تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )
 

برای اطلاع از به روز شدن وبلاگ  و سایت یا در خبر نامه عضو شوید یا یاهو آیدی منو اد کنید :

farhad706           یا          hansa706

 

============================================

سایت جدید راز شاد زیستن :

 

www.happylife.ir

 

===========================================

سایر وبلاگ های راز شا د زیستن :  (برای روز مبادا )

www.hansa.blogfa.com

www.hansa.mihanblog.com 

www.hansa.persianblog.com

www.hansa.blogsky.com

www.hansa.parsiblog.com

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:26  توسط فرهاد داودی  | 

 

بسیاری از قوانین ساده فیزیکی و فرم های اجتماعی ، صورت ساده شده ی قوانین حاکم بر کل جهان هستی هستند .... مولوی این مسئله را در یک بیت شعر بیان کرده است: " صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست "

مثلا قانون چرخه ها ... یعنی هر چیزی پس از جدا شدن از مبدا و منشاء خود روزی به سوی آن باز می گردد ... " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روز گار وصل خویش "

مثلا آب از سطح دریا جدا می شود و پس از سفری طولانی و گذشتن از کنار زشتی ها و زیبایی های بسیار باز به دریا باز می گردد . چرخه ی مواد و چرخه ی انرژی نیز همین قاعده را دنبال می کند . مثلا گیاهان و حیوانات جسم خود را از خاک می گیرند و روزی دوباره به خاک تبدیل می شوند .

وجود حقیقی ما نیز از خداست و روزی و هم اینک نیز در راه باز گشت به منزل حقیقی خود یعنی پیش خدا هستیم .

همین چرخه را در قانون عمل و عکس العمل فیزیکی و قانون کارما می توان دید ... هر عمل و اندیشه ای به سوی مبدا آن عمل یا اندیشه باز می گردد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

تشابه دیگر را می توان در سیستم آموزشی این جهان یافت . دنیای ما همچون یک مدرسه ی بزرگ است و انسانها ، شاگردان و دانشجویان وحتی اساتید این مدرسه هستند .

برخی هنوز در مرحله ی جنینی (خون آشامی ) و برخی دیگر در مرحله شیر خوارگی و کودکی هستند ، انسانهایی که جهان را فقط جای خوردن و بازی کردن یافته اند غافل از اینکه به زودی دوران بازی گوشی سر می آید و باید وارد مدرسه شوند و تحت انظباط و آموزش قرار گیرند.

برخی مهد کودکی و کودکستانی هستند .جهان برای آنها مکان بازی و تفریح است .آنها متوچه نیستند که مربی ها از دور مراقبشان هستند و نمی دانند که وسائل و اسباب بازی هایی که به آنها داده شده فقط برای بازی نیست بلکه جنبه ی آموزشی هم دارد .

بعد از آن وارد مدرسه ی ابتدایی می شوند و مسئولانه تر در امر آموزش شرکت می کنند اما تصویر و تصوری از کل فرایند پیش رو ندارند اما در مرحله ی بعد یعنی دبیرستان این انسانها تصویر کلی تری از مسیر تکامل خود می یابند.

پس از آن باید برای ورود به دانشگاه و ساختن آینده ی خود تلاش کنند . اکنون آنها می دانند که به زودی مسئولیتی به عهدشان گذاشته خواهد شد . اکنون آنها حضور استاد را بیشتر درک می کنند و مقصود از زندگی را بهتر می فهمند . در دانشگاه زندگی مسئولیت آموزش به عهده ی خود دانشجو می باشد و استاد فقط راهنما و هدایت گر اوست .

حتی او می تواند به عنوان دانشجو در امر آموزش سطوح پایین تر به استاد کمک کند مثلا به ابتدایی ها و دبیرستانی ها درس بدهد .

او کم کم فارغ التحصیل شده و خود به استاد تبدیل می شود اما همچنان دانشجوی سطحی بالا تر از حیات باقی می ماند و می تواند به یادگیری ادامه دهد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

اگر دنیا به صورت مدرسه ی بزرگ ببینیم حضور خدا را در همه امور جهان بهتر تشخیص خواهیم داد .

می فهمیم که چرا گاه مسیر زندگی سخت و گاه آسان می شود . چرا گاه آنچه را که می خواهیم دور از دسترس ما قرار می دهند .

