|
|
|
|
|
برای کنترل احساس و حسی که به خود و زندگی داریم باید تصاویر ذهنی و اندیشه های خود را کنترل کنیم و برای کنترل اندیشه باید باورهای اساسی و جهان بینی خود را مورد تجدید نظر قرار دهیم .باید تعریف خود را از خویش و از جهان هستی و از زندگی خود تغییر دهیم .آیا دنیا را جنگلی می بینیم که یا باید بخوری یا خورده شودی ؟؟؟ در این صورت دنیا واقعا این گونه خواهد بود چون این انتخاب خود شماست نه واقعیت .واقعیت را شما می سازید واقعیت این است که دنیا را هر طور که تعریف کنی همانطور خواهد شدفقط نکته مهم این است که یک سری قوانین ثابت هست که ما نمی توانیم آنها را تغییر دهیم . مثلا هر فکری و هر حرفی و هر عملی عکس العملی دارد مساوی و مخالف با ان که این عکس العمل چه خوب چه بد به خود شما باز می گردد و هیچ راه فراری از آن نیست حتی اگر سالها و قرن ها طول بکشد .قانون دیگر این است که به هر چه فکر کنی ( البته اگر این فکر با احساس همراه باشد چه احساس خوب چه حسی بد ) آن چیز را به سمت خود می کشی ( قانون جاذبه ذهنی )پس اگر چیزی را نمی خواهی به جای جنگیدن با آن کافیست به آن فکر نکنی و احساس خود را در مورد آن کنترل کنی تا از زندگیت خارج شود .و ده ها قانون دیگر که با دانستن آنها تصوریر بهتری از جهان پیرامون خویش خواهیم داشت .اما در کل این خود ما هستیم که دنیای خود را شکل می دهیم آن هم با باور های خود . باور هایی که در دوران کودکی و حتی گذشته های خیلی دور در ناخود آگاه ما شکل گرفته اند .اگر می خواهید زندگی متفاوتی داشته باشید باید باور های متفاوتی پیدا کنید و تعریفی جدید از زندگی بنا کنید .تعریف شما از زندگی چیست نظرات خود را بنویسید تا همه در مورد آن بحث کنیم .شاد باشید فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:8 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
همانطور که قبلا گفتم خوشبختی و بدبختی ، شادی و غم و رضایت و نارضایتی همه احساس هستند و منشاء احساس تصاویر ذهنیست . علاوه بر تصاویر ذهنی و افکار ، احساسات ما تحت تاثیر تصاویری هستند که از طریق حواس فیزیکی دریافت می کنیم . مثلا اگر یک صحنه ناراحت کننده ببینیم یا یک ماجرای ناراحت کننده بشنویم ناراحت می شویم . برای ذهن چندان تفاوتی ندارد که تصاویر دریافتی از طریق چشم و گوش واقعی باشند یا مجازی ، چون دیدن یک فیلم سینمایی در تلویز یون هم می تواند ما را ناراحت کند یا بخنداند . حال در نظر بگیرید که این فیلم سینمایی در ذهن ما اکران شود . اگر به یک خاطره ی بد فکر کنید یا حسرت گذشته را بخورید ، اگر نفرت بورزید و عصبانی باشید ، اگر نگران آینده باشید و صحنه های ترسناکی از آینده تجسم کنید و یا هر فکر منفی در سر بپرورانید نتیچه آن ، یک احساس منفی خواهد بود ، احساس نارضایتی از خود و زندگی و عدم شادی . و برعکس اگر یه یک فیلم شاد نگاه کنید شاد می شوید فرقی نمی کند این فیلم در ذهن شما باشد یا با چشم ببینید . پس اگر می خواهید احساس خوبی نسبت به خود و زندگی و جهانتان داشته باشید تصاویر ذهنی خود را کنترل کنید .. اما راز کنترل تصاویر ذهنی چیست ؟ در بحث بعدی در این مورد صحبت خواهیم کرد . فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:12 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی دو راهب بودایی از روستایی می گذشتند . آنها به نهری رسیدند که در اثر بارندگی اکنون پر آب شده بود و دختر جوانی را دیدند که سعی می کرد به آن سوی نهر برود اما می ترسید که لباسهایش خیس شود .یکی از راهبان بدون اینکه حرفی بزند دختر جوان را بغل کرد و با خود به آن سوی رودخانه برد و سپس او را زمین گذاشت و دو راهب به راه خود ادامه دادند .یکی دو ساعت در سکوت گذشت و راهب دوم همچنان در فکر بود تا اینکه لب به سخن باز کرد و به دوستش گفت تو چطور توانستی این کار را بکنی ما راهب هستیم و تماس با زنان برای ما بسیار بد است .راهب اول لبخندی زد و گفت من آن دختر را همانجا کنار رودخانه هم از بغلم و هم از ذهنم پایین گذاشتم اما تو او را تا الان در ذهن خود نگه داشته ای حال بگو کار کداممان بد تر است .= ===========================================وقتی مشکل یا ناراحتی پیش می آید ما اغلب تا مدتها فکر و ذهن خود را مشغول آن می کنید تا حدی که حتی شب خوابمان نمی برد . معمولا فکر مشکل بیشتر از خود مشکل باعث رنجش ما می شود .اگر بتوانیم همچون راهب اول تصاویر اتفاقات را از ذهنمان خارج کنیم به آسودگی بیشتری می رسیم . عواطف انسان مستقیما تحت تاثیر تصاویر است چه تصویر یک اتفاق باشد که در حال رخ دادن است چه تصاویر تلویزیون و چه تصاویر اتفاقات گذشته که در ذهن خود مرور می کنیم .در یک فیلم شاد یا کمدی با اینکه می دانیم اتفاقات فیلم واقعی نیستند با این حال روی احساس ما تاثیر می گذارند و یک فیلم غمگین هم ما را غمگین می کند هر چند می دانیم کسی واقعا آسیب ندیده . برای ذهن فرقی نمی کند که تصاویری که به آن می دهیم واقعی باشند یا غیر واقعی . مربوط به گذشته باشند یا حال یا آینده . ذهن کار خود را انجام می دهد و فرمول خود را دارد . تصاویر خوب و زیبا حال ما را خوب می کند و تصاویر بد و زشت حال ما را بد . پس اگر در حال مرور تصاویر وقایع نامطلوب گذشته هستید یادتان باشد که در حال خراب کردن خانه درون خود هستید درست مثل کسی که در خانه خود آتش روشن کند و خانه را با دود سیاه کند . شاد و پیروز باشید فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:18 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه ما روز خوبی را شروع می کنیم یا حد اقل قصد داریم که روز خوبی داشته باشیم . اما ظاهرا دیگران نمی گذارند . در تاکسی راننده شروع به نالیدن از روزگار می کند و مسافر دیگر از بدی اقتصاد می گوید . در محل کار همکار حسودمان برای ما می زند و اعصاب ما را خراب می کند . در دانشگاه استاد بی منطق خوب درس نمی دهد و انتظار دارد کلی مقاله و تکلیف آماده کنیم . خلاصه هر طرف می رویم کلی خبر بد هست . چه بلایی بر سر روز خوبمان می آید ؟ همان بلایی که در هوای پر از گرد و غبار بر سر یک ماشین تمیز می آید . روز خوبمان خراب می شود . هر روز همینطور است . انرژی منفی مثل گرد و غبار در فضا معلق و شناور است و راه گریزی از آن نیست . اما سوال این است اگر خانه شما گرد و غبار بگیرد دست روی دست می گذارید و آنرا تمیز نمی کنید ؟ البته که نه . در شهر ها و محل هایی که گرد و خاک زیاد است ما باید هر روز خانه و وسائل را تمیز کنیم وگر نه زیر گرد و غبار مدفون می شوند . خانه دل و فضای روانی ما کم اهمیت تر از فضای فیزیکی و خانه مسکونی ما نیست .هر روز باید وقتی را برای غبار روبی خانه دل بذاریم . انباشتن خشم ها و نفرت ها و رنجش ها در در دل درون آدم را تیره و آلوده می کند . شادی را نمی توان در تیرگی و آلودگی پیدا کرد . اگر زباله های آشپزخانه را هر شب دم در نگذارید خانه شما بعد ازیک هفته قابل سکونت نخواهد بود حتی همسایه ها هم از کنار خانه شما نمی توانند بگذرند . حال فکرش را بکنید اگر آدم سالها کینه و خشم و افکار منفی و نا امیدی را در درون خود نگاه دارد چه بلایی بر سر خانه درونش می آید . حتی از کنار این آدم هم نمی توان رد شد چون احساس منفی خود را شدیدن به دیگران منتقل می کند . پس ما باید هر روز زمانی را به پاکسازی درون و مراقبه اختصاص دهیم و مراقب ذهن افکار و احساسات خود باشیم . در پست بعدی راهکار هایی در این زمینه را بر رسی خواهیم کرد . شاد باشید . فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما به عنوان یک وجود مستقل باید بتوانیم کنترل فضای ذهنی خود را به دست گیریم و همچنین از ورود و دخالت بی اجازه به حریم و فضای ذهنی دیگران پرهیز کنیم . شاید با یک مثال بتوانم منطور خود را از فضای ذهنی روشن کنم . ذهن ما اغلب در حال پرسه زدن در خاطرات گذشته یا در نگرانی های آینده است و یا در حال تجزیه تحلیل مسائل مختلف و یا فکر کردن به اشیاء و انسانها . بخصوص هنگام انجام کار های روزانه ما در حال فکر کردن به چیزهایی غیر از آنچه که در حال انجامش هستیم می باشیم . این ما را از فضای ذهنی خودمان دور می کند . اگر یک لحظه به خود بیاییم و خود را در فضای کنونی قرار دهیم متوجه خیلی چیز ها خواهیم شد . مثلا حواس 5 گانه ما واضح تر خواهند شد . متوجه صدا ها حرکت ها رنگها و حتی متوجه حالات و احساسات جسمانی خود خواهیم شد . در این حالت که ما در فضای ذهنی خود هستیم شاید خود را در جایی در درون یا بالای سر حس کنیم . گویی ما مثل یک آدم کوچولو هستیم که در درون سر یک ربات قرار دارد و آنرا کنترل می کند . در این صورت می توان گفت ما در اکنون و در اینجا زندگی می کنیم . و لحظه حال را به تمامی تجربه می کنیم . ( البته هر کس لحظه حال را به متناسب با سطح آکاهی خود تجربه می کند ) اگر هر کاری مثلا غذا خوردن را با تمرکز مکامل انجام دهیم و در هنگام انجام کارها در فضای ذهنی خود باشیم نتیجه بهتری خواهیم گرفت و انرزی روانی خود را بی دلیل از دست نخواهیم داد . البته این کاری سخت است و ممکن است ناگهان متوجه شویم که دوباره از فضای ذهنی خود خارج شده ایم و به چیزی غیر اینجا و اکنون فکر می کرده ایم . موفق و شاد باشید فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:57 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلبی که می نویسم یک برداشت از قانون جذب یا جاذبه است و ممکن است این قانون را به روش های دیگر هم بتوان تعریف کرد .
در پست های قبلی در مورد تاثیر تصاویر بیرونی و ذهنی بر احساس صحبت کردیم . ضمیر نا خود آگاه ما برایش چندان فرقی نمی کند که تصاویری که می بیند واقعی باشند یا در صفحه تلویزیون و یا بر پرده ذهنمان نقش بسته باشند . آنچه که می بینیم یا تصور می کنیم مستقیم یا غیر مستقیم روی احساس ما اثر می گذارد . تصاویر و افکار خوب احساسی مثبت ایجاد می کنند و تصاویر و افکار بد احساسی منفی . احساس دارای انرژی است و انرژی یعنی توانایی انجام کار . انرژی عاطفی ما همچون آهنربای بزرگ شروع به جذب انرژی های همنوع می کند در لحظاتی که احساسی منفی داریم وقایع و انسان های منفی را به خود جذب می کنیم و در زمان هایی که حسی مثبت و شادمانه در ما برپاست در حال جذب چیز های خوب و مطوب به زندگی خود می باشیم . البته این را هم نباید نادیده بگیریم که اعمال ما نیز دارای انژی می باشند و اعمال منفی بازخورد و عکس العمل منفی دارند . این است که گاه با وجود افکار و احساس مثبت وقایعی منفی و نامطلوب برایمان پیش می آید . این خلاصه ای بود از قانون جذب . فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:48 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به یه تصویری قشنگ نگاه کنید یا یک فیلم شاد و زیبا ببینید احساس خوبی خواهید داشت و شاد خواهید شد . و برعکس اگر تصویری زشت ببینید یا یک فیلم غمگین یا خشن نگاه کنید قطعا احساس زیبایی نخواهید داشت مگر اینکه خشونت و زشتی را دوست داشته باشید. آنچه که با چشم می بینید و حتی آنچه که می شنوید مستقیما روی احساس شما اثر می گذارد . همین امر در سطحی گسترده تر در مورد دید درون و تصاویر ذهنی نیز صادق است . یعنی دیدگاه و نظر شما نسبت به هر چیزی تعیین کننده احساس شما نسبت به آن چیز است . مثلا اگر به یک مشکل یا یک موقعیت سخت به چشم یک مانع بنگرید همینطور هم خواهد شد و قطعا احساس خوبی در آن شرایط نخواهید داشت . اما اگر آن را فرصتی برای رشد و ترقی بدانید احساس شما نیز نسبت به آن شرایط دشوار تغییر خواهد کرد . =============================== یک مثال ساده می زنم . فرض کنید از یک درس یا یک کتاب متنفر هستید و چند بار هم افتاده اید . حال این درس هیولا و دیواری بلند در مقابل شماست . در آن سوی دیوار در سطحی بالا تر دنیایی بهتر منتظر شماست اما این دیوار بین شما و موقعیت مطلوبتان قرار گرفته است . با نگاه کردن به این دیوار و مانع بلند در ذهنتان انرژی خود را از بین می برید و دچار ترس و دلهره می شوید . شاید هم پس از مدتی کلنجار رفتن و تقلا افسرده شوید و به خواب و پرخوری رو آورید . و یا دست به بهانه تراشی برای شکست خود بزنید . تصویر ذهنی و دیدگاه خود را نسبت به این مشکل عوض کنید . به جای دیوار یک پلکان بلند تصور کنید که شما را به بالای دیوار می رساند . از دیوار نمی شود گذشت اما از پلکان می توان بالا رفت هر چند هم سخت باشد . به جای اینکه این مشکل را مانع بدانید آنرا پله کانی فرض کنید که شما را به سطحی بالا تر می رساند و به رویاهایتان نزدیک تر می کند . اکنون احساس بهتری نسبت به مشکل خود خواهید داشت و با انرژی بیشتری به راه خود ادامه خواهید داد . ============================= در اینجا به یک فرمول می رسیم و آن اینکه دیدگاه های ما مستقیما روی احساس ما اثر می گذارند . و احساس ما مستقیم و غیر مستقیم روی وقایعی که پیرامون ما اتفاق می افتند اثر می گذارند . همه چیز بر می گردد به دیدگاه و نگاه ما نسبت به زندگی و وقایع آن کافیست با هر موقعیتی با دید و روحیه ای مثبت مواجه شویم و وقایع پیش رو را بد و شر ندانیم .آنچه که با چشم فیزیکی می بینیم و آنچه که در ذهن تجسم و تصور می کنیم مستقیم روی احساس ما اثر می گذارد و احساسی که در هر لحظه داریم تعیین کننده حال و روز ماست و این بصورت زنجیز وار روی وقایع بعدی و موقعیت های پیش روی ما اثر می گذارد و آنها نیز به نوبه خود تصاویر ذهنی ما را می سازند و این تصاویر ذهنی جدید روی احساس ما اثر می گذارند و گاه ما در یک چرخه باطل اسیر می شویم .... هر لحظه باید آماده شکستن این چرخه منفی و ایجاد یک چرخه مثبت باشیم . پس یادمان باشد که همه چیز به ذهنیت و احساس ما بستگی دارد با تغییر این دو می توانیم کم کم دنیای خود را عوض کنیم . این فرمول پایه و اساس آن چیزیست که اکنون قانون جذب یا قانون جاذبه نامیده می شود و کتابهای زیادی در باب آان نوشته شده و اخیر فیلم بسیار زیبای راز نیز در همین مورد ساخته شده است . در پست های بعدی بیشتر در مورد قانون جذب یا law of attraction صحبت خواهیم کرد . البته مطمئن هستم بسیاری از خوانندگان این سایت خود اساتید فن هستند که امید وارم از نظراتشان ما را محروم نکنند . فیلم : راز و کتاب قانون جذب نیز در بازار موجود می باشند فرهاد داودی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:2 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی ما با مشکلات زیادی مواجه هستیم و فشار فکری و روانی زندگی ما را آشفته می کند . و یا کوهی از کار بر سر ما ریخته و آرامش ما را بر هم زده است . شاید تکنیک زیر در این مواقع بتواند کمک کند . احساس کنید که همه مشکلات حل شده اند و همه کار های انبار شده و نشده را انجام داده اید . اگر واقعا چنین بود چه حسی داشتید ؟ احساس آرامش ؟ آزادی ؟ سبکی ؟ همه این ها را حس کنید . حس کنید دیگر برای امروز و فردا هیچ کاری باقی نمانده و همه مشکلات را حل کرده اید . البته قصد نداریم به خودمان دروغ بگوییم یا سر خودمان کلاه بگذاریم . این دقیقا مثل انتخاب یک شبکه تلویزیونی است .. اگر این شبکه برنامه شاد و خوبی پخش نمی کند کانال را عوض کنید و یک برنامه شاد انتخاب کنید . چند جمله زیبا و مثبت و موثر انتخاب کنید . نوشتن و نصب آنها به دیوار نیز می تواند ایده ی خوبی باشد . آنها را هر گاه احساس فشار کردید تکرار کنید . در طول روز چند دقیقه وقت در آرامش صرف کنید . چشمانتان را ببندید و خود را از همه چیز و همه کس رها کنید . تصمیم بگیرید در این چند دقیقه به هیچ مشکلی و هیچ مسئله روز مره ای فکر نکنید . فقط رویاهای زیبای خود را مرور کنید و از احساس خوبی که در شما ایجاد می کنند لذت ببرید حالا که همه مشکلاتم حل شده اند و همه کار هایم را انجام داده ام احساس آرامش و رهایی می کنم و می توانم در آرامش بنشینم و از چیز ها و کار هایی که دوست دارم لذت ببرم . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:55 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
متخصصین معتقدند (شاید هم ثابت کرده باشند ) که ۲۰ یا ۲۱ روز طول میکشه تا یک رفتار خاص در انسان به عادت تبدیل بشه .. البته من از جزئیات مطالعات در این مورد خبر ندارم اما قطعا هر رفتاری در ما پس از مدتی به عادت تبدیل می شود خواه خوب خوا ه بد ...
