . آواز خواندنت مرا کلافه کرده . کفاش شکه شده بود . سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت . آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند . از ترس دزد شبها خواب نداشتند . از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند . خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواضبط از آن کیسه ی زر . مدتی گذشته تا اینکه روزی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد مرد تاجر رفت . کیسه ی زر را به سمت تاجر انداخت و گفت : بیا . سکه هایت را بگیر و ترانه های شادم را پس بده . فرهاد البته لزوما پول عامل اضطراب و بی پولی دلیل آرامش نیست . اما یادمان باشد که کم داشتن با آرامش بهتر از زیاد داشتن بدون آرامش است . البته از همه بهتر تعادل است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:52 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان بسیار آموزنده شنیدم که در اوج سادگی درسی بزرگ در خودش داره .
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد . .............................................................................. مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:4 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
نقشه ی دنیا
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : -(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟)) و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت . پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ )) پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم ! )) منتخب وبلاگ داستانهای پائولو کوئیلیو ============================== جوینده روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی اینترنت حقیقتا کسی که در جست و جوی حقیقت است باید با اشتیاقی بی حد و وصف در این راه قدم بگذارد آنچنان که از هر چیز دیگری حتی نفس کشیدن برایش مهمتر باشد نه اینکه همه چیز را در جستجو و طلب خدا رها کند بلکه حقیقت والا ترین هدف و خواست زندگیش شود . فرهاد =========================================== چرا من ؟ آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟»آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟ ============================================= جهنم يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند ! »=========================================== نارسیس نارسیس (نرگس) جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نارسیس ( نرگس ) ناميده شد .وقتي نارسیس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند و دیدند كه در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور تبدیل شده . اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي ؟؟؟ در يا چه گفت: براي نارسیس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شفت آور نيست كه براي نارسیس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني. درياچه پرسيد : مگر نارسیس زيبا بود ؟ اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در كنار تو مي نشست .درياچه مدتی ساكت ماند و سر انجام گفت: من براي نارسیس مي گريم اما هرگز زيبايي او را ندیده بودم . براي نارسیس مي گريم چون هر بارکه به رويم خم مي شد تا خود را در من ببیند من مي توانستم در چشمانش بازتاب زيبايي خود را ببينم. ============================================= *بامبو* روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم .شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم .به خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد .او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟ پاسخ دادم :بلی .فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای كافی دادم .دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع اميد نكردم .در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كنندهای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نكردم .در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند .اما من باز از آنها قطع اميد نكردم .در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد .در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد .5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كردند .خداوند در ادامه فرمود :آيا ميدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختی ها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی .من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همان گونه كه بامبو ها را رها نكردم .هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند .زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم .در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .گفت : تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه كه بتوانی .به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد .اینتر نت این داستان مرا یاد موضوعی انداخت که هر وقت در آستانه ی ناامیدی بودم به خودم می گفتم : بعضی ها خربزه می کارند و چند ماه بعد مقدار زیادی میوه ی بزرگ آبدار برداشت می کنند اما بعضی دیگر گردو می کارند اما باید حد اقل ۵ سال منتظر بمانند تا درختشان برای اولین بار ثمر بدهد آنهم میوه هایی به آن کوچکی . اما چه کسی ارزش خربزه را بیشتر از گردو می داند ؟ فرهاد =========================================== شام آخر لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند .روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت .سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد .وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديدهام !»داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟ »سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !»داستانهای پاتولو کولیو =============================================
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:31 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیه یک سری مشکلات حلقوی مرد نجاری بود که خونه میساخت ( قدیما خونه ها چوبی هم بودن ) . تو سالهایی که کار می کرد تونسته بود پول خوبی پس انداز کنه و یه روز تصمیم گرفت که دیگه کار نکنه . موضوع رو به صاحب کارش گفت اما صاحب کارش از او درخواست کرد یک خونه ی دیگه هم بسازه . بالا خره با اصرار او مرد نجار تصمیم گرفت که آخرین خونه رو هم بسازه اما چون حال و حوصله نداشت و پول کافی هم پس انداز کرده بود چندان دل به کار نداد و از مصالح نا مرغوب استفاده کرد . خونه رو هم چندان جالب و محکم نساخت . بالا خره خونه تمام شد و مرد صاحب کار اومد . او کلید خونه رو به مرد نجار داد و به او گفت که این خونه یک هدیه بود از طرف من به تو . بخاطر تمام زحماتت در این همه سال که برای من کار کردی . مرد نجار ناگهان به خودش اومد و فهمید که چه اشتباهی کرده . اگه می دونست که داره خونه ی خودش رو میسازه حتما بهتر کار می کرد و مصالح بهتری به کار می برد . اما حالا او خونه ی خودش رو زشت و بد ساخته بود و پشمانی هم سودی نداشت . آره دوستان . تمام کارهایی که ما انجام میدیم چه برای خودمون چه برای دیگران خشتهای خونه ی آینده ی ما هستن. پس هر کاری رو با عشق و به بهترین نحوی که میتونیم انجام بدیم چرا که روزی کلید خونه ای رو به ما میدن که خودمون اونو ساختیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اینکه بحث واکنش رو ادامه بدیم این داستان کوتاه رو بخونید که خالی از لطف نیست :
مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم ميزد . مرد ي را ديد كه مدام دولا مي شد و چيزي را از روي زمين برمي داشت و توي اقيانوس مي انداخت .نزديكتر رفت و ديد كه او صدفهايي را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز مي گرداند . جلو رفت و از او پرسيد كه چه كار مي كند . مرد پاسخ داد كه الان موقع مد درياست و آب اين صدفها را به ساحل آورده و اگر آنها را به آب بر نگردانم از كمبود اكسيژن خواهند مرد . مسافر گفت مي فهمم اما در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارد كه توكه نمي تواني به آنها كمك كني .و همه ي آنها را به آب بر گرداني . تازه همين يك ساحل نيست كه . نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند . مرد لبخندي زد . دولا شد و دوباره صدفي را برداشت و آن را به آب انداخت و جواب دا د: براي اين يكي اوضاع فرق كرد منبع : اینترنت گاهی آدم با خودش فکر میکنه که خب ملیونها نفر در این دنیا بی هدف و سرگردان و محتاج کمک هستن . مگه به چند نفرشون میشه کمک کرد؟ . چند نفر رو میشه با زندگی آشتی داد ؟ به نظر نمیاد کمک کردن به چند نفر تغییر محسوسی در اوضاع ایجاد کنه . اما میشه این قضیه رو از یک دید دیگه هم نگاه کرد . تصور کنید شما یکی از اون صدف ها هستید . یکی از ملیون ها صدف نیاز مند کمک و راهنمایی . نیاز مند دستی که شما رو به دریای زندگی برگردونه . اگه از این دید به ماجرا نگاه کنیم دیگه کمک کردن حتی به یک نفر . فقط یک نفر هرگز کاری بی فایده به نظر نخواهد رسید . چون ممکنه اون یک نفر خود ما باشیم فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:2 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شير يا خط جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دو كشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته ، دو دل بودند . فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود ، توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را بالا مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت ، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . " شير " آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد .هر دو طرف سكه شير بود .پس بهتر است ما هم هميشه دو روي سكه زندگيمون شير باشه ، چون اون موقع هميشه با ديد مثبت به زندگي نگاه مي كنيم . منبع : اینترنت هر چند این داستان یک اشکال منطقی داره اما منظور رو خوب رسونده . اینکه سکه ی زندگیمون دو روش شیر باشه . یعنی خودمون اینطور انتخاب کنیم که هر موقعیتی به نفع ما ( و البته نه به ضرر دیگران ) تموم بشه . من فکر می کنم با تمرین و هوشیاری میشه کاری کرد که حتی شرایط نا مطلوب هم به نفع ما عمل کنن حتی اگه به ما فشار بیاد . یه فیلسوف میگه که آدم حتی اگه تو گل افتاد باید با یک سکه طلا تو دستش از تو گل بیرون بیاد پس دست خالی از تو مشکلات زندگیمون بیرون نیایم . چیزی بیاموزیم و توانایی کسب کنیم که راه پیروزی ما رو هموار تر کنه و شادی ما رو افزونتر . کمی از نکته ی داستان دور شدم . این داستان به نوعی داره میگه که : " من خود سرنوشت خویش را می سازم " اگر چنین اراده و باوری داشته باشیم می توانیم بر تقدیر و شانس و اتفاق غلبه کنیم . اما یادمون باشه هر عملی عکس العملی ( کارما ) دارد و هیچ گریزی از آن نیست . پس قوانین زندگی را باید آموخت چون شکستن آنها سدی بر راه رسیدن مابه رویاهایمان خواهد بود حتی اگر شبانه روز در تلاش باشیم یا مثبت اندیش باز هم باید قوانین را بدانیم . مثلا اگر برای موفقیت خودت پاتو رو یکی دیگه گذاشتی یه زمانی ( البته شاید بعد از اینکه موفق شدی ) یکی پیدا شه پاشو رو تو بزاره . ( خدا را شکر کنید که نهنگ ها پا ندارن ) فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:32 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اینکه بحث ثروت رو شروع کنم یه داستان قشنگ تو اینتر نت دیدم که میخوام تو این پست بزارم . نکته ی مهمی توش هست و اهمیت دقت و درست گوش دادن رو باز گو می کنه . خیلی از سوء تفاهمات کلامی از تحلیل نادرست جملات و کلمات بوجود میاد داستان تیرانداز یکی از داستانهای مهم و کلیدی در مثنوی است، مرد مفلس و بی پولی از شدت نداری و فقر دست به دعا می برد و از خداوند تقاضای ثروت می کند در خواب هاتف غیبی خبر از نقشه گنجی می دهد و خداوند به او می گوید این گنج از آن تست حتی اگر دیگران از این نقشه گنج با خبر شوند .جوان بعد از دیدن این خواب آنچنان خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید، با شادی و شعف بدنبال نقشه رفت آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار !تیرانداز تیری در کمان گذشت و زه را کشید و جایی که تیر افتاده بود را فورا حفر کرد اما گنجی نیافت، با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان رابکشم، مجددا تیری دیگری در کمان گذاشت اینبار نیز گنج را نیافت، هر با با قدرت بیشتری زه را می کشید و تیر را دورتر می انداخت ولی از گنج خبری نبود !تیرها دورتر می افتاد ولی باز هم از گنج خبری نبود !این کار آنقدر ادامه پیدا کرد که مردم شهر به او مشکوک شده و خبر به پادشاه رسید، پادشاه که جریان گنج را فهمیده بود کماندارن ماهر را جمع کرد و آنها با تمام قدرت تیر می انداختند و بعد زمین را می کندند . آنها ۶ ما ه این کار را ادامه دادند اما گنجی در کار نبود . بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است اورا رها کنید و اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه می دانند، باز هاتف در خواب او آمد و گفت تو فضولی کردی و نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی ما گفتیم تیر را در کمان بنه نگفتیم که زه را بکش! منبع : اینتر نت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:24 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا ..... تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