برای اینکه یک کودک تشویق به راه رفتن شود میوه یا خوراکی مورد علاقه ی او را کمی دور تر از او نگه می دارند تا او را وادار به راه رفتن کنند ، یکی هم دست کودک را می گیرد و مراقب است آسیب نبیند .

میوه برای کودک هدف است اما برای مربی هدف نیست ، وسیله و بهانه ایست برای آموزش

کودک .

اهداف و خواسته های ما نیز وسیله ی آموزش ما هستند. و خداوند در پس آنها به هدفی والا تر می نگرد .

خواسته های ما نقش همان میوه را دارند . برای رسیدن به آنها باید بلند شویم و راه بیفتیم . با نشستن و گریه کردن و پا کوبیدن و از خدا خواستن چیزی عایدمان نمی شود

باید از خدا خواست اما به طریق درست . دعای غلط ما را به نتیجه ای نمی رساند .اگر خواسته ها و آرزوهایمان را بی هیچ زحمت و تلاشی در اختیارما ن بگذارند هر گز زحمت حرکت کردن و آموختن را به خود نخواهیم داد . هدف نهفته در پس تمامی آرزو ها و خواسته های ما همانا آموختن دروس معنوی است .

به هر حال برای رسیدن به اهدافمان باید حرکت کنیم چون آنها را معمولا کمی دور از ما نگاه می دارند . اما در عین حال آنها درون خود ما هستند ، همینجا و در همین لحضه . دور بودن آنها فیزیکی نیست بلکه فاصله ایست در درون آگاهی خود ما .

میوه و آرزو پاداش حرکت و تلاش ما هستند . اما اگر کودک آنچنان سر گرم ظرف میوه شود که راه رافتن و هدف را فراموش کرد .روزی دستی ظرف میوه را از مقابل او بر خواهد داشت . اینجاست که ما حسابی غافلگیر می شویم وناگهان چپیز های با ارزشی مثل شغل سلامتی همسر ماشین یا خانه را از دست می دهیم و بعد ناله می کنیم که " چه کسی پنیر مرا برداشته است "

شاید این به این خاطر باشد که زیادی مشغول ظرف میوه شده بودیم و دست رو زگار می خواسته دوباره ما را به حرکت در آورد . اینبار به سوی هدفی بهتر و بالا تر .

فرهاد 

www.happylife.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:39  توسط فرهاد داودی  | 

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:50  توسط فرهاد داودی  | 

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:48  توسط فرهاد داودی  | 

 

    به نظر شما پروانه بایددر جهت  حفظ پیله ی خود  سعی کند یادر پاره کردن و رها شدن از آن ؟

شاید هر دو . ساختن و تکامل پیله مرحله ی اول رشد و پاره کردن و رها شدن از پیله مرحله ی بعدی رشد و تکامل است .

پروانه برای پروانه شدن ابتدا باید پیله ای تنگ و تاریک اما به نوبه ی خود زیبا و پر زرق و برق به دور خود بتند و مدتی  در آن سیر کند تا رشد یافته و قدرت پرواز یابد . سپس روزی می رسد که پیله گنجایش او را ندارد و حس بی تابی او را به حرکت وا می دارد . اکنون او علاقه ای به ماندن در پیله ندارد . پیله دیگر جای رشد نیست . اکنون آن یک زندان تنگ و تاریک است . (حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم .... خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم )

حال او باید پیله ای را که با زحمت فراوان به دور خود تنیده سوراخ کند و از آن رهایی یابد . او باید از نوک تنگ و سخت پیله خارج شود . نه از قسمت پهن و نرم تر آن چرا که فقط در صورتی بالهای او قدرت پرواز خواهند داشت که با فشار زیاد او سر تنگ پیله خارج شده باشد . این عمل مایعات بدن او را به درون بالهایش هدایت می کند و بالها بزرگ و قوی خواهند شد .

بعد از تلاش و پاره کردن پیله اکنون او به جای خزیدن بر روی شکم خود آزادانه در آسمان پرواز می کند و از شهد گلها می نوشد .

این دقیقا حکایت ما انسانهاست .

ما به این دنیا می آییم . اول مثل کرمی کور در همه جا می خزیم تا چیزی برای خوردن و ارضاء نفس خود بیابیم . بعد شروع به تنیدن پیله ای به دور خویش می کنیم . 

اینجاست که ما سراغ تحصیلات می رویم سراغ جایگاه اجتماعی سراغ موفقیت و سراغ هر آنچه که زندگی ما را قشنگ تر و پیشرفته تر می کند . عنوانهایی همچون دکتر . استاد عالی جناب و .............. همه و همه مشخصات پیله ی ما هستند . هر کدام سعی در بهتر تنیدن پیله ی خود داریم .