ابتدا ما خودآگاه و یا از روی ترس یا اجبار یا بخاطر منافع مان دروغ می گوییم اما پس از مدتی ناخودآگاه و گاه حتی بدون آنکه خود بدانیم و یا اصلا بدون لزوم دروغ می گوییم . اکنون دروغ گفتن به صورت یک عادت درآمده است ... شما ممکن است خود را متعهد و مجبور کنید که در طول روز لبخند بزنید و این لبخند را بر لبان خود حفظ کنید ... طبق فرمول بالا بعد از ۲۰ روز لبخند از روی لبان شما پاک نخواهد شد و این روی روابط و روحیه شما و احساستان نسبت به خودتان و زندگی تاثیر بسیار خواهد داشت . اگر تا کنون این کار را نکرده اید همین الان تصمیم بگیرید که یک عادت جدید در خود خلق کنید .... از یک مورد ساده مثل همین لبخند شروع کنید یا از نگاه کردن به جلو به جای نگاه کردن به زمین به هنگام راه رفتن. یا آرام کار کردن به جای با عجله انجام دادن کارها و یا روزی نیم ساعت مطالعه در ساعتی خاص و یا هر عادت مثبت دیگری که دوست دارید در زندگی خود پدید آورید . یادتان باشد فقط با یک عادت شروع کنید . بار خود را سنگین نکنید به آن اندازه بار بلند کنید که از حمل آن مطمئن هستید . البته یک نکته مهم این است که هرچه عملی بیشتر تکرار شود به عادتی عمیق تر تبدیل می شود . درست است بعد از بیست روز ما به یک عادت جدید دست یافته ایم اما اگر آن را رها کنیم به زودی ما را ترک خواهد گفت . پس برای تثبیت آن باید تا مدتی مراقب باشیم . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:53 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا چند بار با دیدن یک فیلم سینمایی گریه کردیم یا خندیدیم ؟ احساسات ما می تونن تاحدی یا شدیدا" با صحنه های فیلم درگیر و همراه بشن و این درحالیه که ما می دونیم این تصاویر واقعی نیستن و هیچ اتفاق خوب یا بدی برای هنرپیشه های این فیلم نیفتاده . خوندن کتاب هم کما بیش همین تاثیر رو روی عواطف ما داره . می خوام به این نتیجه برسم که عواطف ما شدیدا تحت تاثیر تصاویر ذهنی ما و نیز تصاویر جهان بیرون و همچنین تحت تاثیر دیدگاه ها و باور های ما هستند. تصویری که از جهان اطراف و از خود در ذهن می سازیم تعیین کننده خوب بودن یا بد بودن احساس ماست . وقایع به خودی خود خوب یا بد نیستند این ما هستیم که انتخاب می کنیم که یا اتفاق خوب باشد یا بد . یک مثال از کتاب تفکرزائد نوشته محمد جعفر مصفا می زنم . دو کودک بر سر یک اسباب بازی دعوا می کنند . رهگذر اول به بچه بزرگتر که بچه کوچکتر را می زند می گوید " ای بچه بی ادب بی گذشت . ای پر رو " و رهگذر دوم می گوید " آفرین به تو که شجاعی و از حق خودت دفاع می کنی . در اینده کسی نمی تونه حق تو را بخوره " البته هر رهگذر دیگری می تواند نظر متفاوتی داشته باشد . داستان پیر مردی که اسبش فرار کرد را به یاد دارید؟ مردم به اوگفتند که خیلی بد شانس است اما او گفت از کجا می دانید این واقعه بد شانسی است ؟ چند روز بعد اسبش با یک اسب وحشی زیبا برگشت و همه به او گفتند تو خوش شانس هستی اما او باز هم گفت از کجا می دانید ؟ پسرش سوار اسب وحشی شد و افتاد و پایش شکست و باز مردم گفتند که بد شانس است و پیر مرد دو باره همان جواب را تکرار کرد . چند روز بعد ارتش برای سرباز گیری به آن شهر آمد و همه جوانان را برد بجز فرزند پا شکسته پیر مرد را و باز همسایه ها آمدند و گفتند که تو خوش شانس هستی و ............. شاید در ذهن ما کلا این گونه جا افتاده که سختی و از دست دادن یعنی بد شانسی و در این صورت ما باید ناراحت شویم و راحتی و به دست آوردن یعنی خوش شانسی و خوش بختی و در این صورت باید خوشحال شویم . مثال های زیادی می توان زد .اما در کل به این دقت کنید که چگونه برداشت های ما از قضایا و اتفاقات مستقیما روی احساس ما اثر می گذارند . نکته مهم این است که هر اتفاقی و موقعیتی یک واقعیت است اما برداشت ما ازآن یک انتخاب است . می توانیم برداشتی مثبت داشته باشیم و یا برداشتی منفی ما می توانیم بر این عادت غلبه کنیم که نا خوداگاه و به صورت خود کار مشکلات و سختی ها و اتفاقات نا مطلوب را برچسب بد بزنیم . حد اقل می توانیم بی طرف بمانیم و ببینیم عاقبت کار چه می شود . و بهتر آن است که حتی سختی ها و بد شانسی ها را نیز خیر و صلا ح بدانیم و معتقد شویم که گاه یک اتفاق به ظاهر بد می تواند ما را به مسیر بهتری هدایت کند یا جلو اتفاقات بد تر را بگیرد . پس اگر افسرده یا ناراحت و ناراضی و یا عصبانی و ناخوشنود هستیم . اگر احساس خوشبختی نمی کنیم اگر حس اعتماد به نفس در ما وجود ندارد و ده ها اگر دیگر ریشه آن را باید در تصاویر ذهنی و باورهای خود جستجو کنیم نه در اتفاقات یا موقعیت های بیرونی .
راستی دوستان من ممکنه تا دو ماه دیگه نتونم زیاد آپ کنم اما قول می دم دو ماه دیگه مثل قبلا دوباره با مطالب تازه با شما باشم . با سپاس . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:14 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در پست شماره ۱۱۹ در مورد تاثیر ذهن بر زندگی صحبت کردیم و قرار شد ادامه بحث یعنی تاثیر ذهن بر اشیاء و وقایع را بعدا بر رسی کنیم ... اکنون به تاثیر ذهن بر اشیاء می پردازیم .
در تحقیقی که توسط دانشمند ژاپنی به نام ایموتو (emoto) در مورد آب به نام شهادت آب ( messeges from water ) انجام گرفته نشان داده شده که افکار اندیشه ها و احساسات انسانها می توانند بر روی بلور های آب تاثیر گذارند و اشکال زیبا یا زشتی متناسب با آن طرز فکر بسازند . برای اطلاعات بیشتر می توانید کلمه ایموتو یا emoto را در گوگل جستجو کنید و یا به سایت خود دکتر ایموتو سر بزنید . سایت های زیادی در این زمینه وجود دارند http://www.masaru-emoto.net/english/entop.html
این سایت هم بد نیست http://afathzadeh.blogfa.com/post-189.aspx
خلاصه اینکه کم کم علم دارد به این نتیجه می رسد که جهان پیرامون ما نسبت به افکار و احساسات ما بی تفاوت نیست و از آنها تاثیر می پذیرد و حتی همان ها را به خود ما باز می گرداند . در فیزیک کوانتوم هم اعتقاد بر این است که جهان پیرامون بدون ناظر تعریف شدنی نیست . و بین جهان هستی و ذهن یک تعامل دوجانبه بر قرار است . جهان هستی در درونی ترین لایه از ذرات مرتعش انرژی تشکیل شده که همواره در حال نوسان هستند و جهان را می توان به یک سمفونی عظیم در حال نواخته شدن تشبیه کرد . حال هر نوسانی در افکار و احساسات ما می تواند همانند نتی باشد در این سمفونی بزرگ . و اولین کسی که صدای این نت نواخته شده را خواهد شنید خود ما هستیم و این خود ما هستیم که عکس العمل و کارمای اعمال خود را در یافت خواهیم کرد .
این جهان کوه است و فعل ما ندا ....... سوی ما آرد ندا ها را صدا .
افکار و احساسات ما نت های موسیقی هستند و اگر زندگی ما خوش آهنگ نیست بیشتر از همه خود ما مسئول هستیم . اگر آهنگی زیبا بنوازیم دیر یا زود صدای زیبای آنرا خواهیم شنید . در بحث بعدی در مورد تاثیر ذهن انسان بر وقایع پیرامون او بیشتر صحبت خواهیم کرد . شاد باشید
فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ذهن انسان بر زندگی او اثر می گذارد . دیدگاه ما نسبت به مسائل و تعریفی که از دنیا و روابط آن در ذهن داریم و طرز فکر و نگرش ما همه و همه بر زندگی ما اثر می گذارند . این تاثیرات را می توان به 5 گروه دسته بندی کرد : اول تاثیر ذهن بر شخصیت . که این بر کسی پوشیده نیست و علم روانشناسی سالهاست که پیرامون آن بر رسی می کند . مثلا انسان با اعتماد به نفس ضعیف کسی است که تصویر مطلوب و خوبی از خویش در ذهن ندارد . و یا کسی که خود را دوست نداشته باشد به سختی می تواند دیگران را دوست بدارد و این بر شخصیت فرد اثر گذاشته و شخص رو به افسردگی می رود . دوم تاثیر ذهن بر رفتار و روابط یا در واقع تاثیر نوع نگرش ما بر دیگران است . وقتی شما از رئیستان متنفر بودید خود به خود طرز بر خورد شما و حرف هایی که در باره او می زنید تحت تاثیر این نفرت قرار می گیرد و این در رابطه شما و رئیستان موثر خواهد بود . حتی او می تواند نا خودآگاه متوجه احساس شما نسبت به خودش شود و این در آینده شغلی موثر خواهد بود . سوم تاثیر ذهن بر بدن که البته روانشناسی هنوز به تمام ابعاد این یکی پی نبرده است . همه می دانیم که بعضی بیماری های جسمی ریشه در ذهن و روان ما دارند . مثلا شخصیت عصبی یا افسرده ما می تواند بر جسم ما نیز اثر منفی بگذارد و باعث بروز انواع بیماری شود . اکنون توصیه دکتر ها به اکثر بیمارها این است که حرص نخورید نگران نباشید و ..... اما برعکس این قضیه هم صادق است . یک ذهنیت مثبت می تواند اثر مثبتی بر جسم داشته باشد . اگر افکار منفی می توانند جسم را بیمار کنند چرا افکار مثبت نتوانند جسم را درمان کنند . بار ها شنیده ایم و دیده ایم که شخصی فقط با نیروی ذهنی خویش بیماری لاعلاج خود را درمان کرد . در فیم مستند راز که کانال 4 تلویزیون پخش کرد مردی بود که قطع نخاع کامل شده بود و فقط قادر به تکان دادن پلک چشم بود حتی تنفس او با دستگاه صورت می گرفت اما او تصمیم گرفت تا قبل از کریسمس با پای خود از بیمارستان خارج شود و این کار را هم کرد . او با تلقین و ساختن تصاویر ذهنی ضایعه قطع نخاع خویش را درمان کرد . بیماران سرطانی زیادی هم هستند که فقط با نیروی ذهن خویش این کار را کرده اند . خانم مسنی پس از شفا دادن رماتیسم خود مرکزی را دایر کرده و خانم های مسن با صندلی چرخ دار وارد این مرکز می شوند و پس از تمرینات ذهنی و شفای رماتیسم با پای خود خارج می شوند . از این نمونه ها زیاد است و قدرت ذهن بی پایان . چند بار پیش آمده که با نگاه کردن به چهره یک نفر شخصیت او را قضاوت کرده اید ؟ مثلا او آدم خوبی به نظر می رسد . یا : قیافش مثل آدمهای بد جنس است این چه چیزی را ثابت می کند ؟ تاثیر ذهن و طرز فکر شخص بر شخصیتش و تاثیر شخصیت او بر چهره و جسمش آنها که با خود می گویند: ما دیگه داریم پیر می شیم ... دیگه باید بیشتر مواظب خودمون باشیم الان سنی است که آدم زود مریض میشه ...من دیگه به آخر رسیدم . دیگه از ما گذشته و .... این اشخاص بیماری و پیری را به سمت خویش می کشانند اما اگر سر زنده باشید و خود را جوان و سالم بدانید و به جای اینکه منتظر پیری و بیماری باشید به سالم تر شدن و جوان تر شدن فکر کنید احتمالا رون پیر شدن خود را کند تر خواهید کرد و یا چیزی بیش از آن . چهارم تاثیر ذهن بر اشیاء و سایر جانداران است و پنجم تاثیر ذهن بر وقایع که این دو در پست های بعدی بر رسی خواهند شد .
فرهاد سایت راز شاد زیستن: www.happylife.ir |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:16 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در جهان ما نیروی تخیل قوی تر از نیروی اراده است . فرض کنید شخصی به شدت برای موفقیت در امری تلاش می کند (ارداه) اما در عمیق ترین باورهای درونی خویش خود را شخصی نا موفق می داند و به صورت ناخودآگاه یا آگاهانه باور دارد که نمی تواند به خواسته های خود برسد یا شایستگی آن را ندارد .(تخیل) . در کشاکش این دو نیرو آنکه پیروز می شود نیروی تخیل اوست . و در نهایت چیز زیادی از این همه تلاش عاید فرد نمی شود .
هر فکری که الان در ذهن خود داریم به صورت واقعیت موقعیتی در آینده متبلور خواهد شد . احساسات و افکاری که به صورت تصاویر در ذهن خود حمل می کنیم روزی به واقعیت تبدیل خواهند شد .
فرایند تبدیل تصاویر ذهنی به واقعیات همانند فرایند عکاسی است . مثلا ما می توانیم از دریچه ی یک دوربین عکاسی به یک منظره نگاه کنیم و از آن عکس بگیریم (نگاتیو یا تصویر ذهنی ) چند روز بعد که عکس ها را چاپ کنیم دقیقا همان تصویر را در قالب عکس خواهیم دید (واقعیت فیزیکی)
زندگی نیز به همین سادگی عمل می کند .ما با فکر کردن در حال به تصویر کشیدن چیزی در ذهن خویش هستیم . (نگاتیو) نیروی ذهنی ما (ارتعاشات ذهنی ) با برخورد و گذشتن از این تصاویر ذهنی آنها را عینیت می بخشند و به واقعیت تبدیل می کنند (عکس ظاهر شده )
البته این فرایندی است غیر فیزیکی که بر عالم فیزیکی و مادی اثر می گذارد .
ذهن دستگاه آفریننده وقایع در زندگی ماست و ما اپراتورهای این ماشین پیشرفته و پیچیده هستیم .
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
در تشبیهی دیگر می توان عملکرد ذهن را مانند یک پروژکتور سینمایی دانست . یعنی تصاویر را در مقابل لامپ آن قرار می دهند و سپس با تاباندن نور آن تصاویر بر بر ده ی سینمای زندگی ما جان می گیرند. و اما نقش ما به عنوان اپراتور چیست ؟ : انتخاب تصاویر .
اگر تصاویر نا مطلوب و افکار منفی به ذهن خویش بدهیم همان ها را بر پرده ی زندگی خویش ظاهر کرده ایم .
ما علاوه بر اپراتور نویسنده داستان زندگی خویش نیز هستیم . این خود ماییم که می توانیم زندگی خود را به داستانی زیبا و یا بر عکس به داستانی غمگین تبدیل کنیم .
کار گردانی فیلم نیز خود ما هستیم . پس از نوشتن داستان (تعیین هدف در زندگی ) باید فیلم زندگی خویش را خوب کار گردانی کنیم . تدبیر و درایت و مهارت ما در شناخت زندگی فیلم ما را فیلمی جذاب و پر بار خواهد کرد .
پس از آن ما بازیگر فیلم زندگی خویش می شویم . اکنون باید نقش خود را در زندگی ایفا کنیم و این مهارت بازی گری ما را می طلبد .
و اما تما شا چی و ناظر فیلم نیز خود ماییم . این ما هستیم که باید از زندگی خود لذت ببریم ویا رنج بکشیم .
دیگران هم در صحنه هستند . آنها هم در داستان و هم در ساخت فیلم و هم در اجرا و تماشای فیلم زندگی ما نقش دارند . همانطور که ما در زندگی آنها نقش داریم . اما این خود ما هستیم که نقش و ارزش آنها را تعیین می کنیم .
پس صرفا تصور کردن خالی رمز موفقیت نیست . باید بدانیم چه چیزی را تصور کنیم . ممکن است دنبال هدفی برویم که در نهایت نه برای ما هیچ شادی و خوشبختی به همراه نیاورد .داشتن آگاهی از قوانین پنهان زندگی و هستی به ما کمک می کند که اهداف بهتری را دنبال کنیم و هر چند گاهی سخت اما به سعادتی پایدار تر و بهتر برسیم .
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اما نقش خدا در این میان چیست . شاید بتوانم با تعریف کردن یک رویا منظورم را بهتر برسانم .
یک بار شخصی در خواب دید در حال رانندگیست . فرمان در دستش بود و به خوبی در مسیر پیش می رفت . در صندلی کنار او مردی نشسته بود که تصویر مبهمی از او می دید . هر بار که به او نگاه می کرد فرمان ماشین را در دست او می دید و او بود که ماشین را هدایت می کرد اما هنگامی که به خود نگاه می کرد فرمان و هدایت ماشین در دست خود او بود .
تناقض امیز به نظر می رسد اما حقیقت دارد . هر چند این ما هستیم که کنترل زدگی خویش را در دست داریم و سرنوشت خویش را می سازیم اما در واقع این خداست که همه این کار ها را برای ما انجام می دهد . اما اگر ما فرما ن ماشین را به سمت دره بچرخانیم بعید است پیش از گرفتن درسهای لازم خداوند ما را از دره بیرون بکشد .
همراهی خداوند به این معنا نیست که او بار مسئولیت ما را نیز به دوش بکشد و کاری را که ما باید انجام بدهیم او به جای ما انجام بدهد .
اگر شما مربی بدن سازی باشید آیا وزنه ی سنگیر را به جای کار آموزتان بلند خواهید کرد یا فقط در بلند کردن آن اندکی به او کمک می کنید ؟ آنهم فقط در حدی که شخص با اتکا به خود و با اطمینان از حضور شما موفق به انجام این کار شود؟
او همراه ماست و به موقع کمک خواهد کرد اما نه پیش از آنکه ما درس گرفته باشیم . و البته کمک خواستن از خدا به این گونه نیست که از او بخواهیم کاری را بجای ما انجام دهد بلکه از او می خواهیم که کمک کند درسهای معنوی لازم را از مشکلات بگیریم تا رشد کنیم .
این نوع در خواست کمک نگرشی مثبت و سازنده است که سبب رشد ما می شود و ما انسانی مسئولیت پذیر خواهیم شد . اما اگر همواره در حال شکایت از بدی روزگار باشیم و از خدا بخواهیم اوضاع را عوض کند بدو ن آنکه خود هیچ کاری به انجام برسانیم هیچ کار مفیدی نکرده ایم .
برای خدا تغییر شرایط و حتی بهشت کردن زمین و زندگی مردم باید کاری بسیار بسیار ساده باشد . آیا تا به حال اندیشیده ایم که خداوند که قدرت مطلق است چرا اجازه می دهد زندگی گاه این گو نه پر مشقت باشد و به تعبیر بعضی ها جهان یک جنگل واقعی باشد؟؟؟؟؟؟؟ چرا با قدرت خویش در یک چشم به هم زدن همه مشکلات را حل نمی کند ؟ فقرا پول دار شوند . بیماران شفا یابند و زشتی ها تبدیل به زیبایی شوند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس مراقب دعاهای خود باشیم چرا که ممکن است همه عمر خود را صرف طلب کردن چیز هایی کنیم که خدا اگر می خواست می توانست در یک لحضه برای ما فراهم کند .
به جای فریاد زدن بر سر روزگار بهتر است کمی سکوت کنیم و حقیقت را بجوییم . براستی حقیقت فقط در سکوت درون ماست که بر ما آشکار می شود . باید با قلب خویش حقیقت را آرزو کنیم .
نیازی نیست برای جستجوی حقیقت خود را به آب و آتش بزنیم کافیست از درون و صادفانه آن را طلب کنیم .
فقط این ما نیستیم که حقیقت را می جوییم حقیقت مشتاقانه تر در جستجوی ماست
هر وقت شاگر آماده باشد استاد خود فر ا میرسد
فرهاد .