داستان پر معناییست بدون شک فقط یک تمثیل است اما به ما یاد آور می شود که چه چیز با ارزش ترین است . داستانی دیگر هم در همین زمینه نقل شده که : روزی مردی فقیر روستای خود را به قصد دیدن پادشاه ترک گفت و روزها و شبها در صحرا و کوهستان راه پیمود تا سر انجام به قصر پادشاه رسید . ملازمان دربار که حال نزار مرد را دیدند او را به قصر راه دادند و نزد پادشاه هدایت کردند . پادشاه که شاهد زحمت و رنج مرد بود به او گفت که هرچه بخواهد می تواند درخواست کند و مرد که تمام راه را پیاده و با زحمت پیموده بود گفت : عالیجناب کفشهایم پاره شده اند به من یک جفت کفش نو بدهید این حکایت اکثر انسانهاست که وقتی دست دعا به سوی خدا می کشند از خدا طلب چیزی می کنند که ارزش آن بیشتر از کفش آن مرد فقیر نیست . چه چیزی با ارزش تر از خود خدا می توان داشت او را داشته باش آنگاه تمام هستی را داری چرا که تمام هستی در اوست و او در تمام هستی . آنکه خدا را دارد بی نیاز ترین و ثروتمند ترین است . خدا را داشتن لزوما به معنی فقیر بودن نیست بلکه هر کسی می تواند مادیات را در حد نیاز و تعادل از آن خویش سازد مهم این است که انسان برده ی مادیات نشود . فقر و ثروت پیش از اینکه واقعا مادی باشند در ذهن خود ما هستند در پست بعدی در باره ی فقر و ثروت صحبت خواهم کرد شما هم نظر بدید زندگیتان پر از نور و عشق باشد فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:23 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق حقيقي موزس مندلسون پدر بزرگ یکی از آهنگسازان شهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود . قدي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موزس روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني و زیبا به نام فرومتژه داشت موزس در كمال نا اميدي عاشق آن دختر شد ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده ي او منزجر بود زماني كه قرار شد موزس به شهر خود باز گردد آخرين ذرات شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند . دختر حقيقتا از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت ولي ابدا به او نگاه نكرد و قلب موزس از اندوه به درد آمد . موزس پس از آنكه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند با شرمساري پرسيد : آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود ؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت ؟ بله شما چه عقيده اي داريد ؟ . هنگامي كه من به دنيا آمدم عروس آينده ام را به من نشان دادند ولي خداوند به من گفت ؟ همسر تو گوژپشت خواهد بود درست هماه جا و همان موقع من از ته دل فرياد بر آوردم و گفتم : اوه خداوندا گوژپشت بودن براي بك زن فاجعه است .لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زيبايي است به او عطا كن فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد . او سا لهاي سال همسر فداكاري براي موزس مندلسون بود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:15 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان بسیار زیبا رو از وبلاگ موفقیت ۱۲ دوست خوبم آرش اینجا کپی کردم وبلاگ خیلی زیبایی دارن حتما سر بزیند http://www.movafaghiat12.blogfa.com/
ثروت مسئله هشیاری است . فرانسوی ها قصه ای دارند که گویای همین حقیقت است : مردی فقیر از جاده ای می گذشت که مسافری او را متوقف کرد و گفت :((رفیق می بینم که فقیری . بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی.))
فقیر از این خوش اقبالی به وجد آمد و طلا را به خانه آورد. بی درنگ کاری یافت و چنان ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت . سالها گذشت و او که مردی متمول شده بود روزی در راهی به مرد فقیری برخورد و گفت :(( بیا رفیق ! من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.)) مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت:(( اما این که برنجی بیش نیست !)) پس می بینیم که مرد نخست با احساس دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد. هر انسانی در درون خویش ، صاحب یک تکه طلا است. این هشیاری آدمی از طلا و توانگری است که راه هر ثروتی را بر زندگیش می گشاید. آدمی به هنگام طلب ، از پایان سفر خود می آغازد.یعنی ندا در می دهد که پیشاپیش ستانده است . آری دوستان من سفر به سوی توانگری را باید از انتها آغاز کرد . یعنی اینکه اول خود را توانگر ببینید و برای این توانگری که خدا شما ارزانی کرده شکر گزاری کنید تا آن توانگری را به چشم ببینید .(( باور کنید تا ببینید)) آرش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز داستان کوتاهی شنیدم که در عین کوتاهی بسیار زیبا و پر معنا بود . داستان از این قرار است که مردی سالها در آرزوی یافتن گنجی بزرگ بود . همیشه دلش می خواست کار و شهرش را رها کند و به دوردستها رفته و دنبال گنج بگردد . بالاخره روزی دل به دریا زد و خانه را فروخت و عازم سفر دور و دراز خویش شد . خانه را به صاخب جدیدش داد و جستجویش را آغاز کرد .
صاحب خانه ی جدید که عاشق گل و گیاه بود تصمیم گرفت خاک باغچه را عوض کرده و آنرا پر از گلهای زیبا کند . هنگام کندن زمین در کمال شگفتی به گنجی بزرگ رسید . گنجی که سالها آنجا بود و صاحب خانه ی قبلی از آن بی خبر بود . او هم مثل اکثر آدمها می پنداشت آرزوهایش را باید در دوردستها پیدا کند . گنج ما اغلب جایی درون خودمان نهفته است و برای یافتنش بهتر است جستجو را از درون خودمان شروع کنیم . سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد . حقیقت درون خود ما نهفته است نه در دوردست کوهستانها . پست بعدی اواخر همین هفته |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:36 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی نزد مردی خردمند رفت و از او پرسید ای حکیم شترم را ببندم یا به خدا توکل کنم ........مرد خردمند برای فکر کردن از او فرصت خواست و فردا که مرد پیش او باز گشت به او جواب داد :
شترت را ببند و به خدا توکل کن -------------------------------------------------------------------- دوست خوبم عباس در قسمت نظرات کامل این داستان را نوشته اند که من آنرا در صفحه ی اصلی هم باز نویسی می کنم : تا چه حد باید به خدا توکل کنم و چه هنگام به خود متکی باشم؟ ---------------------------------------------------------------------- و اما اصل داستان گویی حکایتی است توسط مولانا : نیکمردی هست، اما علم نیست. نیکمردی می گوید که "توکل کردم." علم نیست که بداند که موضع توکل کدام است. از طرف عباس
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:20 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از خوانندگان وبلاگ که فکر کنم خانم سایه باشن مثل همیشه مطالب بسیار زیبایی در قسمت های مختلف وبلاگ ارسال کردن که البته ای کاش همه رو تو نظرات پست آخر می نوشتن تا همه ببینن .... من همه ی مطالب ایشون رو در همین قسمت دوباره می نویسم : -------------------------------------------------------------------------------------------------------- مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. سایه -------------------------------------------------------------------------------------- ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي : پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند.