سالهای سال و حتی قرن ها تلاش می کنیم تا هویتی برای خود دست و پا کنیم .

یاد گیری اصول موفقیت و خلاقیت هم بخش از تکامل ما درون پیله است . ما یاد می گیریم که خلاق باشیم . می آموزیم که زندگی درون خود ماست . یا د می گیریم چگونه به خواسته های خود برسیم ودر این دنیا شاد و خوب زندگی کنیم . اما اینها همه و همه مراحل تکامل ما درون پیله است .

حال خیلی بزرگ شده ایم . آنقدر که دیگر حس می کنیم دنیا برای ما جای کوچکیست . تمام تجربیات موفقیت ها و خوشی ها و شکست ها را چشیده ایم و دیگر زندگی دنیوی و بازی های آن جذابیت چندانی برایمان ندارد . ...البته گاهی با فراموش کردن تجربیات گذشته مجبور به تکرار هزار باره ی آنها می شویم . بالاخره زمانی فرا می رسد  که وابستگی و دلبستگی ما نسبت به دنیا کمرنگ می شود و از بین می رود .

اکنون می خواهیم قدم به دنیایی بزرگ تر و روشن تر بگذاریم . بزرگی دنیای جدید و روشنایی آن مثل بزرگی و روشنایی زمین در قیاس با پیله ی پروانه است .

اما این قدم آخر شاید سخت ترین قدم ما باشد . اکنون باید از پیله ی خود خارج شویم و آن هم از سر تنگ آن . کاری بس دشوار

شاید این درس آخر همان آموختن عشق و رهایی باشد .

به هر حال زندگی ، خود ما را در مسیر تکامل هدایت خواهد کرد اما گاهی درسها و گفته های اساتید مختلف ممکن است متناقض به نظر برسد .

گاه می بینید شخصی در حال آموزش روشهای بهتر و موفق تر زیستن است و شخصی دیگر آموزش می دهد که چگونه همه چیز را رها کنید و از پیله ی خود رها شوید .

هر دو اینها در جهت تکامل روح است و هر کدام به نوبه خود اتفاق می افتد .

آموزش روشها و تکنیک های موفقیت ما را به خدا یا به رهایی معنوی معنوی نمی رساند اما می تواند بخشی از آماده سازی ما برای رهایی و رسیدن به خدا باشد .

ابتدا قواعد کار را می آموزیم و بعد باید همه قواعد را فراموش کنیم و همچون یک استاد، بی قاعدگی هنر مندانه ای را به نمایش بگذاریم .

یک مثال می زنم . ما دو نو ع جنون داریم یکی جنون زیر عقل دوم جنون ما ورای عقل . یکی آنکه از عقل خود درست استفاده نمی کند و به خود و دیگران لطمه می زند و دوم مجنونی که مرحله تکامل عقلانی (پیله ) را پشت سر گذاشته و اکنون به چیزی رسیده که بسیار فراتر و بر تر از عقل آدمیست .((عارف در همان دریایی شنا می کند که مجنون در آن غرق می شود ))

اول، کسی  که بدون شمع و در تاریکی قدم می زند و دوم عاقل ، که با نور عقل (شمع ) در تاریکی قدم بر می دارد و کور سوی عقل  هدایت گر راهش است . و سوم آن است که در زیر نور خورشید قدم بر می دارد . در روشنایی آگاهی الهی

به قول حافظ  :   عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی  ......  عشق داند که در این دایره سر گردانند .

دایره همان قانون چرخه ها و تکرار و کارما (عمل و عکس العمل ) است و سر گردانی عاقل این است که فقط قسمتی از واقعیت را می بیند آن هم به طول زندگی محدود خود . نه پیش از آن را می بیند و نه پس از آن را .

مانند کسی که در یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی به مسافت کمی فقط پشت و جلو خود را می بیند . حال ممکن است سر پیچ بعدی یک کامیون او را زیر کند . اما کسی که دید معنوی دارد مثل کسی است که می تواند جاده را از بالا واز آسمان نگاه کند (مثلا با سیستم ماهواره ای ) و همواره تمام مسیر را یک جا زیر نظر دارد و می داند سر پیچ بعدی چه چیزی منتظر اوست .