میدونم مطلب ممکنه کمی تکراری باشه اما تکرار گاهی اون هم به زبان و بیانی دیگر می تونه در یا آوری دانسته های ما موثر باشه . خیلی وقتا ما راه درست رو یاد گرفتیم اما فقط باید بار ها و بار ها یادمون بیاد که چه کار بایست می کردیم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرخه هایی وجود دارند که زندگی فیزیکی ما را در کنترل خویش دارند . این مشاه قوانینی است که طبیعت را کنترل می کنند و به گردش می آورند . اگر از این قوانین آگاهی داشته باشیم و بتوانیم آنها را کنترل کنیم میتوانیم کنترل طبیعت را نیز به دست گیریم . مثلا استفاده از نیروی مقاومت هوا برای پرواز یا استفاده از نور خورشید برای تولید انرژی و هزاران کشف و اختراع دیگر که همگی نتیجه ی آگاهی و تسلط و استفاده ی انسان از نیروهای کنترل کننده ی طبیعت می باشند . ما بر نیروهای طبیعت اثر میگذاریم و متقابلا این نیروها بر ما تاثیر میگذارند . چرخه ها و قوانین کنترل کننده ی زندگی ما نیز جزئی از طبیعت ما هستند اما در قالب علوم فیزیکی و تجربی نمی گنجند به همین خاطر قابل اثبات با علوم فیزیکی نیستند . حد اقل تا کنون نشده اند . هرچند فیزیک نسبیت و کوانتوم تاحدی بیان کننده حقیقت پنهان زندگیست اما هنوز عمومی نشده است . یکی از مهمترین چرخه های کنترل کننده زندگی چرخه آفریننده است . همان نیرویی که خلق کننده وقایع زندگی ماست . چرخه ی فکر - احساس که به خلق واقعیت زندگی می انجامد . احساس ما شدیدا تحت تاثیر تصاویریست که با چشم فیزیکی یا چشم درون (تصور) می بینیم .خواه این تصاویر واقعیت باشند خواه مجازی و تخیلی فرقی ندارد همگی تاثیر نسبتا مشابهی رو ی احساس ما دارند تفاوت فقط در شدت و ضعف این احساس می باشد . مثلا هنگامی که یک فیلم غمگین نگاه می کنید ممکن است حتی گریه کنید . یک داستان غمگین هم میتواند اثر مشابهی روی احساس ما داشته باشد اما این بار تصاویر داستان در ذهن ما شکل گرفته و نقش بسته اند . یک حادثه ی واقعی تاثر انگیز ممکن است اشک ما را جاری کند و سبب ناراحتی ما شود چه آنرا دیده باشیم چه شنیده باشیم . خلاصه آنکه فرقی نمی کند تصاویر فیزیکی باشند یا ذهنی واقعی باشند یا مجازی فیلم باشد یا داستان یا واقعیت در هر صورت تصاویر بر احساس ما اثر میگذارند . البته تصویر هر چه واضح تر باشد اثر آن نیز بیشتر است . اکنون اگر بپذیریم که احساس ما عمدتا تحت تاثیر تصاویر است خواهیم دانست که تصاویر کلید کنترل احساس هستند . اما نقش احساس چیست ؟ گاه یاد یک خاطره ی بد می افتیم و شدیدا ناراحت می شویم حتی تا جاییکه روزمان را خراب کنیم و گاه با یا آوری یک خاطره ی خوب یک روز سخت را با احساسی خوب سپری می کنیم . احساس کنترل کننده زندگی ماست . داشتن یک احساس خوب یعنی خوشبختی وشادی و داشتن یک احساس بد یعنی بدبختی و غم . و مهمتر از همه اینکه چه بدانیم و چه ندانیم این احساس و افکار ما هستند که وقایع زندگی ما را به وجود می آورند . حتی ممکن است بعضی شرایط و موقعیت ها و برخی وقایع کنونی نتیجه ی احساس و افکار ما در گذشته های بسیار بسیار دور باشد . نوع احساس ما و تصاویری که در ذهن داریم وقایع خاصی ر ا به زندگی ما میکشاند و نیز ما را به سمت وقایع خاصی سوق می دهد . شاید به نظر بیاید که این وقایع نتیجه ی شانس یا برایند نیروهای طبیعت و یا حتی نتیجه ی بی عدالتی طبیعت باشد اما افراد کمی خواهند فهمید که خود آنها خالق آن وقایع بوده اند . چه مطلوب و چه نامطلوب البته در نهایت این وقایع برای آزار ما و یا برای خوش گذرانی طرح نشده اند . آنها چه خوب و چه بد همه و همه ابزار آموزش ما هستند . تا به سطح بالاتری از آگاهی و عشق برسیم و شهروند بهتری برای جهان های معنوی باشیم . اکنون به این مسئله می رسیم که تصاویر به ویژ ه تصاویر ذهنی کنترل کننده احساس ما نسبت به خودمان به زندگی و به جهان اطرافمان هستند . و احساس ما به نوبه ی خود کنترل کنند ه وقایع زندگی ماست و در بازگشت این چرخه این وقایع زندگی و رویداد های کوچک و بزرگ زندگی ما هستند که تصویر ما را از خود و جهانی که در آن زندگی می کنیم می سازند و روی احساس ما نسبت به خودمان و زندگی اثر می گذارند . این یک چرخه ی بسته است . همان قانون عمل و عکس العمل . هر احساس و تصویری منجر به یک رویداد شده و هر رویدادی احساس و تصویری مشابه اما در جهت مخالف را در ما شکل می دهد . و چرخه همینطور ادامه پیدا می کند تا زمانی که ما بتوانیم این چرخه را اگر نامطلوب است بشکنیم و چرخه ای را جایگزین آن کنیم . آنگاه ما به خالق آگاه زندگی خویش تبدیل خواهیم شد و دیگر معلول علت های ناخواسته نخواهیم بود . می توانیم (البته به تدریج ) کنترل زندگی خویش را در دست گیریم و از مخلوق به خالق بدل شویم . البته ما فقط خالق جهان خویش خواهیم شد و همچنان وجود ما طابع عشق الهی خواهد ماند چرا که بدون عشق او لحظه ای وجود نمی داشتیم . عشق الهی همان است که همه ی هستی را هست کرده و ما به عنوان فرزندان خدا و جانشینان او (شاهزادگان ) وظیفه داریم جایگاه خویش را بشناسیم و گنج خویش را کشف کنیم چرا که شایسته نیست شاهزادگاه به گدایی دهر مشغول باشند . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر یک لیوان آب را در دستتان بگیرید فشار چندانی را حس نخواهید کرد. اما اگر همین لیوان پر از آب را که وزن کمی دارد برای مدت زیادی نگه دارید کم کم دستتان سر و بی حس خواهد شد و اگز مدت آن خیلی طولانی شود حتی ممکن است عضلات و عصب های دستتان آسیب ببیند (البته اگر بتوانید آنرا برای مدت خیلی طولانی نگه دارید ) . مشکلات زندگی هم همینطور هستند . اگر آنها را برای مدت کمی در ذهنمان نگه داریم مشکلی پیش نمی آید اما اگر زمان آن طولانی شد کم کم ما را خسته و عصبی می کنند . افکار منفی و آزار دهنده مانند سطل اشغال آشپز خانه است اگر زیاد در خانه بماند بوی بد آن همه ی خانه را فرا می گیرد اما اگر همانطور که زباله های خود را هر شب دم در می گذاریم افکار منفی را نیز هر شب و هر روز از ذهن و دل خود بیرون کنیم مشکل چندانی به وجود نخواهند آورد . یک باغ گل هنگامی زیبا و خوش بو میشود که به آن رسیدگی کنیم و گلها آب و نور و عشق کافی دریافت کنند . زندگی ما کمتر از یک باغ گل نیست . رسیدگی به آن لازم است . اندیشه و احساس نیک سبب زیبا تر شدن باغ زندگی ما میشود . اگر درون خود را بدون رسیدگی و توجه به حال خود رها کنیم همان بلایی بر سرش می آید که بر سر یک خانه متروک . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:52 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ذهن انسان شبیه یک کامپیوتر عمل می کنه البته درست تر اینه که بگیم کامپیوتر شبیه ذهن انسان عمل می کنه اما تشبیه اول منظور رو بهتر میرسونه
کامپیوتر ها طبق یک برنامه ی از پیش نوشته شده عمل می کنن و واکنشهای اونها معمولا از قبل مشخص و تکراریه . ضمیر ناخودآگاه ما هم همون جاییست که تمام برنامه های کنترل کننده ی زندگی ما رو در خود داره مثلا اینکه ما خیلی راحت رانندگی می کنیم یا غذا می خوریم یا حتی نفس کشیدن ما که تماما ناخودآگاه صورت می گیره . و خیلی کارای دیگه کا تماما یا تا حدی نا خودآگاه هستند و نیاز چندانی به توجه آگاهانه ندارن عواطف مثبت و منفی ما هم اغلب تحت تاثیر همین برنامه ها هستن . در اکثر ما انسانها هم برنامه ای هست که میگه وقتی عصبانی شدی چکار کن . وفتی کسی بهت توهین کرد چه واکنشی نشون بده و وقتی ترسیدی فلان کار رو بکن . اگه دقت کرده باشید واکنشهای ما اکثرا تکراری هستند و ناخودآگاه . ما هم عمدتا مدعی هستیم که خب دست خودمون نیست و یا اینکه واکنش ما کاملا طبیعیه . اما آدمای متفاوتی هم هستند که کنترل بهتری روی ذهن و زندگیشون دارن . اونا برنامه های انعطاف پذیر تری دارن و تا حد زیادی روی واکنشهاشون تسلط دران . این یک کیفیت و مهارته که میشه با تمرین و داشتن یک راهنما به دست آورد . مثلا میتونید اینبار که عصبانی یا ناراحت شدید یه واکنش متفاوت و سازنده تر نشون بدید . یا وقتی مشکی پیش اومد به جای هول شدن یا نگران شدن و ترسیدن واکنشی متفاوت و مثبت تر نشون بدید . هر برنامه ای در ناخودآگاه ما بعد از مدتی به شکل یک عادت در میاد که هر چی بیشتر تکرار بشه پر رنگ تر میشه . حال با این عادات پر رنگ چکار کنیم؟ باید یک برنامه ی مثبت رو کم کم جایگزین کنیم . مثلا بار ها و بارها به خودمو بگیم و بنویسم که اگه کسی به من بی احترامی یا توهین یا ظلمی بکنه من کمتر از پیش عصبانی و ناراحت میشم و سعی می کنم علت و اقعی رو بفهمم و از این ماجرا درسی مثبت و سازده بگیرم . یا هر چیز دیگه ای که خودتون درست می دونید این برنامه ی جدید در اثر تکرار و به مرور زمان پر رنگ میشه و برنامه ی قبلی که شما و رفتارتون رو کنترل می کرد در اثر عدم توجه و تکرار کم کم کمرنگ و محو میشه و شما میتونید یک عادت جدید و یک شخصیت جدید رو جایگزین کنید موفقیت و شادی هم دو کیفیت و مهارت هستند که میتونن تا حد زیادی در ناخودآگاه ما بصورت برنامه در بیان . میشه این کیفیات یا هر کیفیت خوب دیگری رو بصورت یک عادت در آورد . پس عادت کنید که شاد و موفق باشید . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:21 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش محصول گونه ای رهاسازیست رها کردن همه چیز و دست کشیدن از نیاز . در فیزیک نیرو تولید حرکت می کند و حرکت یعنی پایان آرامش . دریای آرامی را در نظر بگیرید که با به حرکت در آمد ن امواج آرامش خود را از دست می دهد . آرامش یعنی سکون یعنی ایستادن یعنی هیچ . آرامش یعنی دست کشیدن از تقلای درونی و ذهنی . یعنی سکون ذهن یعنی رها کردن نگرانی ها و کشمکش ها یعنی خالی شدن از آرزو یعنی دست کشیدن از تلاش برای حفظ هستی و هویت خویش و فقط و فقط بودن . اما چطور میتوان از حرکت باز ایستاد یا ذهن را به سکون رساند و در عین حال یک زندگی پر از تحرک و نشاط و خلاقیت داشت . چطور می توان دست از تقلای ذهنی کشید و همزمان با اشتیاق و عشق و سر شار از خواستن به سمت هدف حرکت و تلاش کرد ؟ چطور می توان از آرزو خالی شد و پر شد از رویا ؟ رمز آن در گردباد است . گرد باد یکی از مهیب ترین و بزرگترین نیروهای طبیعت است . هرچیزی را به سمت خود میشکد و هیچ چیز جلودارش نیست اما نکته ی جالب در مورد این موجود بسیار توانمند و پر حرکت و پرتلاش این است که گردباد در درون کاملان آرام و بی حرکت است . در وسط گردباد هیچ حرکتی وجود ندارد . حتی یک پر میتواند در وسط آن بی حرکت بماند . آرام آرام . به نظر یک پارادوکس می آید . آرام بودن در عین جوش و خروش . مستی در عین هوشیاری . براستی راز حیات در درک همین تناقض هاست . تعادل نقطه ای میان اضداد است . باید به احساس بی نیازی رسید باید به حالت و احساسی برسیم که خواسته هایمان و نتیجه ی تلاشمان برایمان بی تفاوت شود. و از آرزو رها شویم چون آرزو یعنی نیاز و نیاز یعنی ماندن در بند ذهن و این یعنی رنج و نبود آرامش . در عین حال باید بخواهیم تا به دست بیاوریم و باید رویاهای خود را زنده نگه داریم و برای رسیدن به آنها تلاش کنیم خواسته های خود را به گونه ای پیگیری کنید که گویی نسبت به آنها بی نیاز هستید چون اگر دنیا نیاز را د ر شما حس کند فورا شما را به بند می کشد و این یعنی رنج . احساس نیاز را در خود حس کنید. ببینید که چقدر آزار دهنده است روح آدمی را تا چه درجه ای تحقیر می کند .ببینید که نیاز و آرزو لحظه ی حال شما را که همه چیزتان است از شما می گیرد و شما را به دنبال خود می کشاند . ببینید که وقتی چیزی را می خواهید( آرزو و نه رویا ) اما نمیتوانید آنرا به دست بیاورید چقدر رنج می کشید . همیشه به دنبال چیزی در آینده روان هستید به دنبال یک سراب . نمی توان پر از رویا و احساس نیاز بود( تاکید می کنم احساس نیاز و نه خود نیاز ) و در عین حال آرامش داشت و زندگی و لحظه حال را کامل زیست . از طرفی ما یاد گرفته ایم که خواسته هایمان را با حالتی آرزو مند پیگیری کنیم مثل یک آدم محتاج . ما نیا موخته ایم که خواسته ها و رویاهایمان را با حالتی رها و با احساس بی نیازی و بی تفاوتی دنبال کنیم . . یک مثال می زنم . شخصی را تصور کنید که دنبال کار می گردد و محتاجانه خود را به در و دیوار می کوبد و دست به دامن هر کس و هر چیزی می شود تا بلکه دستش جایی بند می شود . شاید هم درظاهر چیزی نشان ندهد اما درونش سرشار از نیاز و التماس باشد . در واقع او خواسته و نیازی دارد که بدون آن قادر به زندگی کردن( در آرامش زیستن ) نیست . گویی که در حال غرق شدن است و با دست و پا زدن به فکر نجات خویش می باشد ... حال حالت دیگری را تصور کنید .. . شما دنبال کار می گردید با اینکه واقعا به کار و پول آن نیاز دارید اما در درون آرام هستید و به نیاز خود اجازه نمی دهید که به درون شما و درون ذهنتان رخنه کند و شما را آلوده کند . نیاز را همان بیرون نگاه می دارید و در درون احساس خوبی نسبت به خود و زندگیتان دارید . تصور پیدا نکردن کار تنتان را نمی لرزاند و ملتمسانه به دنبال کار نمی گردید .وقتی هم با یک موقعیت شغلی مواجه شدید خیلی آرام و مثل کسی که گویی نیاز چندانی به آن کار ندارد پیگیر آن می شوید اما در عین حال پیگیری شما کامل بی نقص و با همه ی توان است یک تلاش کامل بدون تقلا اما با یک احساس رها وآزاد حال به سایر موقعیت ها و مشکلا ت زندگیتان فکر کنید آیا می توانید درونتال را از آنها خالی کنید و بگذارید همان بیرون بمانند؟ برای آنها برنامه ریزی و تدبیر کنید اما اجازه ندهید روی احساستان تاثیر بگذارند . احساستان را پاک نگهدارید و راه آلودگی را ببندید . عشق شایسته ترین احساس برای ورود به وجودتان است . جایگاهی چنین زیبا را نباید و نگرانی و نیازو سایر افکار و عواطف منفی مثل خشم و نفرت آلوده کرد . اگر شما صاحب باغی پرگل و زیبا بودید که نهری زلال از میان آن می گذشت اجازه می دادید آن نهر آلوده شود ؟ نهر قلبتان سرشار از عشق و آرامش باد فرهاد پست بعدی شاید جمعه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:16 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي چيز ها به نظر بديهي و منطقي مي آيند مثلا وقتي چيزي را مي خواهيم بايد براي به دست آوردنش تلاش كنيم و اغلب فكر مي كنيم هر چه بيشتر تلاش كنيم شانس موفقيتمان هم بيشتر خواهد بود . اما اگر چشمهايمان را خوب باز كنيم و به تجربيات گذشته ي خود و زندگي ديگران نظر بياندازيم موارد زيادي از تلاشهاي نافرجام را خواهيم ديد . خواهيم ديد كه گاه هر چه بيشتر براي به دست آوردن چيزي تلاش كرده ايم بيشتر و بيشتر از آن دور شده ايم و بر عكس گاه هنگامي كه دست از تلاش بر داشته ايم به راحتي به آنچه كه مي خواستيم رسيده ايم . يك نمونه كه حتما همه تجربه كرده ايم وقتي است كه سعي داريم اسم كسي يا چيزي را كه نوك زبانمان است به ياد بياوريم اما هرچه سعي مي كنيم فايده اي ندارد بعد بي خيال مي شويم و رها مي كنيم سپس نا گهان همه چيز يادمان مي آيد . مورد ديگر وقتي است كه چيزي را نمي توانيم پيدا كنيم و خود را به آب و آتش مي زنيم اما پيدا نمي شود اما وقتي دست از تلاش برمي داريم به راحتي آنرا مي يابيم . موارد اينچنيني در زندگي ما كم نيستند . قصد ندارم از اين مطالب نتيجه گيري كنم كه همه آنان كه براي رسيدن به خواسته شان تلاش يا مبارزه مي كنند كمتر و كمتر به مطلوبشان مي رسند . نه چنين نيست اما گاه تلاش و تقلاي ما نتيجه ي معكوس مي دهد و بي تفاوتي ما نتيجه مطلوب را به دنبال دارد . تلاش حركتي مثبت و سازنده است اما تقلا حركتي منفي و مخرب مي باشد . بين اين دو تفاوت زياد است . تلاش با ذهنيتي مثبت صورت مي گيرد و همراه با شادي و لذت است نه خستگي و دل زدگي اما تقلا در خود ياس و نااميدي دارد و از روي درماندگي مي باشد . تلاش متعادل است و تقلا بي تعادل . تلاش انرژي رواني ما را زياد مي كند و تقلا انرژي را هدر مي دهد . تلاش قدرت ما را افزايش مي دهد و تقلا كاهش . ورزشكاري را در نظر بگيريد كه با نشاط و متوازن با وزنه كار مي كند و ورزشكار ديگر با حالتي پر شتاب و بي نشاط وزنه هاي سنگين تر از حد توانش را بار ها و بار ها بالا و پايين مي كند بلكه زود تر به نتيجه ي مطلوب برسد . نتيجه اينكه اين فشار اضافي او را از هدفش دور تر و دور تر مي كند . تا حد مشخصي مي توانيم براي رسیدن به هدفمان تلاش كنيم پس از آن ممكن است به نقطه اي برسيم كه تلاش بیشتر ما را نزديك تر نكند . آنجاست كه بايد دست از تقلا بر داريم و آرام بگيريم . كشاورزي را تصور کنید که زمين خود را شخم مي زند و بذر مي پاشد .پس از آن منتظر می ماند . حال بقيه ي كار با باران و آسمان است . او گوش به زنگ و مراقب است اما ديگر تقلای بيهوده نمي كند . نيازي نيست به شدت قبل كار كند اما فصل برداشت كه شد باز هم تلاشي نو شروع مي شود . نمونه ي بارز تقلا در دانش آموزان و دانشجويان به چشم مي خورد . به خصوص كه سيستم آموزش ما بر مبناي نمره و آزمون بر پا شده نه ياد گيري . آموزش بايد شادمانه و با نشاط باشد اما انتظار و فشار بيش از حدي كه به دانش آموزان و دانشجويان وارد مي شود آنان را به تقلا وا مي دارد و هر چه بيشتر پيش مي روند از اصل ياد گيري دورتر مي شوند . گاه فشار مي تواند به عنوان يك عامل مثبت و محرک در خدمت آموزش باشد اما وقتي از حد تعادل خارج شد تبديل به عاملی مخرب مي شود . قصد ندارم آدمها را به دو دسته ي سياه و سفيد تقسيم كنم . قطعا موقعيت اكثر ما چيزي بينابين اين دو حد است .نه اينكه آدمها صرفا تلاش گر باشند یا تقلا گر . اما بهتر است ليوان ما پر تر از نيم باشد ( در جهت مثبت حرکت کنیم ) تا موفقیت ما كامل تر گردد . در بحث بعد رابطه ي بي تفاوتي و دست از تقلا کشیدن را با خوش اقبالي و شانس بررسي خواهيم كرد . پست بعدی : فعلا مسافرتم تا بعد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:42 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک نشانه ی دیگر برای اینکه بدانیم چقدر در لحظه زندگی می کنیم شغل ماست . اگر کارمان را دوست نداریم اما خود را ناچار به انجام آن می بینیم مثلا به این دلیل که حقوق و درآمد آن به ما احساس امنیت می دهد و یا اینکه حقوق بازنشستگی آن امنیت دوران پیری ما را تضمین می نماید باز هم باید بگویم که ما در لحظه حال زندگی نمی کنیم . در کل نشان بارز نزیستن در لحظه حال ناشاد بودن از خویش و زندگیست . شاید شغل ما زندگی و معاش ما و دوران باز نشستگی ما را تضمین کند اما این ممکن است به بهای از دست دادن رویاهایمان باشد . آنگاه همه عمر کاری را کرده ایم که دوستش نداشته ایم و به ما شادی رضایت نمی داده . آنرا انجام داده ایم فقط به این دلیل که اسودگی و امنیت ما را تضمین می کرده . امنیت گویی یعنی همه چیز . اما من باور دارم که عشق یعنی همه چیز اگر می خواهید ببینید که اکنون در مسیر درست قرار دارید یا نه خود را در ۳۰ یا ۴۰ سال بعد تصور کنید . به پشت سرتان نگاه کنید . به خود چه خواهید گفت ؟ که عمرم را تلف کردم ؟ در پی چیزی گذشت که دوستش نداشتم ؟ فرصت تغییر همین الان است . اگر چیزی را انتخاب کنید که از ته قلب دوستش ندارید به انتهای سفر که رسیدید خواهید دید که قدمی هم پیش نگذاشته اید . سفری کرده اید به هیچ کجا . رویاهایتان را فراموش نکیند . اگر هم هنوز رویایی ندارید بدانید که رویای شما جایی در انتظار شماست . اگر فراموشش نکیند دیر یا زود پیدایتان خواهد کرد . داستانهای قهرمانان و فیلم های حادثه ای همواره ما را به خود جذب می کنند اینها قصه ی انسانهاییست که رویای خویش را دنبال می کنند و از مبارزه نمی هراسند. زیستن در لحظه یعنی حضور در لحظه . یعنی حضور آگاهی . مثلا هنگام غذا خوردن از ۳ رکن جسم و احساس و ذهن (فکر ) فقط جسم ماست که در این فعالیت شرکت دارد . حواس و فکر ما همه جا هست مگر در کاری که در حال انجام آن هستیم . سر سفره یا حرف می زنیم یا تلویزیون نگاه می کنیم و یا فکر دیروز و فردا هستیم . خلاصه اینکه احساس و ذهن ما در عمل غذا خوردن شرکت ندارند و این یعنی نزیستن در لحظه . این یعنی اتلاف انرژی . هنگامی که تمام ارکان ما روی یک کار متمرکز باشند ما حد اکثر بهره را از آن کار خواهیم برید در غیر این صورت بخش عمده ای از انرژی خویش را تلف کرده ایم . فکر می کنید چطور بعضی ها با یک دانه خرما چند روز سر می کنند؟ ؟؟؟؟ یکی از راه های زیستن در لحظه حال این است که کاری را که در حال انجام آن هستیم با هوشیاری کامل انجام دهیم و آگاه باشیم از انجام آن . برای تمرین آن می توانیم مثلا به خود بگوییم که من الان قصد دارم دستهایم را بشویم و هنگام شستن دست به خود بگوییم که من الان در حال شستن دستهایم هستم و سعی کنیم آب را روی دستانمان حس کنیم . سعی کنیم فکر و حواسمان را همواره هوشیار نگاه داریم . باز هم در این مورد صحبت خواهیم کرد . پست بعدی اواخر همین هفته |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از ادامه ی بحث میخوام یه کتاب خوب معرفی کنم . یه کتاب کوچیک ولی خیلی عمیق .