سایه -------------------------------------------------------------------------------------- پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!! سایه -------------------------------------------------------------------------------------- پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد : ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: (( كه هستي؟)) پاسخ شنيد : ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد : ((ترسو!)) باز پاسخ شنيد : ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد : ((چه خبر است؟)) پدر لبخندي زد و گفت: ((پسرم!توجه كن)) و بعد با صداي بلند فرياد زد : ((تو يك قهرمان هستي! )) صدا پاسخ داد : ((تو يك قهرمان هستي! )) پسر باز بيشتر تعجب كرد پدرش توضيح داد :((مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي در حقيقت انعكاس زندگي است .هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي عيناً به تو جواب مي دهد .اگر عشق را بخواهي ،عشق بيشتري در قلب تو به وجود مي آيد و اگر دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً بدست خواهي آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدم ها نگاه كني ، زندگي همان را به تو خواهد داد .)) سایه -------------------------------------------------------------------------------------- این هم یک داستان از یکی دیگر از خوانندگان به نام مهربان تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. مهربان --------------------------------------------------------------------------- خدا چراغي به او داد، (از طرف ماندانا )
ماندانا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:3 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد . همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به اونطرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد . اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نذاشت . میدونید چرا ؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود . یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود . اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه. و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن . منبع : یک کتاب پست بعدی : اخر همین هفته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:1 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|||||
|
جای پا مردی خواب ديده بودکه در ساحل دریا در حال قدم زدن با خداست و روبرویش در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیش به نمایش در می آمد.متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش درآمد متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است. این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد:((خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود.ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست.نمیفهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.)) خدا پاسخ داد:((فرزند عزیز و گرانقدر من , تو را دوست دارم و هیچوقت تنهایت نمیگذارم.زمانهایی که تو در آزمایش و رنج بودی,وقتی تو فقط یک جای پا میبینی,من تو را به دوش گرفته بودم.)) Footprints --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در جواب گفت:"از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه که این بد شانسیه!" هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!" چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند:"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟" بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن ( پيرو قلب خود باشيد).نوشته اندرو متيوس (( چند سال پیش یه آقایی تو مسابقه ی بخت آزمایی ارمغان بهزیستی پنجاه ملیون تومان برد . همه ی شهر از شانس بلند این آدم می گفتند ... اولین کاری که کرد خریدن یک ماشین بود و بعدش هم یک تصادف سخت و بعد هم مرد ............. تو همون شهر یه راننده بی پول تصادف میکنه و به زندان می افته اونجا با یه آقایی از شهر دیگه ای اشنا میشه قرار میشه بعد از آزادی اون آقا از شهرش واسه ایشون مبل بفرسته و ایشون بفروشه .... کار رو شروع می کنند اون هم با یک دست مبل و الان این آقا یک فروشگاه بزرگ سه چهار طبقه پر از مبل داره واقعا کی میتونه بگه شانس کدومه و بد شانسی کدوم؟ ))
کودک -------------------------------------------------------------------------------------------- فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود ، توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را بالا مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت ، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . " شير " آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد .هر دو طرف سكه شير بود .پس بهتر است ما هم هميشه دو روي سكه زندگيمون شير باشه ، چون اون موقع هميشه با ديد مثبت به زندگي نگاه مي كنيم . شما نظرتون چيه؟ منبع : اینترنت ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ شاگردی از استادش پرسید :”عشق چیست ؟” |
