تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )

همه آدمهای موفق حتما شکست را تجربه کرده اند . برخی شرکت ها به استخدام مدیران شکست خورده بیشتر علاقه مند هستند چون معتقدند آنها تجربه شکست را  یک بار از سر گذرانده و اکنون راه موفقیت را بهتر پیدا می کنند. 

 ادیسون هزار بار سعی کرد تا لامپ برق را ساخت و هنگامی که  از او پرسیدند که  چه احساسی داری که هزار بار شکست خوردی گفت  من هزار بار شکست نخوردم بلکه هزار راه نساختن لامپ برق را یاد گرفتم .

به راستی گاهی چاره ای جز آزمون و خطا نیست و ما با یافتن راه غلط یا راه نرسیدن (شکست) راه رسیدن را یاد می گیریم . 

این مثل حذف گزینه های غلط برای رسیدن به جواب درست  در تست های چند گزینه ای می باشد . 

برای رسیدن به نور گاه باید از تاریکی گذشت 

 

شکست به خودی خود یک پدیده است که می تواند تعبیر های گونا گونی داشته باشد . این به خود ما بستگی دارد که چطور آنرا تفسیر کنیم . 

به نظر من تا زمانی که نا امید نشده و از ادامه راه منصرف نشویم  شکست نخورده ایم 

شکست به معنی عدم موفقیت نیست بلکه جزئی از موفقیت است .  

 شکست واقعی وقتی است که نا امید شویم و دست ازرویاهایمان بکشیم .

شاید بهتر باشد دو تعریف برای شکست داشته باشیم  شکست پویا که یک تجربه مفید در مسیر موفقیت است و شکست ایستا که دست کشیدن از ادامه راه و متوقف شدن است .

شاد و پیروز باشید 

فرهاد  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:6  توسط فرهاد داودی  | 

اگر بتونیم با مطالعه یا مراقبه یا هر وسیله دیگری آگاهی خودمون رو نسبت یه خویش و جهان هستی و رابطه ما با جهان بالا ببریم نگاه و دیدگاه ما نسبت به خودمون و جهان اطرافمون و زندگی مون عوض میشه .

چون نگاه هر کس به زندگی و جهان بینی هر فرد نتیجه تعاریفی است که در ذهن و نانخودآگاه خود داره .

پس افزایش آگاهی باعث تغییر دیدگاه و نگاه انسان میشه و تغییر دیدگاه آدم نسبت به زندگی باعث تغییر احساس آدم میشه .

نتیجه ای که میخوام بگیرم اینه که اگه احساس خوبی نسبت یه خود و زندگی و جهان اطرافمون نداریم یک راه اینکه که جهان بینی و دیدگاهمون رو نسبت به مسائل عوض کنیم.

و برای این کار نیاز است که اگاهی بالاتری از مسائل و زندگی به دست بیاریم و این آگاهی به دست نمیاد مگر با مطالعه یا مراقبه یا استفاده از یک استاد .

پس اگه از زندگیتون راضی نیستید یا خودتون یا دنیا رو دوست ندارید سعی کنید تعریف بهتری برای خود و زندگیتون دست و پا کنید اما یک تعریف بهتر نیاز به سطح آگاهی بالا تری داره

باید اول شناخت گسترده تری از شبکه روابطی که جهان هستی رو در بر می گیره به دست بیاریم .

مطالعه خیلی کمک می کنه

شاد و پیروز باشید

فرهاد داودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط فرهاد داودی  | 

روزی دو راهب بودایی از روستایی می گذشتند . آنها به نهری رسیدند که در اثر بارندگی اکنون پر آب شده بود و دختر جوانی را دیدند که سعی می کرد به آن سوی نهر برود اما می ترسید که لباسهایش خیس شود .

یکی از راهبان بدون اینکه حرفی بزند دختر جوان را بغل کرد و با خود به آن سوی رودخانه برد و سپس او را زمین گذاشت و دو راهب به راه خود ادامه دادند .

یکی دو ساعت در سکوت گذشت و راهب دوم همچنان در فکر بود تا اینکه لب به سخن باز کرد و به دوستش گفت تو چطور توانستی این کار را بکنی ما راهب هستیم و تماس با زنان برای ما بسیار بد است .