تمرین نیروی حال نوشته ی اکهارت تول حالا ادامه ی بحث زمان زاییده ی ذهن خود ماست همینطور هم مکان . ماده انرژی زمان و مکان ۴ رکن اصلی این جهان هستند . اما در حقیقت چیزی جز تصاویر و تصورات شکل گرفته در ذهن خود ما نمی باشند . اگر یادتان باشد گفتیم که ما همان روح هستیم وجودی فارغ از زمان و مکان و فارغ از ماده . موجودی که می داند و می بیند و تجربه می کند اما ابزاهایی به نام جسم و ذهن در اختیار اوست تا همانند غواصی که عالم زیر اب را مشاهده می کند بتواند عالم فیزیکی را تجربه کند . ما در جهانی زندگی می کنیم که از انرژی خالص تشکیل شده و این انرژی سیال ماده ی اولیه ی همه چیز است . ذهن می تواند تصاویر دلخواه خود را بر پهنه ی این سیاله ی بی شکل انرژی پدید آورد و ماده و جهان مادی را پدید آورد. برای درک بهتر این موضوع تصاویری را تصور کنید که با نور های رنگی و متحرک بر پرده ای پدید آورده شده اند روی این پرده ما اشکال و اشیائی را می بینیم که کاملا واقی به نظر می رسند اما ما می دانیم که واقعی نیستند و فقط تصویر هستند با این حال تاثیری که بر ما می گذارند کمتر از یک تجربه ی واقعی نیست . همین موضوع در مورد تصاویر متحرک بر پرده ی سینما و صفحه ی تلویزیون هم صادق است جهان ما هم همینطور است مجموعه اشکالی که بر پرده ی ذهن ما شکل بسته اند و ما هم تماشاچی و هم بازیگر آن هستیم . گاه بیرون از تصاویر و گاه جزئی از خود تصویر . آن نور و انرژی اولیه واقعیست اما بقیه همه شکل است و صورت . مثال دیگر جهان مجازی رایانه ایست . با یک عینک مخصوص و یک نرم افزار وارد عالمی ۳ بعدی می شوید و در ان تجربیات جالبی خواهید داشت حتی ممکن است ترس یا شادی را تجربه کنید اما می دانید که آنچه که می بینید واقعی نیست . با این وجود احساس شما که حاصل تجربه ی این جهان مجازییست کاملا واقعی می باشد جهانی که در ان زندگی می کنیم جهانی مجازی و رویا گونه است (و البته این نباید با توهم و جعلی بودن اشتباه گرفته شود بلکه مجازی و قرار دادی است ) دریا و جنگل واقعیاتی مجازی هستند نه حقایقی مطلق اما احساس شادی و لذتی که از دیدن انها به ما دست می دهد کاملا واقعی است . ممکن است تجربه ای مشابه را در رویا یا در فضای ۳ بعدی مجازی داشته باشیم . اما باز هم احساس شادی و لذت حاصل از این تجربه واقعی خواهد بود . براستی واقعیت چیست ؟ من فکر می کنم در جهان مجازی که ما در آن زندگی می کنیم دو واقعیت وجود دارد اول احساس ما نسبت به تجربیاتمان و دوم درسهایی که از تجربیاتمان می گیریم . به نظر می آید که ما دانشجویان یک دانشگاه مجازی هستیم که در فضای مجازی که در اختیار ما ست هم می آموزیم و هم شادی و اندوه را تجربه می کنیم . همه ی اینها را گفتم که بگویم زمان زاییده ی ذهن خود ماست . زمان و مکان ما را اسیر خود کرده اند . اما ما به آنها برای آموختن نیاز داریم . حضور در این دانشگاه مجازی به نوعی برای رشد ما لازم است اما مشکل این است که ما آنرا واقعیت می پنداریم . و نام این پندار توهم است . توهم یعنی عدم آگاهی ما از مجازی بودن این جهان و پدیده هایش . اکنون یک سوال دیگر و آن اینکه لحظه ی حال یعنی چه ؟ انگار کسی نمی خواد نظر بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پست بعدی اوائل هفته ی آینده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:17 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در بحث زيستن در لحظه ( پست ۴۵ ) رسيديم به اين موضوع كه اگر همواره از شرايط فعلي زندگي ناراضي می باشیم و یا همواره در انتظار مرحله ي بعدي زندگيمان هستيم تا به شادي و رضايت برسيم بدان معناست كه در لحظه زندگي نمي كنيم حال سوال اين است كه اين موضوع چه اشكالي دارد ؟ شايد اين سوال به ذهن بيايد كه ما ممكن است با رسيدن به مرحله ي بعدي واقعا به آرامش و شادي برسيم و انتظار و تلاش ما بيهوده نباشد . يك نكته هست و آن اينكه حتي اگر فرض كنيم كه چنين باشد باز هم ضرر كرده ايم . ما زماني را كه در انتظار آينده گذرانده ايم از دست داده و حرام كرده ايم . به ندرت ممكن است ما با رسيدن به مرحله ي بعدي بتوانيم مدت زيادي در رضايت مورد نظر خويش سر كنيم . به زودي همه چيز عادي مي شود و باز چشم ما به مرحله ي بعدي خواهد بود . باز مشكلات جديد و آرزوهاي بزرگتر و تقلاي دوباره براي دست يافتن به آنها . در اواخر دوره ی راهنمايي بي صبرانه منتظر دبيرستان هستيم و در اواخر دبيرستان در انتظار و تقلاي رفتن به دانشگاه . وقتي رسيديم بعد از چند سال در و ديوار دانشگاه برايمان خسته كننده و تكراري مي شود و اينبار آرزوي هر چه سريعتر تمام كردن دانشگاه را داريم . گويي بعد از آن بهشت در انتظار ماست بعد هم پيدا كردن يك شغل يا موقعيت خوب براي ازدواج بزرگترين آرزوي ما مي شود . بعد از آن چه ؟ حال بايد براي داشتن خانه و ماشين شخصي تلاش كنيم . بعد كه سني از ما گذشت و اينها را به دست آورديم اين بار خودمان به دنبال نگراني مي دويم حال نوبت بچه هاي ماست . بايد نگران آنها و آينده ي آنها باشيم و خلاصه اين بازي ادامه پيدا مي كند حتي گاهي ما آرزوي مردن مي كنيم . گويي كه اين مرحله ي آخر است و ما به رضايت و آرامش کامل خواهيم رسيد و يا از اضطراب و استرس دنبال آينده دويدن رها خواهيم شد ================================== ابتدا بايد ببينيم كه آيا از اكنون خويش و آنچه كه هستيم و آنچه در زندگي ما هست راضي و خوشحال هستيم يا نه . ممكن است فكر كنيد رضايت باعث عدم پيشرفت ما خواهد شد و نارضايتي انگيزه اي براي رشد است اما رشد انتهايي ندارد و در اين صورت همواره بايد در نارضايتي به سر ببريم . ميتوان هم راضي و خوشحال بود و هم همواره رشد و پيشرفت كرد . حال بايد به اين كشف برسيم كه آيا در لحظه حال زندگي مي كنيم يا نه . و اگر نه به چه ميزان و به چه شدت از لحظه حال به دور هستيم ؟ بايد دريابيم كه آيا گذشته ما را اسير كرده يا در بند آينده ايم . بايد عوامل در بند كننده ذهن خويش را باز شناسيم و آنها را ليست كنيم . بايد درك كنيم كه ابتدا باید تغيير را درون خودمان ايجاد كنيم و بدون آن تغيرات بيروني دوامي نخواهند داشت چون دوباره به نارضايتي خواهيم رسيد . هرگز نبايد با ذهن خود جنگيم . هرگز نبايد با زور و فشار سعي در مهار ذهن و افكار داشت . براي كشف وضعيت كنوني خود سعي كنيد جريان افكار درون ذهن خويش را نظارت كنيد . مثل تماشاگري باشيد كه فيلمي را بر پرده ي ذهن خويش به تماشا نشسته است . فيلم درون ذهن خود را بازي نكنيد فقط نظاره گر آن باشيد . حتي شايد بتوانيد كار گردان آن بشويد . يا اگر آن را نمي خواهيد و دوست نداريد بتوانيد كم كم آنرا از ذهنتان پاك كنيد . به حر حال اگر بتوانيد مدتي نظاره گر افكار نا خود آگاه خويش باشيد چيز هاي زيادي در مورد خود در خواهيد يافت . و کم کم راه خویش را به لحظه ی حال خواهید گشود . راز زندگی در لحظه ی حال نهفته است . لحظه ی حال همچون دریایی زیباست که می توان در آن غوطه ور شد و در رضایت و شادی آن زیست . ---------------------------------------------- فعلا چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسه . اگه دوستان نظري دارن ما رو هم سهيم كنن . شايد در پست هاي بعدي به راه حلي رسيديم . پست بعدی تا آخر همین هفته و شاید در همین مورد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:44 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در پست بعدي مطلب مربوط به پست ۴۵ يعني زيستن در لحظه ي حال را ادامه مي دهم اما فعلا مطلب جديد ي به ذهنم رسيده كه مي خوام اون رو بنويسم ...
مي خوام از يه عادت صحبت كنم يه عادت كه مثل همه ي عادتهاي ديگه با تكرار زياد و در طول زمان به وجود مياد . شايد در قالب كلام ساده به نظر بياد اما درك كردن و عملي كردنش احتمالا به زمان نياز داره . شايد قبلا گفته باشم كه موفقيت بايد در ما به يك عادت تبديل بشه و ما عادت كنيم به موفق شدن و حتي شكست ها و ناكامي ها رو قسمتي از راه موفقيت بدونيم حالا مي خوام يه چيز ديگه بگم چيزي كه امروز ناخود آگاه متوجهش شدم اون هم در حالي كه به سختي سعي مي كردم خستگي و فشار رو فراموش كنم و لبخند بزنم و شاد باشم ناگهان متوجه شدم كه شادي و خوشحال بودن هم ميتونن به يك عادت تبديل بشن و اصلا بايد اينطور باشه شايد منطقي نباشه كه آدم با داشتن مشكلات كم و زياد و يا در شرايط نامناسب دروني و بيروني بخواد شاد و خوشحال باشه ضمير نا خود آگاه بيشتر ما اينطور برنامه ريزي شده كه فقط وقتي اوضاع بر وفق مراد ماست لبخند بزنيم و شاد باشيم و هنگام مشكلات ناراحت و گرفته باشیم و اين خود يك عادته اما ميشه اين برنامه رو عوض كرد ميشه اين عادت رو با يه عادت جديد جايگزين كرد . ميشه در همه ي حالا ت و يا حد اقل در بيشتر اوقات شاد و خوشحال بود . شادي در اصل در اثر يك ادراك عميق از حقيقت و يك شناخت ماورايي حاصل ميشه اما راه دومي هم هست و اون ايجاد يك عادت جديده به نام شاد بودن بايد سعي كنيم در همه ي حالا ت یا حد اقل بیشتر اوقات شادي و خوشحالي خودمون رو حفظ كنيم . اولش سخته اما بعد از يك مدت اين مسئله به صورت يك عادت در مياد و نا خوداگاه بيشتر اوقات شاد و خوشحال خواهيم بود. بيشتر از هر وقت در گذشته .و بدون اينكه بخوايم فشار زيادي به خودمون بياريم . البته باز هم تاكيد مي كنم كه اگر ما در مسير رشد معنوي باشيم شادي و آرامش را از درون خويش و از درون روح الهي (خداوند ) دريافت خواهيم كرد و اين شادي برتري خواهد بود اما ايجاد يك عادت مثبت مثل موفقيت و يا شادي و خوشحال بودن نيز نشانه ي خلاقيت و شايستگي ماست و ما را به موجودي بهتر تبديل مي كند چه بسا با روحيه اي شاد بهتر بتوانيم از پس مشكلات برايم و رشد بيشتري نيز داشته باشيم . پس همين الان اره ي خود را تيز كنيد تا مجبود نشيد شاخه ها رو با زحمت فراوان ببريد . پست بعدی تا جمعه . موضوع : زیستن در لحظه . شما هم نظر بدید
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:10 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قانون 5 : ياد گيري هرگز پاياني ندارد .