||||||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:38 توسط فرهاد داودی
|
|
||||||
|
|
|
|
|
مرد جواني در رويا ديد كه گنج بزرگي در جايي منتظر اوست ... او بايد به مصر ميرفت و آنجا كه اشكش به زمين ميچكيد گنج او نهفته بود ......او خانه ي خود در اسپانيا و درخت بزرگي را كه در كنار خانه اش بود و هر روز زير سايه اش ساعتها مي نشست را ترك كرد و راهي اسپانيا شد. درخت همدم هميشگي او بود و اوشاخه هاي آن را با نوارهاي رنگي كه در باد ميرقصيدند تزئين كرده بود ..... سفرش دو سال طول كشيد و ماجراهاي زيادي را از سر گزراند. گاه مجبور بود براي خرج راهش ماه ها در يك شهر كار كند و گاه با قبايلي دوست مي شد و حتي در جنگهاي آنها شركت مي كرد ........ درسهاي بسياري از اين سفر آموخت بطوري كه ديگر هرگز آن آدم قبلي نبود ... حتي همسر مورد علاقه اش را نيز در يكي از شهرهاي بين راه پيدا كرد اما همچنان مشتاق ادامه ي سفر بود پس موقتا از او جدا شد تا سفرش را تمام كند .........بالا خره به مصر رسيد به سرزمين اهرام ... از آن رويا ماه ها مي گذشت و به سختي آن را به خاطر داشت اكنون فقط شيفته ي سفر و ديدن اهرام بود ... وقتي اهرام را از دوردست ديد نا خود آگاه شروع به گريستن كرد و اشكهايش بر زمين خشك زير پايش چكيد ... ناگهان ياد رويايش افتاد "گنج تو آنجاست كه اشكت برزمين مي چكد " ... شروع به كندن زمين كرد . مدت زيادي ادامه داد اما به گنج نرسيد ...سه سرباز كه از آنجا مي گذشتند مرد جوان را ديدند و شروع به تفتيش او كردند .. در لباسش يك قطعه طلا يافتند كه از يكي از قبائل بابت كمك در جنگ هديه گرفته بود . سربازان به خيال اينكه او گنج پيدا كرده يا دنبال گنج است شروع به كتك زدنش كردند تا از او اعتراف بگيرند بعد از مدتي او مجبور شد ماجرا را برايشان تعريف كند كه چگونه يك رويا او را به سفري دور و دراز كشانده و دست آخر هيچ گنجي هم در كار نبوده ........ سربازان شروع به خندين كردند ... يكي از آنها چند ضربه ي ديگر به مرد جوان زد و گفت اينرا زدم چون خيلي احمقي كه رويا هايت را باور مي كني من هم يك رويا ديدم كه گنجي در اسپانيا در زير يك درخت بزرگ كه شاخ و برگش با نوارهاي رنگي تزئين شده و در باد مي رقصند مخفي شده و منتظر من است اما من هرگز انرا باور نكردم ... فقط يك انسان احمق ممكن است به دنبال يك رويا خانه امن خود را رها كند و به سفري پر خطر برود .........................ناگهان با شنيدن روياي آن سرباز اشك از چشمانش جاري شد اما لبخند فراخي بر لبانش موج ميزد .........بعد از ديدن اهرام راه باز گشت را در پيش گرفت و همراه همسرش به اسپانيا برگشت ......به سراغ درخت رفت و شروع به كندن زمين كرد و با كمال شگفتي ديد كه رويايش حقيقت داشته و گنج آنجا بود ...... اين داستان خلاصه اي بود از ماجراي كتاب كيميا گر نوشته ي پائولو كوئليو .......چون سالها پيش آنرا خواندم ماجراي آنرا دقيقا به خاطر نمي آورم بنابر اين بعضي از مشخصات را عوض كردم ........... زندگي براي اكثر ما گنجي در خود دارد اما گنج را مستقيم و راحت در اختيار ما نمي گزارد گنج پاداش سفر است پاداش آموختن . آموختن درسهايي كه ما را به موجودي آگاه تر قوي تر و شايسته تر تبديل مي كند .......... سفر نماد از خود برون شدن و تجربه كردن زندگيست ... رها كردن خانه ي امن و دل به خطر سپردن .... زندگي آدمهاي ترسو را دوست ندارد و پاداش آنها جز افسوس چيزي نخواهد بود ...خطر كردن يعني پذيرفتن تغيير و دست كشيدن از عادتهاي ديرينه ...... زندگي مانند رودخانه ايست كه همواره رو به جلو و رو به تغيير مي رود و اگر كسي بر خلاف آن شنا كند جز خستگي نصیبش نميشود .....تغيير رمز تازگيست اگر تن به تغيير ندهيم مانند مرداب خواهيم بود ......آنكه رويايي در زندگي نداشته باشد با مرداب فرقي نداري چون وقتي رويايي نداشتي سفري هم نخواهي داشت و رودخانه اي كه از سفر باز ايستد يا مي خشكد يا خانه ي قورباقه ها مي شود ......اما وقتي سفر را به پايان رساندي به دريا خواهي رسيد به رويايت و شادي در دريا بودن را تجربه خواهي كرد و بعد باز آماده ي سفري ديگر خواهي شد به سوي دريايي بزرگتر .............................. نظر شما در باره ی رویا ها چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در جستجـوی خــدا برگرفته از یک کتاب پنجرهٔ اطاقی که از آنجـا مینـویسـم بـه حیـاط پشتـی مـا بـاز میشـود که مجـاور درختستـان کـوچکی است. من و همسرم آنجـا را جنگل مینـامیـم. این جنگل خـانـهٔ حیـوانـات ماست: یـک مـوشخـرمـای زمینـی، چنـد روبـاه قـرمـز کـه در جستجـوی غـذا بـه آنجـا سـر میزننـد، خـانـم و آقـای استـرچ خـرگـوش، و یـک درخت پـر از سنجـاب. همـه آنهـا میآینـد و از دو ظـرف عـذایـی کـه بـرای آنهـا گـذاشتـه شـده است دانـهٔ پـرنـده میخـورنـد. حتـی روبـاههـا هـم گـاهـی مـیآینـد. با اینحـال زنـدگـی همیشه بهشت نیـست. بـرای خـراب کـردن این صحنـه سگ قهـوهای و سفیـد همسـایـه هـر چنـد وقـت یکبـار بـهطـرف پـرنـدههـا و حیـوانـات اطـراف ظـرف غـذا حملـه کـرده و آنهـا