البته منظورم این نیست که انسانهایی که به آگاهی معنوی رسیده اند در فقر و یا در غار زندگی می کنند . آنها احتمالا اساتید بزرگ خلاقیت و موفقیت هستند و خلق یک زندگی شاد برای آنها شاید به مراتب ساده تر از دانشجویان یا اساتید موفقیت باشد چون آنها در روشنایی خورشید به سر می برند و در آسمان پرواز می کنند .

مقایسه ی آنکه به روشنایی و آگاهی معنوی  رسیده و او که در ذهن و عقل پیشرفت کرده و قدرت های ذهنی خود را به حد اعلا رسانده مثل کسی است که با هواپیما سفر می کند و کسی که با ماشین آخرین سیستم مسیر را می پیماید .

البته هر دو اینها از کسی که با یک گاری درب و داغون سفر می کنند یا با ژیان خیلی جلو تر هستند اما پرواز کجا و رانندگی کجا ؟

فرهاد

راستی ممنون  زحمت نکشید  نمی خواد نظر بدید .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط فرهاد داودی  | 

 

ارزش یک کانال آب به آبی است که درون آن جاریست نه خود کانال . یک کانال خشک یه هیچ کار نمی آید . کار کانال انتقال آب و رساندن آن  به جاهای دیگر است اما خود کانال  بیش از همه از آن بهرمند می شود .

 اگر کانال رسوب کند و گل و لای کم کم آنرا پر کند دیگر جای چندانی برای جریان آب  باقی نخواهد ماند . مگر اینکه مدتی آب را ببندند و کانال را کاملا لایروبی کنند  تا دوباره مجرایی پاک برای گذر آب شود . اما اگر هر روز و همیشه از کانال مراقبت شود و لایروبی های روزانه صورت گیرد کانال ما  نه تنها در وضعیت وخیمی قرار نخواهد گرفت بلکه بهتر و پر آب تر هم خواهد شد .

حال مقایسه کنید کانال را با  وجود خویش . ما پیش از آنکه جسم هایی باشیم که روح داشته باشیم   روح هایی هستیم که جسم داریم . روح هایی که مدتی در این جسم بر سر کلاس زندگی نشسته ایم تا درس عشق و آگاهی بیاموزیم .

ما قرار است بیاموزیم مجرای عشق  و آگاهی  باشیم . قرار است  بیاموزیم عشق الهی را به تمام زندگی بتابانیم . وجود ما ند مثل همان کانال آب است که باید عشق خداوند را به هر آنچه سر راهش قرار می گیرد برساند و نهایتا به دریا برسد .

اما همانطور که کانال آب بیشتر از همه از آب برخوردار می شود مجرای عشق الهی نیز بیش از هر کس و هر چیز دیگر  از این عشق برخوردار خواهد شد . یعنی اگر اجازه دهیم برکات و عشق الهی از طریق ما به تمام زندگی برسد خودمان بیش از همه از آن بهرمند خواهیم شد .  

اما وجود ما هم مانند کانال آب دائم در حال پر شدن توسط رسوبات و گل و لای روزانه است  و اگر مدتی به آن توجه نکنیم  کم کم  مجرای ما  بسته خواهد شد  .  همچون زمینی مسطح که آب نمی تواند در آن جاری باشد و در نهایت خشک خواهد شد .

 

برای مجرا بودن باید نیست شد . کانال آب با نیست شدن و با برخواستن از سر راه جریان آزاد آب به مجرا تبدیل می شود . اگر به جای گود شدن برجسته می شد کمترین آبی هم دریافت نمی کرد . به مصداق آن شعر که می گوید :  در نیستی کوفت تا هست شد .

نفس آدمی و منیت او زمینی بلند است که نمی تواند جریان آب را نگه دارد یا منتقل کند : هر گز نخورد آب زمینی که بلند است .

گاه وجود ما همچون  فانوسی میشود غبار گرفته که نور درون را به بیرون نمی تاباند و زندگی ما را  در تاریکی فرو می برد . گاه کانال آبی می شویم رسوب گرفته که آب نمی تواند  در آن جاری  شود . همچون  زمینی خشکیده .

اگر مجرایی  رسوب گرفته و خشک  باشیم  باز گشت به حالت طبیعی ممکن است پر درد و رنج باشد . کندن و حفر کردن یک زمین بی درد نیست .  ظرف سیاه و دوده گرفته را با سیم زبر تمیز می کنند نه با ابر لطیف .