چه در اين كالبد خاكي باشيم چه نياشيم هموار در كلاس درس خداوند حضور داريم و همچنان رشد آگاهي ما ادامه خواهد داشت .... اگر بتوانيد براي اعداد پاياني متصور شويد براي ياد گيري هم مي توان پاياني متصور شد . قانون 6 : آنجا ابدا بهتر از اينجا نيست اين قانون اشاره به مكان يا زماني در آينده دارد . يعني آرزوي ما . عملا جز لحظه ي حال و مكان حال هيچ چيز ديگري وجود ندارد . نه گذشته و نه آينده . گذشته و آينده فقط و فقط در ذهن ما وجود دارند ( ميظورم اين نيست كه توهم هستند بلكه فقط در ذهن ما هستند و در همان ذهن قابل تجربه مي باشند نه در عالم واقع ) ذهني كه در لحظه سير مي كند لذت بودن را مي چشد و ذهني كه در گذشته و آينده سير مي كند اكنون خود را كه همه چيز اوست از دست مي دهد . آنجا ابدا بهتر از اينجا نيست ... ما دبيرستان را به اميد دانشگاه رفتن تمام مي كنيم و احساس مي كنيم آنجا شادي بيشتري منتظر ماست اما پس از مدتي آرزوي تمام كردن دانشگاه و آغاز يك كار جديد را داريم . گويي باز هم آنجا بهتر از اينجاست . وقتي سر كار يا زندگي خانوادگي رفتيم باز هم نارضايتي ما شروع مي شود و باز هم آرزوي رفتن به جايي ديگر را داريم . با اين حساب چه تضميني دارد كه آنجا بهتر از اينجا باشد ؟ چون همواره وقتي آنجا اينجا شد و ما به آرزويمان رسيديم دو باره آرزوي آنجا را داريم . و همواره ذهن ما در آينده سير مي كند . رشد كردن و پيشرفت كردن نه تنها اشكالي ندارد خيلي هم خوب است اما اينكه ما اينجا و اكنون خويش را كه همه چيز ماست با نارضايتي بگذرانيم نادرست است . حال سوال اين است . چگونه مي توان علاوه بر تلاش براي تحقق رويا ها از لحظه ي حال و اينجا بودن خود نيز شاد و راضي باشيم ؟ اگر اين احساس را داريد كه : اي كاش زود تر مرحله ي فعلي را تمام كنم تا به مرحله ي بعدي برسم .......يعني شما در لحظه زندگي نمي كنيد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:2 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
سيستم آموزش در آموزش پرورش برداشت و نمونه ي كوچكتري از سيستم آموزش روح در جهان هستي است . در مدرسه و دانشگاه روح تا زماني كه درسي را ياد نگرفته باشد مجبور به تكرار آن مي باشد و پس از يادگيري ودرس و كسب تجربه ي كافي ميتواند به مرحله ي بعد برود . كلمه ي مسئله و معادل انگليسي آن (پرابلم) در زبانهاي فارسي عربي و انگليسي در دو معني به كار مي روند : هم مسئله ي رياضي و درسي و هم مسئله و مشكل در زندگي ....اين خود نشان دهنده ي اين است كه مسائل و مشكلات زندگي براي آموزش روح هستند همانطور كه مسائل درسي براي آموزش دانش آموز مي باشند . در نظام هستي هر مشكلي در خود درسي دارد و هرگز بي هدف نيست . حتي اگر ما گوش شنوا داشته باشيم اساتيد و راهنماهايي هستند كه ما را درآموختن و حل مشكلات كمك و راهنمايي مي كنند اما اگر ما عادت به گوش سپردن وو شیندن نداشته باشيم خود را از حضور استاد محروم خواهيم كرد و به احتمال زياد به جاي درس گرفتن از مشكلات با آنها خواهيم جنگيد و آنها را تكرار و تكرار خواهيم كرد بدون اينكه چيزي بياموزيم . آنان كه در مشكلات خود به دنبال مقصر مي گردند بهره اي از كلاس آموزش خود نخواهند برد . به جاي نشانه رفتن انگشت تقصير به سمت ديگران و شرايط بهتر است به دنبال درسهاي نهفته در مشكلات و مسائلمان باشيم . شايد در ابتدا يافتن درسي در مشكلات زندگي كار آساني نباشد اما اگر ادامه دهيم كم كم متوجه حكمتهاي الهي خواهيم شد و اگر گوش دادن و شنيدن را تمرين كنيم كم كم صداي استاد (معلم ) را هم خواهيم شنيد كه راه حل مسئله را به ما نشان مي دهد به ياد داشته باشيم كه معلم مسئله را براي ما حل نخواهد كرد بلكه راه حل آنرا به ما خواهد آموخت . شايد به همين علت باشد كه بيشتر دعا هاي ما بي نتيجه مي مانند چون ما انتظار داريم كه خدا مشكلات ما را حل كند بدون اينكه ما در جهت يادگيري تلاشي كرده باشيم و يا حتي قدمي در جهت حل آن برداشته باشيم اگر شما سر كلاس درس به جاي گوش دادن و شنيدن صداي استاد دائم مشغول ناله و شكايت از سختي مسائل داده شده باشيد شانسي براي شنيدن صداي استاد كه در حال ارائه ي راه حل به شماست نخواهيد داشت . اگر به جاي توجه به استاد و توجه به راه حل دائم مشغول بازي گوشي باشيد باز هم مشكلات شما حل نشده باقي خواهند ماند . گاه ما تقلب مي كنيم و مشكلات را دور مي زنيم مثلا يك بيماري را با آب دعا و جادو و جمبل و انرژي گرفتن از درمان گران ظاهرا خوب مي كنيم اما در كار گاه آفرينش متقلب راه گريزي ندارد و مشكل او به شكل ديگري باز خواهد گشت . گاه راه حل مشكل خود را فرار مي يينيم و قصد داريم با تغيير محل زندگي يا كار از مشكلات خود هم فرار كنيم اما در محيط جديد باز با آدمهايي از همان نوع و مشكلاتي به همان شكل بر خواهيم خورد . پس راه حل فرار از كلاس و تقلب نيست . درس را زود تر ياد بگيريم تا از مشكل رهايي يابيم. پست بعدي ۳شنبه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:51 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره اين اصل اساسي را تكرار مي كنم كه : مانع حركت خود عامل حركت است اشتباهات ما به نظر موانعي بر سر راهمان هستند اما بدون آنها ما زياد نمي توانستيم پيش برويم . اشتباه كردن يكي از اصلي ترين ابزار آموزش در اين جهان است. اما اين سيستم آموزشي چگونه كار مي كند؟ اشتباهات ما را به جاده ي اصلي هدايت مي كنند . اديسون بيش از هزار بار آزمايش كرد تا موفق به ساختن لامپ برق شد . وقتي به او گفتند شما هزار بار اشتباه كردي و شكست خوردی جواب داد : نه من هزار راه نساختن لامپ برق را ياد گرفتم ... در واقع همين اشتباهات او را به مسير اصلي هدايت كردند و در نهايت او به نور رسيد . به حقيقت (كه در اينجا همان لامپ برق است ) ما نيز هزاران راه نرسيدن به حقيقت را كشف خواهيم كرد تا در نهابت به حقيقت برسيم . كدام اختراع يا كشف بزرگ را مي شناسيد كه مستقيم و با همان سعي اول به دست آمده باشد ؟ بدون هيچ اشتباهي ؟ كدام مدير موفق را مي شناسيد كه شكست را تجربه نكرده باشد ؟ كدام ورزشكار يا هنرمند بدون تجربه ي شكست به اوج رسيده ؟ به ندرت ميتوان به كمال چيزي رسيد بدون اينكه مرحله ي آزمون و خطا را پشت سر گذاشته باشيم . حال فلسفه ي اشتباه چيست ؟ چرا در مدرسه ي آموزش روح (زمين ) چيزي به نام اشتباه بر سر راهش گذاشته اند ؟ چرا بي راهه ها بيش از راه اصلي هستند ؟ چرا شمار نا حقيقت بي نهايت است اما حقيقت فقط يكيست ؟ به نظر من ما در مسير خود به سمت درك حقيقت اول بايد بفهميم چه چيزي حقيقت ندارد و بعد از كشف نا حقيقت به كشف حقيقت خواهيم رسيد . يعني ابتدا توهم را شناسايي مي كنيم (راه هاي نرسيدن به حقيقت يه همان كه اديسون گفت : راه هاي نساختن لامپ برق ) در نظر بگيريد يك مجسمه ساز چگونه از درون يك سنگ بي شكل پيكره ي زيبايي از انسان را تجسم مي بخشد ... او فقط زوائد را بر مي دارد و انچه باقي مي ماند يك مجسمه ي زيباست . حقيقت در دل زوائد بسيار پيچانده شده و براي كسب و كشف آن بايد زوائد را برداشت ... بايد غبار را از شيشه ي فانوس دل پاك كرد تا نور آن آشكار شود . الماس را از دل خاك بيرون مي آورند و آنرا سيقل مي دهند تا درخشش خود را به دست آورد و نور را از خود به زيبايي عبور دهد . حقيقت (روح) همان الماس است كه در دل خاك (جسم ) جاي داده شده و خدا كه صاحب كل جواهر و گنجينه ي عالم است آنرا از دل خاك بيرون مي آورد و سيقل مي دهد و اين سيقل گاه بري روح درد ناك است (مشكلات زندگي ) اما نهايتا او موجودي ارزشمند و درخشان خواهد بود كه مي تواند نور خدا را از خود عبور دهد و او به تجلي خدا بدل مي شود . فرق روح با الماس اين است كه او در تمام اين مراحل بايد با خدا همكاري كند و سختي راه را تحمل كند . فرايند تراش الماس روح همان مسيريست كه روح براي رسيدن به حقيقت طي مي كند و سختي هاي اين مسير روح را جلا مي دهند ... اگر هيچ مشكلي بر سر راه روح نبود و او بدون هيچ زحمتي به مقصد حقيقت مي رسيد هرگز قادر به درك حقيقت نمي بود چرا كه يك الماس تراش نخورده نمي تواند نور را به درستي از خود عبور دهد و كدر و مات است . پس او را در پيله اي از جنس ذهن (نفس ) مي گذارند و او با تلاش بايد راه خود را به سوي نور باز كند و اين تلاش او را قوي و زيبا مي سازد . داستان پروانه و پيله را كه به ياد داريد ؟ پروانه اي كه بدون زحمت از پيله بيرون آورده شود هرگز قادر به پرواز نخواهد بود و خواهد مرد . اما جايگاه اشتباهات كجاست ؟ اشتباهي وجود ندارد ... اشتباهات زواتدي هستند كه روي حقيقت را پوشانده اند و ما مانند همان مجسمه ساز كم كم آنها را بر طرف مي كنيم و انچه بر جا مي ماند حقيقت است . شما براي ساختي يك تپه مجبوريد يك جاي ديگر را بكنيد و گود كنيد و خاك آنرا در جاي ديگر به صورت يك تپه در آوريد .... در واقع شما داريد با اشتباهات خود (ساختن چاله و گودال ) در جايي ديگر تپه اي رو به بالا مي سازيد شايد شخصي ديگر(ذهن ) از شما بپرسد كه چرا براي ساختن تپه داري زمين را گود مي كني ؟ اما شما (روح ) مي دانيد كه خاك حاصل از اين گودال (تجربيات ) براي ساختن تپه (صعود به سوي حقيقت ) به كار مي آيد ... روزي شما بر فراز تپه اي كه خود ساخته ايد خانه اي در نور و روشنايي خواهيد ساخت . پس مراقب باشيم فقط زمين را گود نكيم و از اشتباهات خود درس بگيريم هر درس ذره اي تپه ما را بالا تر خواهد برد . پست بعدی سه شنبه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:38 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا هدف از اینجا بودن آموختن درس است ؟ یا لذت بردن از زندگی ؟ یا هردو با هم ؟ بهترین نوع آموزش آن است که با تفریح همراه باشد و بهترین نوع تفریح آن است که با آموزش همراه باشد می توان جهان ما را مشابه سیستم آموزشی دانست . جهان را یک مدرسه تصور کنید تا بهتر بدانید که کجا هستید و به چه کاری مشغولید روح در سیر تکاملی خود به سوی آگاهی برتر از مراحل مختلفی می گذرد. مولوی این مراحل را در شعر خود اینگونه توصیف می کند : ازجمادي مردم و نامي شدم ... وز نما مردم بحيوان بر زدم مردم از حيواني و آدم شدم ... پس چه ترسم كي ز مردن كم شد م حمله ديگر بميرم از بشر... تا برآرم از ملايك پر و سر بار ديگر از ملك قربان شوم ...آنچه اندر وهم نايد آن شومپس عدم گردم عدم چون ارغنون ... گويدم كه انا اليه راجعون مثنوي معنوي دفتر سوم جمادي (اشياء ) و بعد نامي (گياهان) و پس از آن حيوان و بعد انسان و ملائك و بعد هم رسيده به خدا روح چنين مسير دشواري را طي مي كند تا به بالا ترين سطح آگاهي برسد همانند كودكي كه از مهد كودك شروع مي كند تا به استادي و درجه ي دكترا مي رسد اما پس از آن هم هرگز از آموختن باز نمي ايستد . پس از رسيدن به آگاهي الهي مرحله ي جديدي از آموزش شروح خواهد شد . حال مقايسه ي جهان با يك مدرسه :۱ - مرحله ی جنینی و شیر خوارگی : مولانا در يكي از اشعارش به جنين و خونخواري اشاره مي كند ... تا جنيني كار تو خون خواري استاين پايين ترين سطح آگاهي انسانيست . انسانهايي كه خون ديگران را مي مكند . اما وقتي كمي بزرگتر شدند مثل يك كودك دو سه ساله فقط در فكر بازي گوشي و تفريح هستند . كودك همه چيز را براي خود مي خواهد . کودک حس مالكيت را تشخيص مي دهد اما فقط براي خود . وقتي ديگران قصد بردن عروسك يا خوراكيش را دارند گريه مي كند اما به راحتي عروسك و خوراكي كودكان ديگر را مي برد .......... حال به اطرافتان نگاه كنيد و ببينيد چقدر از انسانها در مرحله ي كودكي هستند . 2 _ مهد کودک پس از مدتي او وارد مهد يا كودكستان مي شود . در آنجا انواع و اقسام بازيها و همبازيها برايش مهياست اما او نمي داند تمام اين بازيها جنبه ي آموزشي هم دارند ... او نمي بيند كه مربيان از راه دور و مخفيانه مراقب او هستند ... گاه با دوستانش دعوا مي كند . مربي تا جايي كه لازم نباشد دخالت نمي كند اما كاملا مراقب است كه كودك علاوه بر تفريح درس هم بگيرد ....خب حالا برسيم به انسانهاي مهد كودكي كه دنيا را بازيچه مي پندارند اما مربيهايي ناديدني در ورای اين زندگي و بازيهايش به دنبال آموزش آنها هستند . او نمی بیند که که خداوند و همکارانش (مربیها ) همواره مراقب او هستند و فکر می کند رها شده تا فقط بازی و دعوا بکند ... در پس تمام این بازیها و دعواها درسهایی هست که او را آماده ی ورود به مرحله ی بعد می کند .3 - دبستانبعد كودك وارد مدرسه مي شود . جايي كه تكليف و وظيفه اي بر عهده اش گذاشته مي شود . اكنون او معلم و مربي خويش را بيش از پيش مي بيند اما دقيقا نمي داند كه قرار است به كجا برسد ... درسها و كتابها را مي بيند اما تصوير كاملي از كل دوره ي آموزش خويش ندارد . نمي داند چند سال ديگر بايد درس بخواند و چه واحد هايي را بايد پاس كند و در نهايت قرار است چه كاره شود .... او هنوز قادر به درك اينها نيست من فكر مي كنم تعداد كمي از انسانها در اين مرحله قرار داشته باشند يعني مرحله ي حضور در مدرسه ... بيشتر آدمها به نظر مهد كودكي مي آيند . مگر آنها كه مي دانند اينجا كلاس درس است ... مدرسه اي به نام زمين دوران درس گرفتن آگاهانه شروع شده اما اين به معني پايان تفريح و بازي نيست ... زندگي هنوز پر از درسهاي تلخ و شيرين است4- دبيرستان .... اكنون كودك نوجوان شده است و علم و آگاهي بيشتري دارد و جهان را بهتر مي شناسد و حيطه ي ديدش وسيع تر شده .... ابعاد و بزرگي جهان را نيز بيشتر مي فهمد و در كل دنيايش بزرگتر از زمان كودكيست . .. روح دبيرستاني نسبت به طرح الاهي آگاه تر است و جهانهاي ما ورا را بهتر مي شناسد او اكنون مي داند كجاي كار قرار دارد و جايگاه خود را در طرح بزرگ خداوند تشخيص مي دهد ... او مي داند در حال گذراندن كدام درسها و كدام واحد هاست و مي داند بعد از آن بايد به دانشگاه برود و تصوير كاملتري از جهان هستي و حقيقت دارد . البته هنوز هم همه چيز بستگي به تلاش خودش دارد . بازي و تفريح هنوز هم هست اما او نمي تواند تمام وقتش را صرف آن كند چون اكنون مسئوليت خويش را درك مي كند و حتي به آن علاقه هم دارد . او قوانین بازی را نیز اکنون بهتر درک می کند . شايد يك انسان بالغ علي رغم تشخيص درست و غلط باز هم اسير ذهن و خواهش هايش باشد و درست عمل نكند اما يك روح بالغ روحيست كه هم تشخيص مي دهد و هم به تشخيص خود عمل مي كند ... البته اين بيشتر مربوط به علم اخلاق است نه علم معنويت 5 - دانشگاه : اكنون او ديگر كودك نيست او جوان است و در دانشگاه حضور دارد او اكنون به خودشناسي رسيده مي داند كيست و اينجا چه مي كند ... او اكنون در حضور استاد است و درسها را با نظارت او مي گيرد ...اكنون مرحله اي دشوار اما دلنشين را پشت سر مي گذارد تا به مرحله ي استادي برسد ...6 - استادی او در نهايت به خداشناسي خواهد رسيد و خود استاد خواهد شد ..... مثل كسي كه مدرك دكترا مي گيرد ... حال او نياز به تحقيق و تجربه ي بيشتر است ... هنوز هم در حال آموختن است اما اكنون استاد نيز هست و به روح هاي بيشماري آموزش مي دهد .....اكنون زندگيش بسيار زيبا تراست و تواناييهايش فزوني يافته اند .... او استاد است اما هنوز هم دانشجوست و در حال آموختن .حال تصور كنيد يك كودك تا رسيدن به مرحله ي استادي چند واحد بايد بگذراند؟ او هرچه سريعتر واحد ها را پاس كند زود تر به مرحله ي استادي ميرسد.... بعضي ها در تمام طول زندگي به سختي چند درس ساده مي گيرند وتعداد كمي هم هر لحظه در حال واحد پاس كردن هستند .... گاه مي شنويم كسي را پير مردي با 70 سال تجربه خطاب مي كنند اما چه بسا او 70 سال تجربه نداشته باشد و فقط چند تجربه ي دوران كودكي و جواني را 70 سال تكرار كرده داستان : روزي كارمندي با 20 سال سابقه پيش رئيس مي رود و شكايت مي كند كه چرا كارمند تازه وارد كه فقط يك سال تجربه دارد ارتقا يافته و پستي بهتر گرفته اما او كه 20 سال تجربه دارد ارتقا نگرفته .. او فكر مي كرد كه آن پست حق او بوده نه كارمند تازه واردرئيس جواب داد : شما 20 سال تجربه نداريد شما بك تجربه را 20 بار تكرار كرده ايد اين حكايت اكثر آدمهاست : تكرار تجربيات و نگرفتن درس . پست بعدی جمعه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 14:5 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