را دنبـال میکنـد. البتـه آنهـا همیشـه بـهنـوعی فـرار میکننـد. بعـد چنـد هفتـه پیش من دیـدم کـه انـگار یـک عضـو تـازه بـه خـانـواده اضـافـه شـده است: یـک خـرگـوش کـوچـک بـا گـوشهـای کـوتـاه. او ظـرف غـذای پـرنـدههـا را تـرک کـرد و روی یـک درخت بلنـد در جنگل پـریـد. من بـا رخـوت این صحنـه را تمـاشـا میکـردم. در کمـال تعجـب من این یـکی مثـل خـرگـوشهـای معمـولی دور و بـر درخت نپـریـد بلکـه مستقیـمـاً پـریـد بـالای تنـهٔ درخت. البتـه این حیـوان خیـلی کنجـکاو فقـط یـک سنجـاب بـود که دُمش را بخـاطـر زنـدگیش از دست داده و تعقیـب کننـدهاش را بـی نصیـب گـذاشتـه بـود. مـا حـالا اسـم این سنجـاب را لاکـی گـذاشتـهایـم. (لاکی یعنی خوش شانس ) خیلـی از مـردمی که در جستجـوی خـدا هستنـد مثل پـرنـدگان و حیـوانـات این باغ میمـاننـد. آنهـا در حقیـقت مثـل لاکـی هستنـد. بعـد از پـرخـوری کـردن در غـذا و آشـامیـدنـی بـرمیگـردنـد بـه جنگل تـا بـازی کننـد و هـر روز دوبـاره بـه طـرف ظـرف غـذا بـرمیگـردننـد تـا بـاز هـم از همـان غـذا را بخـورنـد. و زنـدگـی بـا شـادمـانی ادامـه پیـدا میکنـد. بعـد یکروز یـک مسئـلهٔ بغـرنـج اتفـاق میافتـد تـا یـک چیـز بـا ارزش را از آنهـا بـدُزدد مثـل دم زیبـای لاکـی. و دیگـر زنـدگـی هـرگـز مثـل سـابـق نخـواهـد بـود. امـا بـاز هـم ادامـه خـواهـد داشت. جستجـو بـرای خـوشبختـی، جستجـو بـرای خـداست. بـا اینحـال دلیـل آنکـه تعـداد زیـادی از مـردم در یـافتن خـوشبختـی شکست میخـورنـد آن است کـه در جـای اشتبـاهـی بـهدنبـال آن میگـردنـد. یعنـی در بـازار نـه در قلبهـایشـان. جستجـوی خـدا انضبـاط میطلبـد. در پیـدا کـردن خـدا هیـج رازی وجـود نـدارد: فقـط صـدای الهـی را کـه بـهطـرف خـانه در جـریـان است دنبـال کنیـد. آیـا چیـزی از این سـادهتـر مـیتـوانـد وجـود داشتـه بـاشـد؟ بـرای بیشتـر مـردم اینطـور نیـست. یعنـی آنهـا جستجـو کـردن خـدا را همـانقـدر نـامحتمـل میداننـد کـه پـدیـدهای مثـل یـک خـرگـوش پـرنـده نـامحتمـل است. راستـی چـــرا؟ آنهـا هنـوز این آگاهـی را نـدارنـد کـه تقـدیـر هـر روحـی این است کـه بـا خـدا همـکار شود و انتـظـار او از مـا بـهعنـوان یـک مـوجـود ازلی بیشتـر از آن است که فقط بخوریـم و بـازی کنیـم. (((((( توضیح: همکار خدا یا همان جانشین خدا کسی است که خدایگونه شده و حال میتواند به خدا در اداره ی جهانها یاری رساند یعنی در هدایت دیگران به سمت خدا و به سمت شادی و خوشبختی با خدا همکاری کند این البته نیاز خداوند به همکار نیست بلکه فرصتی برای تجلی و رشد بیشتر خود ماست و همچنین کمک به دیگران تا زودتر رهایی یابند و به خدا برسند))))))). بـرای خیـلیهـا زنـدگـی بیشتـر شبیـه سفـر بـه یـک کازینـو ( قُمـارخـانـه) است. آنهـا همـه استعـدادهـا و رویـاهـایشـان را روی میـز بـازی میگـذارنـد. بعـد همـهٔ دستـاوردهـای این زنـدگـی را روی یـک چـرخش چـرخ شـانس و اقبـال شـرطبنــدی میکننـد. این خـلاصـهٔ زنـدگـی معنـوی آنهـا در جستجـوی خـداونـد است. بـهنظـر آنهـا بـهدست آوردن خـوشبختـی شـانسـی است. امـا بـرای بعضـی افـراد خـدا واقعـاً یـک آرزو و خـواستـهٔ حقیقـی است و بـرای درک بهتـر آفـریـدگار بـهنـوعی نمـاز میگـذارنـد و عبـادت میکننـد. بـا اینحـال بیشتـر مـواقـع دعـا و نمـاز آنهــا مثل تـرافیـک در یـک خیـابـان یـکطـرفـه است: آنهـا فقـط صحبـت میکننـد. هیـچوقت بـه مغـز آنهـا خطـور نمیکنـد کـه بـرای لحظـهای دست نگهـدارنـد و فقـط گـوش کننـد. خـدا ممکن است بخـواهـد بـا آنهـا صحبـت کنـد. معمـولاً خـدا سهمی در این مکـالمـه نـدارد. پس خـدا چگـونـه بـا مـا ارتبـاط بـرقـرار کنـد. هر دانـش آمـوزی در طریق معنوی میدانـد کـه خـدا از طـریـق نـور و صـوت الهـی بـا همـهٔ حیـات حـرف میزنـد. ..محدوده ی ارتعـاش دراین جهـان از بینهـایت تـا بینهـایت کشیـده شـده است. و از آنجـائیکه دلیـل اولیـهٔ ارتعـاش , نـور و صـوت خـداونـد است صـدای انسـان در آن ارتعـاشـات تمـامعیــار فقـط یـک نقطـه تنهـاست. خـدا چـرا بـایـد بـه صـدای آهستـه نجـــوا کنـد؟ مـردمـی کـه معتقـدنـد کـه خـدا عمـدتـاً در محـدودهٔ فـرکانس صـدای انسـانـی صحبـت میکنـد فـرامـوش کـردهانـد کـه صـدای انسـان در مقـایسـه بـا جهـان صـوت فقط یـک نجــوای کـوچـک است. بنـابـراین عقیـده بـه اینکـه خـدا بـا دنیـا از طـریـق میـدان تنـگ صـوت انسـانی ارتبـاط بـرقــرار میکنـد کـوششی است در جهت کاستن قـدرت خـداونـد. ((((توضیح: در فیزیک اعتقاد بر این است که ماده عامل ایجاد صوت و ارتعاش است اما در عرفان عامل پیدایش خود ماده را هم صوت خداوند یا همان کلام خدا می دانند .... جریان صوتی که از خداوند اغاز می شود و تمام هستی را بنا می نهد حتی نور را و ما به عنوان روح با دنبال کردن این جریان صوتی یا همان صدای خدا همان که فقط در سکوت شنیده می شود میتوانیم به خانه اصلی خود باز گردیم و به رهایی معنوی رسیده و بعد به خداشناسی برسیم )))) نـور و صـوت خـدا آب و غـذای روح هستنـد. خـداونـد بـا چـه کسـانی صحبـت میکنـد؟ در حقیـقت هـر کس کـه بـه نـوعـی بـه نـوع بشـر کمـک کـرده است صـدای حقیـقت را دیـده و شنیـده است. خـدا راههـای بسیـاری دارد. خـدا معمـولاً از راه غیـر مستقیـمتـری بـا رویـابینهـا، شـاعـران، تئـوریسینها، و پیــامبـران صحبـت میکنـد. او بـا بعضـی انسـانهـا از طـریـق خیـال، خـواب، رویـا، دعـا ( از نـوع شنیـدنـی آن) یـا درک مستقیـم صحبـت میکنـد. تـاریـخ نمـونـههـای بسیـاری از این مـردم را در خـود دارد. اشخـاص مشهـوری کـه سخنگـوی صـدای خـدا بـودهانـد، افـرادی مـاننـد: سقـراط، دیـویـدشـاه، مـوتـزارت، بتهـوون، انیشتیـن، ادیسـون، میـکلآنـژ و هـزاران نفـر دیگـر. هـر کـدام از اینهـا همـه سعـی خـود را کـردنـد تـا بـواسطهٔ نبـوغ طبیعـی خـود بـهعنـوان یـک وسیلـهٔ ارتبـاطی خواست خـداونـد را بـه انسـانهـا انتقـال دهنـد. نـور و صـوت طـرح و نقشـهٔ خـدا بـرای آفـرینش را بـه انجـام میرسـاننـد. بنـابـراین والاتـریـن چیـزی کـه هـر کس مـیتـوانـد آرزویش را داشتـه بـاشـد یـک زنـدگـی بـا خـلاقیـت بـالاست کـه همـواره تـوسط نیـروی عشـق الهی رهبـری شــود. این است راه خــدایگــونــه بــودن.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی دو حکایت آموزنده و جالب برام میل کرده .......قشنگن حتما بخونید
FROGS Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition. هم مسابقه ي دو بدند The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants.... The race began.... Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. بتوانند به نوک برج برسند You heard statements such as: "Oh, WAY too difficult!!" "اوه,عجب کار مشکلي "They will NEVER make it to the top." "اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند or: "Not a chance that they will succeed. The tower is too high!" The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!" More tiny frogs got tired and gave up.... و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ... But ONE continued higher and higher and higher.... This one wouldn't give up! اين يکي نمي خواست منصرف بشه At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it? انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? کرده؟ It turned out.... و مشخص شد که...
The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic.... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! actions! هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند . چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داري.....هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره Therefore: پس ALWAYS be.... هميشه.... POSITIVE! مثبت فکر کنيد And above all: و بالاتر از اون Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams! کر بشيد
God and I can do this! من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about. اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد Give them some motivation!!! به اون ها کمي اميد بديد Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت --------------------------------------------------------------------------------------
سه صافي شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت : قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟ - کدام سه صافي؟ - اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟ -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است. - سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود. -دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند. -بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟ -نه، به هيچ وجه! همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
منبع : اینترنت ما بارها در شرایطی قرار می گیریم که باید رها کنیم تا خدا ما را نجات دهد . شاید رها کردن یکی از سخت ترین آزمونهای زندگی باشد ... ایمان به اینکه زندگی هرگز به ما اجازه ی سقوط و پسرفت نمی دهد اگر به آن اعتماد کنیم .........گاهی به نظر می رسد در حال از دست دادن چیزی با ارزش هستیم و محکم به آن می چسبیم و میارزه می کنیم در حالی که همه ی نشانه ها حاکی از آن است که باید رها کنیم ......با رها کردن و بریدن طناب به نیرویی برتر فرصت می دهیم تا به ما کمک کند و یا چیزی بهتر به ما بدهد ....زندگی همواره ما را رو به جلو و بهتر شدن و رشد کردن میراند و هرگز فرزندانش را نا امید و درمانده نخواهد کرد رنجی که ما می کشیم نتیجه ی رها نکردن و عدم اعتماد و ایمان ما به زندگی و خداست ......اگر هدایای زندگی را نپذیریم رنج خواهیم کشید ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:7 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