راهب اول لبخندی زد و گفت من آن دختر را همانجا کنار رودخانه هم از بغلم و هم از ذهنم پایین گذاشتم اما تو او را تا الان در ذهن خود نگه داشته ای حال بگو کار کداممان بد تر است .

============================================

وقتی مشکل یا ناراحتی پیش می آید ما اغلب تا مدتها فکر و ذهن خود را مشغول آن می کنید تا حدی که حتی شب خوابمان نمی برد .

معمولا فکر مشکل بیشتر از خود مشکل باعث رنجش ما می شود .

اگر بتوانیم همچون راهب اول تصاویر اتفاقات را از ذهنمان خارج کنیم به آسودگی بیشتری می رسیم .

عواطف انسان مستقیما تحت تاثیر تصاویر است چه تصویر یک اتفاق باشد که در حال رخ دادن است چه تصاویر تلویزیون و چه تصاویر اتفاقات گذشته که در ذهن خود مرور می کنیم .

در یک فیلم شاد یا کمدی با اینکه می دانیم اتفاقات فیلم واقعی نیستند با این حال روی احساس ما تاثیر می گذارند و یک فیلم غمگین هم ما را غمگین می کند هر چند می دانیم کسی واقعا آسیب ندیده .

برای ذهن فرقی نمی کند که تصاویری که به آن می دهیم واقعی باشند یا غیر واقعی . مربوط به گذشته باشند یا حال یا آینده . ذهن کار خود را انجام می دهد و فرمول خود را دارد .

تصاویر خوب و زیبا حال ما را خوب می کند و تصاویر بد و زشت حال ما را بد .

پس اگر در حال مرور تصاویر وقایع نامطلوب گذشته هستید یادتان باشد که در حال خراب کردن خانه درون خود هستید درست مثل کسی که در خانه خود آتش روشن کند و خانه را با دود سیاه کند .

شاد و پیروز باشید

فرهاد داودی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:18  توسط فرهاد داودی  | 

این داستان رو در سایت یکی از دوستان پیدا کردم با اینکه به روانشناسی موفقیت خیلی مربوط نیست اما حیفم اومد اینجا نزارمش . خیلی با نمک بود .

تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.


او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . ”


حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.”


او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . ” با عشق، مسعود



روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :


پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.


با عشق ، مامان

عجب مادر زدنگی . من که از کارش خوشم اومد . هر چند احتمال چنین اتفاقی زیاد نیست اما اصل ماجرا جالب بود .

شاد و پیروز باشید

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:27  توسط فرهاد داودی  | 

داستان لقمان حکیم و غلام را احتمالا همه شنیده ایم . روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری و غلامش نیز در آن کشتی بودند . غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا می ترسید . مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه به جایی نمی برد .ناچار از لقمان حکلیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام را با طنابی ببندند و به دریا بیاندازند . آنان این کار را کردند و غلام مدتی دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند . آنگاه او روی عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت .

این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می زنیم و غمگین می شویم .

خانمی از اینکه نامزدش او را بی دلیل رها کرده بود دچار افسردگی و نا امیدی شده بود و خشم و سر خوردگی در درونش موج می زد از او پرسیدم عزیز ترین چیز زندگیش چیست گفت برادرش . گفتم تصور کن برادرت را از دست داده ای . گفت بلافاصله خود کشی می کند . به او گفتم پس حالا خدا را شکر کن و خوشحال باش که او هست و اینقدر سخت نگیر .

دوستی داشتم که در تصادف رانش شکسته بود و پایش را به سقف آویزان کرده بودند . من نمی دانستم که یک میخ از استخوان بالای مچ پا می گذرانند و طناب را به آن میخ می بندند . دوستم می گفت دکتر میخ (یا میله مخصوص ) را بدون بیهوشی در استخوان پایش کوبیده و فرو کرده . از او پرسیدم چگونه درد آن را تحمل کردی گفت دردی حس نکردم . درد استخوان رانم آنقدر زیاد بود که هیچ درد دیگری را حس نمی کردم .

ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را از یاد خواهیم برد . پس پیش از اینکه خداوند حکیم ما را به درون دریا بیاندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاس گذار باشیم و نگذاریم ناراحتی و غصه ما را فلج کند

به قول حافظ : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام  ..... نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

فرهاد داودی  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:18  توسط فرهاد داودی  |