توضیحات : قوانين ذكر شده توسط شري كارتر اسكات همه ي قوانين اين جهان نيستند .قوانين اساسي ديگري نيز هست كه البته جاي گفتن همه ي آنها نيست اما چه آنها را بدانيم چه ندانيم آن قوانين كار خود را خواهند كرد .شايد يكي از مهمترين آنها قانون كارما باشد که البته ایشان در قانون ۴ به آن اشاره کرده است . حال قوانين شري كارتر اسكات را يک به یک بر رسی می کنیم . البته فرض من بر اين نيست كه خوانندگان عزيز آنها را نمي دانند ما مي توانيم در مورد آنها تبادل نظر كنيم . قانون اول : شما يك جسم دريافت خواهيد كرد اگر و فقط اگر ما همين يك قانون را مي فهميديم و تجربه مي كرديم تمام فلسفه زندگي ما متحول مي شد . چرا كه ما اغلب مي پنداريم كه خود جسم هستيم و باور داريم كه جسم هايي هستيم كه روح داريم در حالي كه دقيقا برعكس است و ما روح هايي هستيم كه جسم داريم . هويت ما مستقل از جسم ماست و ما چه با اين جسم چه بدون آن همواره هستيم . جاودانه و فنا نا پذير . هرگز نمي ميريم و از بين نمي رويم . جسم چون پيراهنيست بر تن ما و مي توانيم آن را از تنمان بيرون آوريم و هنوز هم خودمان باشيم . بدون انكه آگاهي و عواطف ما تغيير چنداني كرده باشد . فقط ديگران ما را نخواهند ديد و پيراهن فرسوده و مرده ي ما را به خاك خواهند سپرد اما ما همچنان هستيم و به رشد زندگي خود در همان سطح آگاهي اما در جهاني متفاوت ادامه خواهيم داد . ما روح هايي هستيم كه جسم داريم . به ما يك جسم داده اند كه ابزار حركت و ارتباط ما با جهان فيزيكي است . مانند غواصي كه براي تماس با جهان آب بايد لباس مخصوص بپوشد روح نيز اين لباس را بر تن مي كند تا بتواند در جهان فيزيكي حركت كند و در مدرسه ي زمين حضور يابد . روح علاوه بر اين كالبد خاكي چند كالبد ديگر هم بر تن دارد . مثل لباسي چند لايه كه هر لايه مقصودي خاص دارد . لايه يه بيروني جسم خاكيست و لايه ي دوم كالبد عاطفي يا رواني . اين كالبد تاثيرات جسم را به ذهن منتقل مي كند . به آن كالبد اثيري هم مي گويند (مولانا آن را روان ناميد ). اين همان كالبدي است كه مردم به عنوان روح مي شناسند و عموما با ديدن آن ادعا مي كنند روح ديده اند . البته اين كالبد نوراني و سبك است و گاه توسط چشم فيزيكي قابل ديدن است و ما معمولا در عالم خواب و رويا در اين كالبد هستيم و از جسم خود خارج مي شويم . اما اين روح نيست چون روح اصلا شكل ندارد . اين فقط يكي از پيراهن هاييست كه روح بر تن كرده . روح مانند آب همواره مي تواند به شكل ظرف خود درآيد . و هر بار در شكلي جديد در كلاس درس خود حاضر شود . گاه تاجر و گاه معلم . يك بار ارباب و بار ديگر برده . گاهي زشت و گاه زيبا وگاه مرد و گاه زن . خلاصه همه اينها واحد هاي مختلفي هستند كه روح براي فارغ التحصيل شدن و رسیدن به استادی نياز به پاس كردن آنها دارد . پس ازكالبد عاطفي كالبدي هست مربوط به حافظه و تصاوير گذشته و كالبد چهارم ذهن است . شايد اين مهمترين كالبد روح باشد زيرا ذهن مركب اصلي روح است و بدون آن روح قادر به هيچ كاري در جهانهاي مادي نخواهد بود . در زمينه ي شناخت اين كالبد يا اين ماشين كتابهاي بسياري نوشته شده . مغز رابط بين ذهن و جسم است و تاثيرات ذهن را به جهان فيزيكي منتقل مي كند . ما با ذهن خود مي انديشيم و فكر مي كنيم. ذهن ابزار تفكر منطق استدلال قياس تشخيص محاسبه و ساير فعاليتهاي ذهني است . روح به واسطه ي كامپيوتر ذهن خود زندگي را در اين جهان به پيش مي برد . ذهن اگر در كنترل روح باشد ابزاري بسيار قدرتمند و مفيد خواهد بود اما اين ماشين تمايل بسياري براي كنترل روح دارد و اغلب مي بينيم كه ما در كنتل ذهن خويش هستيم . مثلا ساعتها تصاوير و افكار نا مطلوب در ذهنمان مرور مي شوند بدون آنكه خود متوجه باشيم . ذهن از فريب و توهم براي حكومت كردن بر روح بهره مي برد . و ديد روح را مخدوش مي كند تا روح ( شما ) قادر به تشخيص درست نباشد . روحي كه اسير نفسانياتي مانند خشم و وابستگي و كينه باشد اسير ذهن خويش است و ذهن او را در نهايت به نابودي خواهد كشاند تا خود را آزاد كند . روح برای رسیدن به آزادی کامل باید از سد ذهن خویش بگذرد آنهم با کمک خود ذهن . باز هم تکرار می کنم مانع حرکت خود عامل حرکت است مانند اصطکاک . آخرین کالبدی که روح در اختیار دارد ذهن یا ضمیر نا خود آگاه است که بسیار پیچیده است . این در واقع برنامه یا پروگرمی است که تمام زندگی ما را هدایت می کند از نفس کشیدن غیر ارادی گرفته تا شانس و بد شانسی . تمام برنامه هایی که در اثر تکرار زیاد به ضمیر نا خود آگاه ما سپرده شده اند به صورت خود کار توسط این رکن به اجرا در می آیند و در زندگی ما عینیت می یابند . مثلا شخصی که با اعتماد به نفس بار آمده برنامه ای به نام من انسان موفقی هستم در کامپیوتر نا خود آگاه خود دارد که همواره برای او موفقیت خلق می کند و شکستهایش را تبدیل به نردبان پیروزی می کند و آن که انسان ضعیفی است باز هم برنامه ای را در خود دانلود کرده که همواره باعث شکست او می شود . کافیست با تکرار زیاد برنامه ی دلخواهتان را به ذهن نا خود اگاهتان بسپارید تا آنرا برابتان اجرا کند . زندگی ما حقیقتا ساخته ی افکار و باورهایمان است . اما قوانین را خالق کل هستی وضع می کند . بنا بر این ما روح ها یی هستیم که جسم داریم نه جسم هایی که روح داشته باشیم و حتی می توانیم مستقل از این جسم زندگی را تجربه کنیم اما این جسم با تمام محدودیتی که برای ما دارد ابزار خوبی برای کاوش این جهان است درست مثل لباس غواصی که با همه دست و پا گیر بودنش به غواص امکان دیدن شگفتیهای جهان زیر آب را می دهد . پس جمله ی "روح من " اشتباهی فلسفیست که باید به " جسم من " تغییر یابد . اگر بتوانیم خود را رها از این کالبد خاکی تجربه کنیم دیگر از چیزی به نام مردن نخاهیم ترسید مگر دلتنگی برای کسانی که دیگر نخواهیم دید . ترس از مرگ ترس از نا شناخته است . تصور کنید که شما را به کشوری ببرند که نه نامش را شنیده اید نه کوچکترین اطلاعاتی در باره ه مردم و زبان و فرهنگشان دارید . قبل از رفتن حتما وحشت خواهید کرد و پس از رسیدن اگر کسی راهنماییتان نکند حتما سرگشته خواهید شد . اما اگر قبل از رفتن در مورد آن اطلاعاتی کسب کنید و فیلم آنرا ببینید زبان و فرهنگشان را بیاموزید و حتی چند سفر کوتاه به آنسو بنمایید از رفتن دائمی به آنجا ترسی نخواهید داشت چون می دانید به کجا دارید می روید آنها که از مرگ می ترسند نمیدانند به کجا می روند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:26 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قوانین انسان بودن . نوشته ی شری کارتر اسکات ۱ - شما يك جسم دريافت خواهيد كرد ممكن است در تمام طول زندگي اين جسم را دوست بداريد يا از آن متنفر يباشيد ولي اين بدن براي همه ي عمر متعلق به شماست . 2 - درسهايي خواهيد آموخت . شما در يك دوره تمام وقت غير رسمي به نام زندگي ثبت نام كرده ايد . در اين مدرسه هر روز فرصت داريد كه درسهايي را بياموزيد . ممكن است اين درسها را دوست داشته باشيد يا تصور كنيد كه بي ربط و احمقانه هستند . 3 - اشتباهي وجود ندارد . هر جه هست درس گرفتن است . رشد روندي است پر از آزمايش و خطا و به عبارت ديگر پر از تجربه اندوختن . تجارب حاصل از شكست بخش مهم اين روند هستند و نهايتا همانها هم به كار مي آيند . 4 - يك درس آنقدر تكرار مي شود تا زماني كه آن را ياد بگيريد . يك درس به اشكال مختلف به شما عرضه مي شود تا وقتي كه آن را ياد بگيريد . وقتي ياد گرفتيد مي توانيد به سراغ درس بعدي برويد . 5 - ياد گيري هرگز پاياني ندارد . در زندگي بخشي نيست كه دروس خودش را نداشته باشد . اگر زنده هستيد بايد بدانيد دروسي هست كه بايد ياد بگيريد. 6 - " آنجا " ابدا بهتر از " اينجا " نيست . وقتي كه " آنجا " برايتان " اينجا " مي شود (يعني به آرزيتان مي رسيد ) يعني كه بار ديگر با " آنجايي " مواجه هستيد كه باز هم بهتر از " اينجا " به نظر مي رسد . 7 - ديگران فقط آئينه ي خود شما هستند . شما نمي توانيد خصلتي را در ديگري دوست داشته باشيد يا از آن متنفر باشيد مگر آنكه آن خصلت شما را به ياد خصلتي در خودتان بيندازد كه آن را دوست داريد يا از آن متنفر هستيد . 8 - زندگي شما همان چيزي است كه شما ازآن ساخته ايد . همه ابزار و منابع لازم در اختيار شماست . اين كه شما با آنها چه مي كنيد دقيفا به خودتان بستگي دارد . انتخاب با شماست 9 - شما همه اينها را فراموش خواهيد كرد . نويسنده : شري كارتر اسكات در پستهای بعدی این قوانین را بر رسی خواهیم کرد . می توانید نظر خود را در مورد آنها بیان کنید . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:58 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اضطراب - تلاش معکوس - رهایی اضطراب نتيجه ي عدم پذيرش است ... فرض كنيد يك آزمون مهم پيش رو داريد مثلا كنكور ... دو احتمال وجود دارد يكي قبولي و دوم قبول نشدن . يكي ما را به آرزوهايمان مي رساند و دومي احتمالا با خود مشكلاتي به همراه دارد ... خب حال ببينيم جاي اضطراب كجاست .اضطراب وقتي به وجود مي آيد كه شما نمي خواهيد احتمال دوم يعني قبول نشدن را بپذيريد و دائم از آن فرار مي كنيد و نتيجه ي اين كشمكش دروني احساسيست به نام اظطراب . شما به نتايج منفي و آزار دهنده ي قبول نشدن فكر مي كنيد اما هرگز حاضر به پذبرفتن آن به عنوان يكي از دو حالت ممكن نيستيد . حال تصور كنيد (البته اگر جراتش را داشته باشيد) كه قبول نشده ايد يا به خواسته تان نرسيده ايد و شكست خورده ايد . در اين صورت چه احساسي مي داشتيد ؟ اظطراب ؟ نه پس از شكست فقط احساس ناراحتي داريم نه اضطراب .اكنون فقط مشكلات حاصل از عدم موفقيت بر جا مانده اند اضطراب مربوط به قبل از آزمون است . تكنيك : يك راه براي از بين بردن اضطراب پذيرفتن شكست و عدم موفقيت به عنوان يكي از دو احتمال موجود است . تصور كنيد موفق نشده ايد و مشكلات حاصل از شكست را به عنوان يك احتمال واقعي بپذيريد و با آن كنار بياييد . هر وقت اضطراب به سراغتان آمد همين كار را تكرار كنيد . جرات زيادي مي خواهد اما موثر است و اظطراب شما را از بين مي برد . اضطراب و ترس شانس موفقيت ما را كم مي كنند و انرژي ما را كاهش مي دهند . ما با ترس از شكست خود را چند قدم به شكست نزديك مي كنيم چرا كه اين ترس و اظطراب تمركز ما را از بين برده و انرزي ما را هدر مي دهد و ما خود به خود به سمت هما ن چيز ي كشيده مي شويم كه از آن فرار مي كنيم . اگر قرار بود بر روي يك طناب راه برويد بيشترين چيزي كه نياز داشتيد تمركز بر راه رفتن بود (تمركز بر خواسته و هدف ) نه تمركز بر افتادن (ترس و اضطراب ) اگر دائم ذهنتان پر از ترس افتادن باشد تمركز بر راه رفتن نخواهيد داشت و احتمال افتادنتان بيشتر مي شود اما اگر تمركزتان بر هدف باشد در جهت آن پيش خواهيد رفت به اين مي گويند قانون تلاش معكوس يعني وقتي سعي مي كنيم از چيزي فرار كنيم در دام آن مي افتيم و بيشتر و بيشتر جذب همان چيزي مي شويم كه در تلاش براي گريختن از آنيم چون تمام ذهن و احساس ما بر چيزي كه نمي خواهيم متمركز است . اين قانون به ما مي آموزد كه به نتيجه ي كارمان وابسته نباشيم و آنرا به خدا بسپاريم . رهايي و عدم وابستگي يكي از بالا ترين كيفيات ذهنيست كه بشر مي تواند كسب كند . رهايي از همه چيز . اما چگونه مي شود رها شد ؟ با نخواستن؟ با پناه بردن به غار و دل كوهستانٍ؟ نه اين هم يك نوع وابستگيست چون حد اقل جايي براي خوابيدن و غذايي براي خوردن نياز داريم . رهايي هنگامي بدست مي آيد كه ما نسبت به نتيجه ي كارمان بي تفاوت باشيم و آنرا به خدا بسپاريم . ما مي تواني خواسته ها و رويا هايمان را پيگيري كنيم اما از آنها رها باشيم . به اين صورت كه نرسيدن به آنها ما را به نابودي نكشاند . همان مثال كنكور و دانشگاه را در نظر بگيريد . دو رويكرد متفاوت مي توانيم داشته باشيم . 1- من اگر قبول نشوم بيچاره مي شوم . زندگي برايم سخت و غير قابل تحمل خواهد شد و ......... 2 - من تلاشم را مي كنم و دوست دارم قبول بشوم اما اگر نشدم زياد مهم نيست . زندگي ادامه دارد و من باز هم شادمانه ادامه خواهم داد و ....... رويكرد اول خواهشي سر شار از نياز است . و ما بدون آن نابود خواهيم شد . بودا مي گويد آرزو (نياز ) ماييه ي رنج است . پس ما بايد به بي نيازي برسيم نه اينكه خواسته و رويايي نداشته باشيم بلكه دست از احساس نياز بكشيم و به نتيجه وابسته نباشيم . اين عدم وابستگي سبب رهايي ذهن و احساس ما مي شود و هر چه بيشتر خود را رها كنم آرامش درونيمان نيز بيشتر مي شود . اگر آرامش نداريم علتش را بايد درون خود جستجو كنيم نه در بيرون . علت رها نبودن ذهن و عواطف ماست . علت وابستگي هاي ما ست . وابستگي به آرزوهايمان و احساس نياز . اگر به خدا اطمينان كنيم و طناب وابستگي خود را پاره كنيم خود را از فشار و كشش بند وابستگي رهانيده ايم و به آزادي خواهيم رسيد . خواستن و تلاش كردن از طرف ماست و نتيجه را بايد واگذاشت به خدا چه او بهتر از ما قادر به هدايت و كنترل اوضاع است و حتي بيشتر از ما به فكر سعادت و شادماني ماست از همه مهمتراينكه هنگامي كه ( نتيجه را ) رها مي كنيم و دست از نياز مي كشيم شانس ما براي موفقيت و رسيدن به خواسته هايمان هم بيشتر مي شود چرا كه اكنون انرژي و تمركز ما توسط ترسها و احساسات منفي تلف نمي شود و در جهت درست (هدف ) به كار گرفته مي شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:52 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي وقتها ما در ذهنمون يه مكالمه ي دروني داريم كه تقريبا بصورت نيمه آگاهانه صورت مي گيره و ما هم زياد بهش اهميت نميديم ... داريم به مشكلات و شكستامون فكر مي كنيم يا در حال مرور يه سري سوال تو ذهنمون هستيم ....سوالايي كه عمدتا با كلمه ي چرا شروع ميشن : چرا اينطور شد ؟ ....چرا وضع ما اينطوره ؟ ... چرا من نبايد پولدار باشم ؟ ... چرا دانشگاه در نيومدم؟ چرا اين اتفاق واسه من بايد بيفته؟.......و هزاران چراي ديگهاين چراها چه نيمه آگاه تو ذهن ما جريان داشته باشن چه آگاهانه از خودمون بپرسيمشون در هر دوصورت چز نااميدي و محروميت بيشتر چيزي به زندگي ما نميدن ....اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتي نااميدي ها ونرسيدنها و نداشتنها ي خودمون رو دنبال يك "چرا " بارها و بارها تو ذهنمون مرور مي كنيم بيشتر و بيشتر خودمون و زندگيمون رو به سمت همين چيزها سوق ميديم ... حتي وقتي اين سوال رو در مورد ديگران هم مطرح مي كنيم باز هم واسه خودمون مشكل آفرين ميشهدر نظر بگيريد وقتي رو كه داريم از خودمون مي پرسيم خدايا چرا فلاني اينقدر بيچارس ؟ يا چرا فلاني زندگيش اينقدر بده ؟ و .................. خب ما يه سوال مطرح كرديم و زندگي هم سعي مي كنه يه جواب به ما بده ... جوابمون رو وقتي مي گيريم كه همون بلا سر خودمون هم بياد يعني به سمت همون وضعيتي كشيده ميشيم كه تو سؤالمون مطرح كرديم . يه سوال خوب ميتونه با چگونه يا چطور شروع بشه نه چراچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون بعدش يه جمله ي مثبت مياد و ما همون چيز مثبت رو به زندگي خودمون ميكشونيم : چطور ميشه شاد بود ؟ چطور ميتونم با خلاقيت خودم پول بيشتري به دست بيارم ؟ چطور فلاني اينقدر موفقه و زندگيش خوب پيش ميره ؟ يا فلاني چطور ميتونه از اين وضع اسف بار خودشو رها كنه؟ و هزاران چطور ديگه ..........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 18:37 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شادي جنبه ي دروني داره و لذت جنبه ي بيروني . براي لذت بردن نياز به ابزار و واسطه هاي بيروني داريم مثلا ما از ديدن يك اثر هنري زيبا لذت مي بريم و يا از شنيدن يك قطعه موسيقي ويا خودرن يك غذاي خوشمزه و .......... البته ممكنه هيچكدوم از چيزايي كه ما ازشون لذت مي بريم براي شخصي ديگر لذت بخش نباشه و او از چيزاي متفاوتي لذت ببره اما يه چيز در همه ي آدما مشتركه و اون هم احساسيه به نام لذت .. شادي وضعيتست دروني و مربوط به ذهن ...يه احساس كه به طرز فكر ما وابستس ... به اينكه خودمون و زندگيمون رو چطور مي بينيم ... اگه از زندگي و از خودمون راضي باشيم شاد خواهيم بود .شادي لزوما نياز به ابزار بيروني نداره و وضعيتيست مستقل از محيط و محصول نوع نگاه ما به محيط و زندگيمونه و نه محصول خود محيط و شرايط بيروني ... پس براي شاد بودن لزوما نيازي نيست كه چيزي در بيرون از ما عوض بشه بلكه اين خود ما هستيم كه بايد عوض بشيم بايد جور ديگه اي ببينيم بايد تعريفمون رو از زندگي و از خودمون عوض كنيم تا احساسمون عوض بشه ....البته خيلي هم خوبه كه ما ثروتمند و موفق باشيم و در شرايط بهتري زندگي كنيم و امكانات رفاهي بيشتري داشته باشيم اما اين نه شرط كافيه نه شرط لازم ....گاه حتي با داشتن همه ي امكاناتي كه بهشون نياز داريم باز هم ممكنه شاد نباشيم و احساس رضايت و خوشبختي نكنيم .......پس بهتره همزمان با تلاشمون براي ثروتمند تر شد ن و رشد اجتماعي و كسب موفقيت در فكر شادي و خوشبختي خودمون هم باشيم نه اينكه تمام انرژي و توانمون رو صرف موفقيت بيروني بكنيم و بعد يه روز ببينيم كه به رضايت و شادي نرسيديم ..... اگه شما در باشگاه بدنسازي حركت پرس سينه رو انجام بديد آيا عضلات پاهاتون رشد مي كنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس جستجوي شادي چيزي متفاوت ازجستجوي موفقيت و لذت است و فعاليتيه كه بايد درون خودمون انجام بشه نه در بيرون .... براستي ما چقدر در دنياي درون خودمون فعال هستيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گاهي حتي بدون اينكه چيزي رو در بيرونمون تغيير داده باشيم مثل محل زندگيمون يا آدماي اطرافمون يا همكارمون رو كه دوستش نداريم و يا خانوادمون و .... فقط و فقط با تغييردادن ديدگاه و نوع نگاهمون به زندگي و با عوض كردن تعريفمون از شرايط بيروني مي تونيم به شادي و رضايت بيشتري برسيم (عمليه اگه باور نداريد امتحان كنيد تا خودتون ببينيد)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 14:58 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کسایی که زبان می خونن میدونن و یا باید بدونن برای یاد گرفتن انگلیسی و روان شدن در صحبت کردن فقط و فقط یه راه هست و اون هم تکرار و تمرینه ......حالا ممکنه تمرین های مختلف و زیادی وجود داشته باشه اما کلا هر مهارتی فقط با تمرین و تکرار به دست میاد ...موسیقی رو در نظر بگیرید .....چقدر باید تکرار کرد؟ ورزش هم همینطور . برای مهارت در یک حرکت ورزشی یا ورزیده کردن یک عضله چند بار تکرار لازمه ؟ذهن هم نیاز به تمرین و تکرار داره تا بتونه سریع و درست عمل کنه . ما چقدر برای تمرینات ذهنی وقت می زاریم ؟ آیا برنامه ای برای این کار داریم ؟ آیا از معلم یا استاد مناسبی که ذهن رو بشناسه استفاده می کنیم ؟ ذهن سازنده ی دنیای ماست ......همه ما توانایی های ذهنی خاص خودمون رو داریم ولی کمتر پیش اومده با برنامه و علمی روی ذهنمون کار کنیم .....البته این کار رو برای عضلات و بدنمون می کنیم و از بهترین استاد ها و برنامه ها پیروی می کنیم .......یرای فراگیری هنرهای مختلف دنبال بهترین استاد ها می گردیم و وقت می زاریم و تمرین می کینم و ..................برای پروش و توسعه ی ذهنمون چقدر وقت می زاریم ؟ آیا کتاب می خونیم ؟ آیا اصلا بهش فکر می کنیم ؟ ذهن قوی ترین ابزاریست که بشر در اختیار داره قوی تر از هر نیرویی که تا بحال شناخته شده یا نشده (البته بجز عشق ) حال برای مهارت در استفاده از این ابزار قوی که خواه نا خواه در ما فعاله کاری می کینم؟ برای اینکه کنترل زندگی و وقایع اون رو در دست بگیریم و ارباب سرنوشت خودمون بشیم باید ذهنمون رو کنترل کنیم و برای اینکه ذهن رو کنترل کنیم باید بشناسیمش و نیاز به دانش خاصی داریم که در عین سادگی به سادگی به دست نمیاد.............برای فراگیری هر علمی نیاز به معلم اون علم داریم وگرنه راهمون خیلی طولانی خواهد شد .........اگه شخصی رو برای این منظور در اختیار نداریم میتونیم از کتابهایی که در این زمینه نوشته شده کمک بگیریم ....به موقش ، استاد خودش پیدامون می کنه ............ پس اول شناختن ذهن و مطالعه و بعد تمرین و تکرار .......ما باید تمرینهای متناسب با خودمون رو طراحی کنیم و اونا رو تکرار کنیم تا جزی از وجودمون بشن ، همونطور که چیزایی که نمیخوایم و دوست نداریم جزئی از وجودمون شدن ......میدونید چطور ؟ با تکرار . اونقدر در ذهنمون تکرار شدن و اونقدر از ما انرژی و توجه دریافت کردن که رها شدن از دستشون ممکنه سالها طول بکشه .. خب حالا برگردیم به تکرار و تمرین . ما باید خواسته های خودمون رو تجسم کنیم . گویی که همین الان مال ما هستن و ما بهشون رسیدیم . باید نقش کسی رو بازی کنیم که به خواستش رسیده و زندگیش همونطوریه که همیشه میخواسته . باید وانمود کنیم و نقش بازی کنیم . البته این همش در ذهن خودمونه و قرار نیست در مقابل دیگران این کار رو بکنیم . اونقدر در ذهنمون تکرار می کنیم تا ذهن باور کنه ، همونطور که بر اثر تکرار زیاد اون چیزایی رو که ما دوست نداشتیم ، باور کرده و به شکل واقعیت درآورده ، واقعیتی که سازندش خود ما هستیم .ذهن قدرت تشخیص نداره . براش راست و دروغ تصاویری که بهش میدیم فرقی نداره اون فقط هر چه رو که باور کنه برامون خلق می کنه ...حتما شنیدید که بعضیها باورشون میشه مریض هستن و علائم بیماری رو از خودشون نشون میدن . قدرت تلقین به خود رو حتما دیدید . خیلی از معجزاتی که اتفاق می افته نتیجه ی باور خود ماست . اتفاق می افته چون بهش ایمان داریم و باورش کردیم . ذهن یه ماشین که فکر نمی کنه و قضاوت هم نمی کنه این ما هستیم که به وسیله ی ذهن فکر می کنیم و قضاوت می کنیم . اگه یه تصویر به ذهنتون بدید و برای مدت زیادی در ذهنتون نگهش دارید و نزارید کمرنگ بشه ، ذهن بالا خره اونو براتون خلق می کنه و سرعت این خلق کردن بسته به میزان تمرین و شدت خواست و ایمان شما داره ..... پس تا اینجا اولین عامل خلاقیت شد تصویر ذهنی . و تمرینمون هم شد تکرار و تکرا ر و تکرار ....باید نقش بازی کرد و وانمود کرد که تصویر ذهنی ما همین الان وجود داره . مثلا اگه خواهان یک کار جدید هستید باید خودتون رو تصور کنید که مشغول کارید . انگار که دارید تو ذهنتون یه فیلم می سازید . هر چه واضح تر تصور کنید ذهن بهتر میتونه خواسته شما رو براتون خلق کنه . دومین عامل در خلاقیت بعد از تصور کردن که خیلی هم مهمه احساس کردنه . باید اونچه رو که میخواید احساس کنید . باید احساس کنید که به خواستتون رسیدید . از خودتون بپرسید اگه من الان به اونچه که میخواستم رسیده بودم الان چه احساسی داشتم ؟ بعد سعی کنید اون احساس رو تجربه کنید . وقتی تجربش کردید بهتون ثابت میشه که میتونید چنین احساسی داشته باشید . و حالا باید با این احساس زندگی کنید . هر وقت از دستش دادید دوباره برش گردونید و دوباره احساسش کنید . به این تکنیک میگن از آخر عمل کردن . یعنی در زندگی طوری رفتار کنیم انگار که به خواسته هامون رسیدیم و همونی هستیم که همیشه می خواستیم باشیم . با زنده نگه داشتن این حالت دیر یا زود همونی میشیم که همیشه میخواستیم باشیم ما همونی هستیم که می اندیشیم . همونی هستیم که احساس می کنیم . دنیای ما هم همونه که که خودمون تعریفش می کنیم . اگه دوستش نداریم باید یه تعریف دیگه ای واسش پیدا کنیم . نیازی نیست از چیزی فرار کنیم یا چیزی رو عوض کنیم چون دنیای اطراف ما انعکاس آگاهی خود ماست . انعکاسیه از اونچه که در درون خودمون میگذره . کافیه خودمون رو عوض کنیم . تعریفمون ار زندگی و زاویه دیدمون نسبت به وقایع روعوض کنیم و احساسمون رو نسبت به خودمون . آیا خودمون رو دوست داریم ؟ آیا زندگی رو دوست داریم ؟ اگه بتونیم احساس خوبی نسبت به خودمون و زندگی در خودمون ایجاد کنیم بیشتر راه رو طی کردیم . و این نیاز به تکرار و تمرین داره و یادمون باشه به محض اینکه شروع به حرکت میکینم مشکلات هم بیدار میشن تا راه ما رو سد کنن . حتما میدونید که نیروی اصطکاک تا وقتی که حرکت نکردیم کاری به کار ما نداره اما به محض اینکه راه می افتیم اون هم راه می افته تا جلو ما رو بگیره . اما ما باید از همون اصطکاک استفاده کنیم تا بتونیم حرکت کنیم . بدون اصطکاک حرکتی نبود و یا اگر هم بود تغییری در اون نبود . پس مانع حرکت همیشه خود ش عامل حرکت هم هست . حرکت در آب ، هوا و زمین هر سه نیاز به اصطکاک داره یعنی همون چیزی که خودش مانع حرکت محسوب میشه . پس مشکلات به ظاهر میان که راه ما رو سد کنن اما در حقیقت بدون آنها ما هرگز به خواسته هامون نخواهیم رسید .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:22 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما خالق زندگی خود هستیم اما ما در واقع چیزی را خلق نمی کنیم چون همه ی چیز ها و همه ی شرایط و حالات از قبل خلق شده اند و همین الان وجود دارند ، ما فقط انتخابشان می کنیم. همه ی آنچه که بتوانیم یا نتوانیم تصور کنیم همه و همه از قبل وجود دارند اصلا اگر وجود نداشتند ما قادر به تصورشان نبودیم . تصور ، چشم ذهن است و آنچه را که در درون وجود دارد می بیند و با تمر کز بر روی آن باعث ظهور آن در عالم مادی می شود . درست مثل یک نگاتیو عکاسی که پس از ظهور قادر به دیدنش خواهیم بود . حروف الفبا را در نظر بگیرید ، شما با کنار هم گذاشتن آنها می توانید خالق زیبایی یا زشتی باشید ، می توانید با ترکیب آنها آتش به پا کیند و ویرانی بیافرینید و برعکس می توانید شادی و خوشبختی خلق کنید .......این شما هستید که کلمات را انتخاب می کنید و این شما هستید که داستان را می نویسید ........حروف ، کلمات و حتی جملات از قبل وجود دارند ما فقط آنها را انتخاب می کنیم ............ انتخابهای ما با توجه به سطح آگاهی و گاه سطح دانش ما صورت می گیرد و هرچه موجودی آگاه تر و خالص تر باشیم انتخابهای بهتری خواهیم داشت ......... تقدیر و سرنوشت بخشی از زندگی ما هستند اما همه آن نیستند .....شاید تقدیر ما تا اینجا این بوده و داستان زندگی ما تا بدینجا اینچنین نوشته شده باشد اما پایان آن دست خود ماست .حال باید خودکار را برداریم و بقیه ی داستان را آنطور که خودمان می خواهیم بنویسیم .............البته ما قادریم هر چه را که بخواهیم تصور کنیم اما هر چه خواسته ی ما بزرگتر و دور از ذهن تر باشد توجه و انرزی بیشتری نیاز است تا آنرا خلق کنیم وهمچنین زمان بیشتری لازم دارد و ممکن است باعث نا امیدی ما شود .........بهتر است این راه را قدم به قدم پیش ببریم و پله پله جلو برویم و به خودمان زمان بدهیم ........هر بار که موفقیتی بدست می آوریم اعتماد به نفسمان با لا می رود و انرژی بیشتری برای خلق خواسته های بعدیمان خواهیم داشت و سرعتمان هم بیشتر خواهد شد . در فیلم پادشاه عقربها یک ساحره که آینده را می دید به قهرمان داستان گفت که به دست پادشاه کشته خواهد شد your destiny is dying by king's hand و از او خواست که نجنگد . جنگجو با اینکه می دانست پیشگویی های ساحره درست هستند جواب داد " من خود سرنوشت خویش را می سازم " I make my own destiny ......... در جنگ تیر خورد اما تیری را که در کمرش بود در آورد و با همان تیر پادشاه را کشت و خود پادشاه شد ......او خود سرنوشت خویش را ساخت و داستان خود را جایگزین داستانی کرد که تقدیر برایش نوشته بود ..........برای رسیدن به خواسته هایمان باید روحیه ای مانند جنگجوی داستان بالا داشته باشیم .باید ایمانمان آنقدر قوی باشد که تقدیر را مغلوب خود بکنیم در غیر اینصورت این تقدیر است که ما را مغلوب خود می کند .....اگر شما قلم به دست نگیرید و داستان خود را ننویسید دست سرنوشت هر طور که خودش خواست آنرا برایتان خواهد نوشت .....درست مانند اسبی که سوار خواب آلود خود را به هرجا که خواست می برد ............. خب ، گفتیم که همه ی حالات و شرایط ، چه خوب و چه بد ، همه و همه از قبل آفریده شده اند و همین الان و همین جا به صورت بسته ها ( پکج package ) وجود دارند ...گویی بسته بندی شده و آماده ی استفاده می باشند . حال اگر به هر کدام از این بسته ها نگاه و توجه کنیمکم کم جان می گیرند و هر چه بیشتر به آنها انرژی بدهیم بیشتر خود را در زندگی ما متجلی خواهند شد ..پس نباید به آنچه که نمی خواهیم و دوست نداریم و یا باعث آزار و ناراحتی ما و دیگران می شود توجه کنیم و آنرا در ذهن خود راه دهیم .....هر چه بیشتر تصورش کنیم و هر چه بیشتر احساسش کنیم بیشتر جان می گیرد و بیشتر در زندگی ما وارد می شود ........اگر شخصی یا شرایطی ما را آزار می دهد ، با فکر کردن دائمی به آن و با ناراحت شدن و رنجیده شدن خویش ، بیشتر و بیشتر آنرا در زندگی خود وارد می کنیم ......اگر نگران چیزی هستیم یا از چیزی ترس داریم این حس نگرانی و ترس هر چه بیشتر ما را از موفقیت دور می کند، همانطور که تاریکی ما را از نور دور می کند .... حال تصور کنید احساساتی مانند خشم و نفرت و کینه چه بلایی بر سر زندگی ما می آورند و چه چیزهایی را به زندگی ما وارد می کنند .....هر چه بیشتر نفرت بورزی بیشتر آنچه را که دوست نداری جذب خود می کنی چون خودت انتخابش کردی ...بسته ی بی جانی بوده که شب و روز از خودت و از انرژی خودت به آن دمیدی و به آن جان دادی حال باید محصول خود را درو کنی ......تصور کنید که زندگی مزرعه شماست، آیا هرگز حاضر می شدید بذر نفرت و خشم در آن بکارید ؟ در زندگی اکثر آدمها کسایی هستن که تحمل کردنشون کار سختیه ، کسایی که خشم و عصبانیت رو در ما به اوج می رسونن و گویی که هیچ راه رهایی از اونها نداریم و بد تر از اون ، وقتی از دستشون فرار می کنیم گیر یکی بد تر می افتیم ...انگار همون آدم در یه شکل دیگه دوباره در زندگی ما ظاهر شده ..........هر چی بیشتر دست و پی می زنیم بیشتر تو این باتلاق فرو می ریم ............ چرا این آدمها هستند ؟ اگر بپذیریم که علت و حکمتی در این قضیه هست به جای شکایت کردن دنبال علتش می گردیم ....حتما درسی هست ...یادتونه گفتم درد زبان طبیعته برای هشدار به ما ؟ مثلا اگه دستتو به سیم برق بزنی دردش آنقدر شدید که سریع دستتو می کشی عقب اگه این درد نبود همونطور میموندی تا خشک بشی بدون اینکه بفهمی علتش چی بوده ..........دردهایی هم که تو زندگی می کشیم زبان خداست که داره به ما میگه یه جای کارمون غلطه اما بعضی وقتها ما نمی خوایم گوش بدیم و فقط از خدا می خوایم که ما رو از دست مشکلاتمون رها کنه ......پس درسی که باید از این مشکلات بگیریم چی میشه؟ با پاک کردن صورت مسئله چیزی یاد نخواهیم گرفت . اگه در مشکلات و ناراحتی هامون به جای دنبال مقصر گشتن و محکوم کردن دیگرا ن ، دنبال درسهای لازم باشیم خود به خود خشم و نفرتمون کمتر می شه و با کنترل احساس و ذهنمون و با گرفتن درسهای لازم و افزایش آگاهی معنوی و قوی تر شدن می تونیم کم کم از سد مشکلمون بگذریم و به شادی و آرامش بیشتری دست پیدا کنیم ........ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:12 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی از قوانین جهان فیزیکی ماست اما در سطوح بالا تر هم مصداق دارد یعنی در سطح عواطف و ذهن .نه تنها اعمال ما ایجاد عکس العمل می کنند بلکه گفتار و افکار ما نیز عکس العملی مساوی و مخالف تولید می کنند . یعنی به سوی خود ما باز می گردند. شاید به همین خاطر زدتشت توصیه به پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک می کرد .ما در جهانی از انرژی زندگی می کنیم حتی آنچه که به نظر جامد می آید نیز صورتی از انرژیست ، انرژی متراکم . و فقط در تصور ما اینچنین جامد و صلب است .اگر می توانستید به اندازه ی یک مولکول یا اتم کوچک شوید جهان اطراف شما چیزی جز انواع مولکولها و اتمها نمی بود .دیگر نه خانه ای بود نه شهری نه کوه و دشتی و نه آسمانی ..... اگر از آن هم کوچکتر می شدید آنگاه فقط الکترون و نوترون وپروتون بود و دیگر حتی خبری از مولکول و اتم هم نبود و اگر این بازی را ادامه می دادید به جهانی از انرژی می رسیدید همان جهانی که اطراف ماست و ما آنرا اینگونه می بینیم چون خود آنرا اینگونه در ذهن خویش تجسم کرده ایم .این جهان انرژی به هر شکلی که ناظرش بخواهد در می آید ، مانند آبی که شکل ظرف خود را به خود می گیرد و این ظرف چیزی نیست مگر ذهن خود ما ...ذهن با قدرت تجسم خود قالبی می سازد که انرژی سیال آنرا پر خواهد کرد و نهایتا آنچه را که ما خود آگاه یا نا خودآگاه در ذهن خود پرورانده ایم ، روزی مانند فیلم عکاسی در مقابل خود خواهیم دید ...این همان اصل تبدیل انرژی به ماده (و برعکس ) است .....حتما می دانید که انرژی یعنی توانایی انجام کار و انرژیی که تولید می شود باید کاری انجام دهد و یا به صورتی دیگر از انرژی تبدیل شود که البته ماده هم صورت متراکم انرژی است .انرژی حاصل از افکار و و گفتار ما نیز شامل این قانون می باشد و نهایتا آنچه را که ما گفته ایم یا اندیشیده ایم در برار دیدگانمان پدیدار خواهد کرد...گاه زندگی ما نتیجه ی افکار نا خوداگاه ماست و ما خالق نا آگاه زندگی خود می شویم .یک ذهن پرورش یافته با همراهی عواطفی متوازن ، بزرگترین نیروی عالم است و هر آنچه را که اراده کند می تواند انجام دهد . هیچ گریزی از عکس العمل اعمالمان نیست . عکس العمل هر عملی به کننده ی آن بر می گردد حتی اگر سالها بگذرد و کیلومتر ها از آنجا دور شده باشیم باز هم نتیجه ی اعمال و افکارمان به سوی ما باز خواهد گشت . جهان ما جهان چرخه هاست . همه چیز در حال دوران است . چرخه ی حیات ، چرخه ی آب ، چرخه ی انرژی و ............ نه تنها فضا انحنا دارد که تمام آنچه در فضاست نیز انحنا دارد و در یک دایره حرکت می کند . شما هرگز هیچ چیز مستقیمی در جهانهای فیزیکی و ذهنی پیدا نخواهید کرد . اگر روی کره ی زمین به خط مستقیم حرکت کنید نهایتا به جای اولتان خواهید رسید ...حتی اشیاء ساخت بشر که به نظر صاف و مستقیم می آیند نیز در خود انحنایی دارند که به چشم ما نمی آید و این به این خاطر است که فضا انحنا دارد .اگر یک سفینه به خط مستقیم از زمین رو به آسمان حرکت کند انحنای فضا باعث می شود که به جای اولش باز گردد و این در حالیست که زمین و منظومه ی شمسی و کهکشان ما همه و همه در حال حرکت و چرخش می باشند . آنچه کا از ما صادر و ساتع می شود باز به خود ما باز خواهد گشت حتی اگر هرازان کیلومتر جابجا شویم یا هزاران سال بگذرد . زمان و مکان مطرح نیست . این دو فقط در ذهن ما وجود دارند ... ماده ، انرژی ، زمان و مکان همگی زائیده ی ذهن خود ما هستند و ما هنگامی به خود شناسی می رسیم که ذهن خود را از بند این 4 پدیده و خود را از بند ذهن رهانیده باشیم و خویش حقیقی خود را در جهانی بی زمان و بی مکان نظاره کنیم .پس قانون عمل و عکس العمل یا آنگونه که شرقی ها آنرا می نامند قانون کارما یک اصل اساسی در زندگی است ( این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آرد ندا ها را صدا )آیا ما واقعا خالق زندگی خویش هستیم اگر اینچنین است پس چرا اسیر " کارما " یا عکس العمل اعمال خویش می شویم .. چرا اسیر شرایط محیطی می گردیم . زندگی جبر است یا اختیار ؟به نظر من ما در اعمال خویش آزادیم و صاحب اختیار (که میزان این آزادی به توانایی و آگاهی ما بستگی دارد)و در حقیقت هیچ محدودیتی برای ذهن وجود ندارد مگر محدودیت در آنچه که خود باور به آن داریم .... اما در عکس العمل و نتیجه ی اعمالمان مجبوریم و بدون اختیار . یعنی ناچار باید کارمای اعمالمان را دریافت کنیم چون آن انرژیی است که خود تولید کرده ایم .....ما در عمل اختیار داریم و در عکس العمل جبرانرژی فیزیکی قادر است به ماده ی فیزیکی تبدیل شود مثل تبدیل نور خورشید به سیب (البته جزی از سیب ) در فرایند فتو سنتز ........انرژی ذهنی هم به شرایط و موقعیت های فیزیکی تبدیل می شود ...موقعیت هایی که ما هر روز با انها مواجه می شویم و ساخته ی خودمان هستند . ما در جهانی زندگی می کنیم که آنرا در ذهن خویش و در درون خویش بر پا داشته ایم ... دنیای بیرون آیینه ی درون خود ماست و عیب های آن معایب خودمان را به ما نشان می دهد و این فرصت خوبی برای اصلاح و بهتر شدن به ما می دهد اما ما گاه این فرصت را صرف شکایت کردن از تصویر زشت آینه می کنیم .....آیا ما در جهانی تخیلی زندگی می کنیم ؟ شاید بله ...اما احساس ما و تجربیات ما و آگاهیی که کسب می کنیم و درسهایی که می گیریم همه و همه واقعی هستند و از همه واقعی تر عشق است .......... همه فضاهای مجازی رایانه ای را می شناسیم و دست گاه های سیمیلاتور را ..........این فضاهای مجازی گاه باعث شادی و یا ترس ما می شوند و این در حالیست که می دانیم در فضایی مجازی هستیم....با این حال باز هم تچربیات و احساسات ما واقعی هستند ....همین مسئله در مورد جهان ما نیز صادق است با این تفاوت که شاید ما هنوز نمی دانیم در فضایی مجازی زندگی می کنیم فضایی که ذهنمان برایمان خلق کرده ............ ما می توانیم این فضا را هر طور که خود بخواهیم شکل دهیم و تجربیات لازم را از آن برگیریم و شادی و خوشحالی را تجربه کنیم و در نهایت هنگامی که آماده شدیم خود را از آن برهانیم و به جهانی بالاتر گام نهیم ......................... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:20 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در بحث قبلی به اینجا رسیدیم که ما اغلب اوقات خالق نا آگاه زندگی خود هستیم و متاسفانه چیزی را خلق می کنیم که دوستش نداریم این به این خاطر است که به جای اینکه ما ذهن و عواطفمان را کنترل کنیم آنها ما را کنترل می کنند. پس با کنترل این دو رکن می توانیم تا حدی کنترل زندگی خود را در دست بگیریم و آینده خود را رقم بزنیم .اما این کافی نیست . ما میتوانیم خالق زندگی خود شویم اما چه چیزی خلق خواهیم کرد؟؟؟ مانند نقاش بی هنری که اثرش زیبایی ندارد . پس باید زیبایی و شادی را آموخت تا بتوان آنرا خلق کرد . با رشد آگاهی و با داشتن عشق می توان از نیروی خلاق ذهن جهت آفرینش یک زندگی زیبا بهره گرفت، در غیر اینصورت ما ممکن است خالق آگاه یا نا آگاه ویرانی و اندوه باشیم . پس همچنان که سعی در به دست گرفتن کنترل ذهن و عواطف خود داریم باید در جهت رشد معنوی (رشد آگاهی معنوی ... که این نباید با اخلاق یا عواطف اشتباه گرفته شود ) و عاشقانه زیستن نیز تلاش کنیم .