زیست شناسی یک پیله ی پروانه از نوع بید امپراتور پیدا کرد و به آزمایشگاه خود برد تا خارج شدن پروانه از پیله را بررسی کند دانشمند متوجه شد که پیله به شکل بطری است به طوری که قسمت پایین آن پهن و بالای آن بسیار باریک بود و توسط ماده ای سفت و بتون مانند پوشیده شده بود که خروج پروانه را بسیار سخت می کرد . پیله تکان می خورد و او در حال مشاهده ی تلاش سخت پروانه برای خروج از پیله ی خود بود. دانشمند شکیبایی خود را از دست داد و تصمیم گرفت به پروانه در خروج از پیله کمک کند . او با یک قیچی حاشیه ی بتون مانند بالای پیله را برید و پروانه بلافاصله بیرون آمد . او منتظر شد تا پروانه بالهای آبی زیبایش را باز کند اما هیچ اتفاقی نیافتاد پروانه تنه ای بزرگ و بالهایی کوچک داشت و قادر به پرواز نبود . پروانه مرد بدون اینکه هرگز پرواز کرده باشد . زیست شناس متوجه اشتباه خود شد . پروانه در حالی که خودش را با فشار از درون قسمت باریک پیله عبور می دهد باید به بدن خود حالت آئرودینامیکی بدهد و آن را جمع و جور کند . در نبیجه مایعات بدن او به درون بالها فشرده میشود ، بالها را بزرگ و بدن را کوچک می کند . و هنگامی که پروانه از پیله خارج می شود و قدم به دنیا می گذارد تبدیل به موجودی می شود که در زیبایی بی نظیر است. منبع : یک کتاب انسان هم همین روند را برای رهایی معنوی و پرواز طی می کند ابتدا مانند کرم بر شکم خود می خزد و چشمی برای دیدن نور ندارد و وقتی از خوردن سیر شد به دور خود پیله ای از نفسانیات می تند و مدتها در آن زندگی می کند بدون نور و در تاریکی مطلق . زمانی به فکر رهایی می افتد اما برای رهایی باید پیله ی خود ساخته ی خود را پاره کند . پیله ی نفس را . باید خود را از چنگال توهم جهان مادی رها سازد باید بر خشم و نفرت و کینه و وابستگی و خود بینی خود فائق آید . بایدعشق را جایگزین افکار و عواطف منفی خود کند. باید مانند الماسی که از زیر خاک و از دل زمین بیرون آمده سیقل داده شود تا بتواند بیشترین نور و زیبایی را از خود منعکس کند. اینجاست که تازه مبارزه شروع می شود، مبارزه برای خروج از پیله ... اینجاست که معلوم می شود مشکلات ما همان راه رهایی ما هستند و ما با تلاش خود برای پاره کردن پیله و رسیدن به نور و رهایی در واقع بال پرواز خویش را می سازیم وقتی رها شدیم دیگر مجبور به خزیدن و زیستن بدون چشم نیستیم . اکنون پرواز می کنیم و از شهد گلها می نوشیم ........ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:18 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی میره ارایشگاه تا موهاشو کوتاه کنه ... ارایشگر شروع به صحبت و درد دل با مرد میکنه ، او معتقده که خدا نیست چون اگه خدا بود حتما به داد این همه ادم بیچاره و درد کشیده می رسید اینهمه ادم دارن رنج میکشن و زندگیشون اشفته و نا بسامانه پس چرا خدا بهشون کمک نمیکنه؟ مرد چیزی نگفت تا کار ارایشگر تموم شد وقتی می خواست بره یه ادم بسیار ژولیده رو تو خیابون دید که با موهای بلند و نا مرتب از جلو ارایشگاه رد می شد او ارایشگر رو صدا زد و گفت : اون مرد رو ببین ....... به نظر من هیچ ارایشگری تو این دنیا وجود نداره ..........ارایشگر با تعجب گفت چرا ... من که هستم .......مرد گفت پس چرا این رهگذر اینقدر کثیف و ژولیدس ؟ و موهاش بلند و نامرتبه؟ ارایشگر گفت خوب اون پیش من نیمده اگه میومد مشکلش رو حل می کردم ........مرد گفت این مردم هم باید برن پیش خدا تا خدا مشکلشون رو حل کنه اگه اونا به خدا مراجعه نکنن خدا چطور کمکشون کنه؟ منبع اینترنت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 2:24 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چنگالهای بسیار بلند بهشت و جهنم پیر مردی فرزانه که تقریبا تمام عمر خود را با تقوا و پاکی زندگی کرده بود به خاطر بعضی اعمال ناشایست که در طول حیات خود بر زمین مرتکب شده بود باید دوره ای کوتا ه را در جهنم سپری می کرد ....او با ورود به جهنم از آنچه که در آنجا می دید شگفت زده شد .وسایل مدرن هوای خوب و خیابانهای پر از درخت و همه جا میز های پر از غذا به چشم می خورد .اما آدمها در جهنم به شدت گرسنه و لاغر بودند همه به نطر ترسناک می آمدند و این با وجود آن همه نعمت و امکانات عجیب می نمود ....او هنگامی که سر میز غذا نشست متوجه موضوع شد . تمام چنگال ها 180 سانتیمتر درازا داشتند و قانون چهنم این بود که هر کس باید غذا ی خود را با چنگالی که از دسته گرفته است میل کند .کار مشکلی بود با اینکه چنگال از غذا پر می شد اما بر گرداندن آن به دهان تقریبا غیر ممکن بود . با گذشت زمان پیر مرد دوره ی خود را سپری کرد و محکومیتش به آخر رسید و با حال نزار روانه ی بهشت شد . او از دیدن وضعیت بهشت بسیار شگفت زده شد ......همه چیز مانند جهنم نو و مدرن بود حتی چنگالهای غذا خوری 180 سانتیمتری . تنها تفاوت در آدمها بود آنها همه سالم و شاداب بودند و همه با شادمانی می خندیدند .........او از خود پرسید چطور ممکن است ......در بهشت ههم چیز مثل جهنم است پس چرا آدمها تفاوت دارند . حتی قانون غذا خوردن هم مانند جهنم بود .هنگامی که زنگ غذا به صدا درامد و همه سر میزها نشستند او پاسخ خود را دریافت .........هر کس یک چنگال بلند برداشت آنرا از غذا پر کرد و با آن به شخص مقابل خود غذا داد...................... آنها داشتند اصل عشق ورزیدن را می آموختند اصلی که ساکنان چهنم از آن بی خبرند . منبع : یک کتاب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:46 توسط فرهاد داودی
|
|
||