پس تا اینجا با 4 عامل سرو کار داریم اول دو رکن خلاقه که کنترل کننده ی رندگی و وقایع آن هستند ،یعنی افکار(تصاویر ذهنی و باورها و تعریف ما از خود و زندگی) و احساسات یا عواطف (احساس ما در لحظه ای که در حال مرور کردن تصاویرذهنی خود هستیم یا همان احساس خوب و بد) و دیگر آگاهی معنوی ( و نه آگاهی و دانش ذهنی و اطلاعات بیرونی ما ) و عشق ( که شاید یک تعریف ساده ی آن این باشد : دوست داشتن خود و دیگران و تمامیت حیات) همه ی این قابلیت ها با تمرین به دست می آیند و هر چه بیشتر تمرین شوند بیشتر رشد خواهند کرد . هر چه آگاهی و دانش ما بالا تر باشد مخلوق ما(زندگی ما) نیز بهتر و زیبا تر خواهد بود و شادی بیشتری از طریق ما به جهان بیرون و به سمت دیگران و همه ی حیات جاری خواهد شد . ما شاید بتوانیم برترین ها را هم را خلق کنیم اما بدون عشق همه آن پوچ و تهی خواهد بود. عشق نیروی محرک زندگیست .ما کشتی زیبای خود را ساخته و به آب انداخته ایم و باد بانها را بر افراشته ایم اما بدون باد کشتی ما به هیچ مقصدی نخواهد رسید . عشق همان نیروییست که کشتی حیات را به حرکت در می آورد و ما را روانه ی دریای شادی می کند .البته نفرت هم می تواند ایجاد حرکت کند اما نفرت توفانیست که در نهایت کشتی ما را در هم می شکند. حال با چند مسئله مواجهیم : کنترل ذهن ،کنترل احساس (و نه سرکوب آن ) کسب آگاهی معنوی ( آگاه شدن از قوانین برتر حیات ، قوانینی که خداوند مقرر فرموده و تمامی حیات بر حسب آنها هستی دارد ) و عشق (همان چراغی که راه ما را روشن می کند . همان بادی که کشتی حیات ما را به حرکت در می آورد . همان پر پرواز همان که همه هستی را هست کرده . ...................) ذهن آدمی همانند کامپیوتر ساختار پیجیده ای دارد و این پیحیدگی در بعضی آدمها بیشتر است (همانطور که کامپیوتر ها همه دریک سطح نیستند) هر چه شناخت و دانش ما از این ماشین بیشتر شود توانایی ما برای استفاده کردن از آن بیشتر خواهد شد ....این دانش را ازچگونه کجا می توان کسب کرد؟ مانند هر دانش دیگری باید آنرا تا حدی از معلمین و اساتید آن دانش آموخت .حد اقل با خواندن کتاب در زمینه ی شناخت و کنترل ذهن می توانیم دانش کسانی را که سالها در این زمینه تحقیق کرده اند از آن خود کنیم. ذهن بر اساس قوانین ثابتی عمل می کند مثلا یک قانون این است که ذهن قدرت دافعه ندارد پس به آنچه که نمی خواهید فکر نکنید . به هر آنچه فکرمی کنید و هر آنچه را که شبانه روز مجسم می کنی،د ذهن جذب زندگی شما خواهد کرد چه آنرا دوست داشته باشید چه از آن متنفر باشید (البته شرط تحقق آن این است که تصاویر ذهنی خود را باور داشته باشید) پس هر چه بیشتر از چیزی متنفر باشید سریعتر جذب زندگیتان خواهد شد . جوی آب کثیف کنار خیابان ( یا سطل زباله)یک واقعیت است و درختان کنار این جوی هم یک واقیت دیگر هر دو اینها واقعیتند اما شما کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا سر در جوی یا سطل زباله می کنیم و از بخت بد خود به در گاه خدا شکوه می کنیم یا انتخاب دوم ؟ کدام آدم عاقلی یک سطل زباله بد بو را دور گردن خود می اندازد و سر در آن کرده و بعد به درگاه خدا ناله سر می دهد؟ پس چرا ما سطل زباله ای پر از نفرت و ترس ، نا امیدی و خشم ، حسد و بد بینی و منفی گرایی و شکست را به دور گردن خود می اندازیم ؟ چرا دائم نداشتن ها و کاستی های زندگی را در ذهن خود مرور می کنیم؟چرا همواره از بدی ها حرف می زنیم و مشکلات زندگی را بار ها و بارها برای خود و عزیزانمان باز گو می کنیم ؟ جالب اینکه گاه ما اصرار داریم اطرافیانمان را هم در این سطل زباله که دور گردن خود انداخته ایم شریک کنیم . مثبت اندیشی به معنی انکار بدی ها و مشکلات و کاستی ها نیست بلکه انتخاب شادی و عدم توچه بیش از حد به بدی ها و کاستی هاست . باید از یک جای کوچک شروع کرد مثلا بیاید چند تا از چیزای خوب زندگیمون رو واسه خودمون باز گو کنیم و بابتشون از خدا و زندگی تشکر کنیم و یا اگه از کسی متنفریم به چند تا از خوبیاش فکر کنیم و اگه هیچ خوبیی توش پیدا نکردیم براش دعا کنیم و ببخشیمش و به خدا بسپاریمش اینطوری خودمون رو رها می کنیم. باید یکی یکی سطلای آشغال رو از گردن ذهنمون وا کنیم تا ذهنمون پاک بشه و بعد تو خاک پاکش میشه گل شادی و آرامش و عشق رو پرورش داد . شکر نعمت نعمتت افزون کند ............کفر نعمت از کفت بیرون کند هر بار که ما با شادی و با قدر دانی از زندگی برکات و داشته های کوچیک زندگیمون رو مرور می کنیم یا مینویسیم، چرخه ای رو تو ذهنمون به حرکت در میاریم که باعث خلق از نوع خودش میشه ، یعنی شادی و برکت و امکانات بیشتری رو به زندگی ما وارد می کنه ( و بر عکس ).............معمولا ما با همون چیزی مواجه میشیم که تو ذهنمون و تو ضمیر نا خود اگاهمون انتظارشو میکشیم و باورش داریم . پس باید آگاهانه برنامه های غلطی رو که به کامپیوتر ذهنمون دادیم جایگزین کنیم. باید به ذهنمون عادت بدیم که در هر چیزی دنبال نکات مثبت بگرده و همواره در انتظار نتیجه ی خوب و شاد باشه حتی اگه ظاهر قضایا خوب و امید وار کننده به نظر نیاد باز ما می تونیم با عوض کردن احساس و باور خودمون شرایط رو تغییر بدیم . یادمون باشه هیچوقت و به خاطر هیچ چیز خودمون رو سرزنش و تنبیه نکنیم ...........به جای احساس گناه احساس مسئولیت رو جایگذین کنیم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:23 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بدانیم چه ندانیم ما خالق زندگی خود هستیم.
آنچه در زندگی ما اتفاق می افتد حاصل شانس یا برایند نیروهای طبیعت نیست بلکه بازتاب آنچیزیست که در درون خود ما در جریان است .دنیای بیرون همواره انعکاسی است از دنیای درون فرد .ما بهشت و جهنم خود را در درون خودمان بر پا می کنیم . زندگی از درون ما جاریست و اگر در درون خود به صلح و آرامش رسیده باشیم مانند ابراهیم هیچ آتشی ما را نخواهد سوزاند چرا که ما در گلستان درون خویش ساکنیم. درک این موضوع که زندگی بیرونی ما و حوادثی که برای ما پیش می آید نتیجه ی افکار و احساسات خود ماست بسیار مهم است . افکار (تصاویر ذهنی و تعریف ما از زندگی از خود و از دنیای اطرافمان ) و احساسات ( احساسی که نسبت به خود و زندگی داریم ) تعیین کننده ی وقایع زندگی ما هستند بدون شک اگر در ذهن خویش تصویر مثبتی از خود و زندگی و محیط پیرامون خویش نداشته باشیم و احساس خوب و زیبایی از جهان برای خود نساخته باشیم نمی توانیم انتظار داشته باشیم که زندگی ما را به زیبایی و شادی دعوت کند ............. ذهن آدمی خالق زندگی اوست . ذهن مانند یک کامپیوتر عمل میکند که پس از گرفتن ورودی (دیتا) و پردازش اطلاعات یک خروجی به ما می دهد . ورودی این کامپیوتر همان افکار و احساسات هستند ( تصویر ذهنی ما از خودمان و دنیا و تعریفی که از زندگی در ذهنمان شکل گرفته و احساسی که همیشه و همواره نسبت به خود و زندگی داریم) ....خوب وقتی این دو منفی باشند انتظار دارید خروجی چه باشد مثبت؟ مطلوب ؟ چطور می شود ما در مزرعه ی زندگی خویش بذر علف هرز بپاشیم و انتظار داشته باشیم گل بروید؟ پس می رسیم به یک چرخه که فرد در آن گرفتار می شود یک دور باطل ........ما با احساس و افکار منفی خود که به زندگی می دهیم موقعیتها و شرایطی را در زندگی خود خلق می کنیم که مطلوب ما نیستند و باعث نارضایتی ما می شوند و این وقایع نامطلوب و نا خوشایند به نوبه ی خود بر روی احساس و عواطف و افکار و تصویر ما از زندگی اثر منفی می گذارند و خود را در ذهن ما تثبیت می کنند و باز باعث تکرار این چرخه می شوند . به همین علت است که گاه می بینیم و می شنویم که بعضی ها مادر زاد بدشانس یا بد بخت هستند و بیش از همه خود این افراد بر این مسئله اصرار دارند که " من بدشانسم از اول اینطور بودم من دست به هر کاری می زنم خراب میشه ...دیدی تلاشم رو کردم و نشد گفتم که من نمی تونم من هرقدر هم تلاش کنم باز هم فایده ای نداره ........ " و حرفهایی از این دست ............اگر بدونید این کلمات با زندگی آدم چه کار می کنه خیلی راحت میشه ثابت کرد که یه نفر بد شانس یا بی چارس کافیه خودش اینو باور داشته باشه . همین . (اینگار محاوره ای نوشتن راحت تره بیشتر شخصیت و ذهنیات ما در کودکی شکل گرفقن و نتیجه ی تربیت و تجربیات همون دورانن ....... تصاویر و باور هایی که سالهاست در ذهن و احساس ما جا خوش کردن و به این راحتی ها دست از سر ما بر نمی دارن .....نباید با اونها بجنگیم کافیه بهشون بی توجه باشیم و بهشون فکر نکنیم اگه بهشون توجه نکنیم مثل علف های هرزی که نور و آب بهشون نمیرسه کم کم از بین میرن ......در عوض باید ذهنمون رو پر کنیم از تصاویر و افکار مثبت ...البته تردید بار ها و بارها به سراغ ما میاد . میدونید که اون افکار منفی که تو ذهن ما لونه کردن نمی خوان به این راحتی جای خودشون رو از دست بدن پس هر کاری که از دستشون بر بیاد انجام میدن تا به شما ثابت کنن که کارتون بی فایدس .حالا چطور میشه از این چرخه رها شد ؟ باید از یه جا یی شروع کنیم و این چرخه رو بشکنیم از یه کار کوچیک که شانس موفقیتمون تو انجام دادنش صد در صد باشه اینطوری می تونیم به ذهنمون بقبولونیم که می تونه موفق بشه ذهن مثل یه بچه س باید با ملایمت و مهربونی پرورشش داد . اگه می خواید یه بچه با اعتماد به نفس رشد کنه و فرد موفقی بشه باید کمکش کنید تصویر یک فرد موفق و شاد رو در ذهن خودش بسازه . باید کارهایی رو بهش محول کنید که بدونید از عهده ی انجامشون بر میاد و بعد از اینکه موفق شد تشویقش کنید و بهش بگید که" تو موفق شدی تو می تونی" و ............ البته گاهی هم باید بزارید شکست بخوره تا یاد بگیره با شکست هاش کنار بیاد و از اونها درس بگیره .............ما خلاق هستیم و می تونیم راهشو پیدا کنیم هر مهارتی با تمرین به دست میاد پس اینجا هم نیاز به تمرین داریم موفقیت و خوشبختی رو باید تمرین کرد ... برای رسیدن به هر خواسته ای باید از ذهن خودمون شروع کنیم باید آنچه رو که می خوایم در ذهن تجسم کنیم و احساسش کنیم .....باید باور کنیم که اونی هستیم که همیشه آرزوشو داشتیم ........هر چی رو تو ذهنمون بتونیم تصور کنیم می تونیم بهش برسیم به شرط اینکه باورش کنیم احساسش کنیم و باهاش زندگی کنیم ............. عشق زیبا ترین هدیه ی خداست ........اگه ذهن و قلبمون پر از عشق باشه جایی برای ترس و تردید نمی مونه. قلب و ذهنی که آکنده از عشق باشه جایی واسه غم و غصه نداره .......پس ذهن و دلمون رو پر از عشق کنیم و تو این مزرعه بذر رویا هامون رو بپاشیم ...........
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 15:51 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا ما روح هایی هستیم که جسم داریم یا جسم هایی که روح داریم ؟ شاید بهتر باشد به جای اینکه بگوییم "روح من" بگوییم" جسم من ". ما به عنوان روح فارغ از زمان و مکان هستیم و وجود ما تابع جسممان نیست بدون این جسم نیز ما هنوز خودمان هستیم. تنها تفاوت این است که دیگران ما را دیگر نمی بینند ...........همانطور که با در آوردن پیراهن از تن ما عوض نمی شویم بدون این جسم نیز ما همچنان هویت مستقل خود را حفظ می کنیم و احساسات و افکار و ذهنیات ما به جای خود باقیست ...... ما یک واحد آگاهی هستیم و میزان آگاهیی که تا کنون کسب کرده ایم هویت ما را تشکیل می دهد آگاهی نیز مانند انرژی نامیراست فقط تغییر شکل می دهد .با رشد سطح آگاهی ما سطح بالا تری از حیاط را تجربه خواهیم کرد حتی گاه بدون اینکه در بعد فیزیکی جابجا شده باشیم .......... ما به عنوان روح چند سیستم در اختیار داریم اول سیستم فیزیکی شامل جسم که وسیله حرکت و ارتباط ما در عالم فیزیکی است ........پس از آن سیستم عاطفی یا روانی که وسیله ی ابراز عواطف ماست چه خوشایند چه نا خوشایند. پس از آن سیستم حافظه قرار دارد که تمام تصاویر و یاد گذشته ها را در خود نگاه می دارد و با لا تر از آن ذهن قرار دارد که کنترل کننده ی همه ی دیگر سیستم هاست و محصول کارکرد آن فکر و اندیشه و تعقل و منطق و استدلال و قیاس و محاسبه و ........... می باشد (من هنوز نتونستم این کاما یا ویرگول رو تو کیبورد فارسی پیدا کنم ذهن نا خود آگاه تابع قوانین ثابتی است که با دانستن و اجرای آنها می توانیم به خواسته ها و رویا هایمان برسیم ...............مثلا یکی از این قوانین این است که ذهن انسان قدرت دافعه ندارد و فقط جذب می کند پس هر چه بیشتر از چیزی متنفر باشیم بیشتر آنرا به زندگی خود جذب می کنیم هر چه بیشتر سعی کنیم از شر چیزی خلاص شویم آن چیز بیشتر به ما میچسبد. نتیجه اینکه به آنچه که دوست ندارید فکر نکنید تا کم کم از زندگیتان خارج شود و بر عکس با اندیشیدن به آنچه که می خواهید آنرا وارد زندگی خود کنید.........البته گاه خواسته های ما تمام ذهن ما را به خود مشغول کرده اند اما گویی همواره از ما می گریزند ..........شاید علت این باشد که اراده و تخیل ما همسو عمل نمی کنند ........ما برای بدست آوردن چیزی تلاش می کنیم اما ته قلبمان ایمان نداریم که می توانیم به خواستمان برسیم و یا خود را لایق آن نمی دانیم ...........برای داشتن یک چیز باید آنرا پیشا پیش در ذهن و در احساس خویش صاحب شویم ( به استثنای آدمها و چیزهایی که بر سر آنها رقابت وجود دارد).................. البته یک نکته ی مهم اینکه خواستن ما باید همراه با گونه ای بی تفاوتی و بی توجهی همراه باشد نه انکه چنان به خواستها و رویا های خود وابسته باشیم که در صورت نرسیدن به آنها زندگی برایمان غیر قابل تحمل شود ...........باید در عین خواستن بی تفاوت بود گویی که شدن یا نشدن آن برایمان چندان تفاوتی ندارد .........با داشتن چنین روحیه ای بهتر و مطمئن تر نتیجه می گیریم ........نکته ی آخر اینکه خواست ما نباید خود خواهانه باشد چرا که حتی با رسیدن به آن چیز های با ارزشتری را از دست خواهیم داد ......و دست آخر علاوه بر اینکه برای رسیدن به خواسته هامان تلاش لازم را می کنیم نتیجه را به خدا می سپاریم چون او معمولا بهترین را برای ما انتخاب می کند ...........پس این می تواند یک فرایند دو سویه باشد که نیاز به همکاری ما با خداوند دارد ........ما باید حرکتی را آغاز کنیم تا خدا بتواند به ما کمک کند ........... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||