اما می توانیم پیش از آنکه ظرفیت و قابلیت خود را برای مجرا بودن  از دست بدهیم مراقبت های روزانه را مورد توجه قرار دهیم . با انجام مراقبه و  تمرین های معنوی روزانه می توانیم مجرایی پاک و باز برای جریان عشق و آگاهی الهی (نور و صوت خداوند ) بمانیم .

مراقبه روزانه رسوبات و زوائد وجود ما را می سوزاند و از بین می برد و کم کم ما را به روی عشق خداوند باز می کند و ما با مجرا شدن و رساندن این عشق به عالم بیرون از خود جریانی پیوسته در درون خود ایجاد می کنیم که بیش از همه و پیش از همه مزرعه ی زندگی خود ما را سیراب خواهد کرد . البته به شرط اینکه سعی در نگه داشتن آن برای خودما ن نکنیم . چون وقتی خروجی یک جریان بسته شود ورودی آن نیز بسته می شود .

شاید بتوان در آرامش شب در گوشه ای ساکت و آرام نشست و ده تا بیست دقیقه  نامی مقدس را به آرامی و با حالتی نشاط آور زمزمه کرد  یا هر تصور واندیشه دیگر  که ذهن ما را متوجه حضور خدا کند . یا هر نوع مراقبه ای که به ما آرامش بدهد .

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرهاد

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن 

                                         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                                        که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر می کده گفتم که چیست راه نجات

                                  بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 

 حافظ

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:55  توسط فرهاد داودی  | 

 

بالا خره  وبلاگ راز شاد زیستن رفع فیلتر شد اما اینبار وبلاگ جدیدم تو میهن بلاگ خراب شده . تا زمانی که سرور میهن بلاگ درست بشه مطالبم رو اینجا ادامه میدم  بعدا این وبلاگ رو متصل می کنم به وبلاگ میهن بلاگ .

راستی اگه کسی وبلاگ یا سایتش اشتباهی فیلتر شده به این آدرس ایمیل بزنه و خبر بده . ظرف ۳ روز باز میشه .

filter@dci.ir

دوستان فعلا چیز  زیادی   برای  نوشتن ندارم شاید با کمک و پیشنهادات شما بتونم دوباره وبلاگ رو مثل قبل فعال کنم . خوشحال میشم نظر و پیشنهادات شما رو داشته باشم .

 ============================================

اگر باز هم این وبالگ به مشکل بر خورد یا بسته شد  به وبلاگ های زیر مراجعه کنید

 

www.hansa.mihanblog.com

 

www.hansa.persianblog.com

 

www.hansa.parsiblog.com

 

www.hansa.blogsky.com

 

www.hansa.persiangig.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:8  توسط فرهاد داودی  | 

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسري ام را سزاوار نيستي،تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را.به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.  غرورت،غرقت كرد.ديدي كه نه شنا به كارت امد و نه بلندي كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند،تا ان كه بر كشتي سوار است.من خدايم را لابلاي طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان،پيش از واقعه به كار مي ايد.در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي،هركفري بدل به ايمان مي شود.ان چه تو به ان رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنان بزرگ  است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري.گناهت هرگزبخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد انكه جسارت عصيان داد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد ان خدا كه مجال سركشي داد،فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد،اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نيست

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش.پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد،  تاريكي پاهايش را تجربه كرده است .گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت....من اينگونه به خدا رسيدم  راه من اما راه خوبي نيست.راه تو زيباتر و مطمئن تراست،دختر هابيل!.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد : ايا همسريش را سزوار بودم!

سراب و افسانه اي ميان مردمان هست كه هنگامي كه به دنياي ظلمات و تاريكي رفتي هرگز راه به سوي نور پيدا نخواهي كرد  در حالي که  نور درون قلبها را نمي بينند كه از ميان تاريكترين قلبها نيز ممكن است زبانه بكشد  و راهي  به سوي نور بگشايد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:2  توسط فرهاد داودی  | 

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "

استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "

نکته جالب این داستان این است که استاد فنی را به پسر یاد داده بود که تنها راه مقابله با آن این بود که حریف می بایست دست چپ او را بگیرد   اما او دست چپ نداشت و همین ضعف باعث پیروزی او بر حریفانش می شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:55  توسط فرهاد داودی  | 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت       

                          چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی   

                            حاصل عمر آن دم است  باقی ایام رفت

 

 نسبت زندگی به عشق همچون نسبت  رودخانه  به جاری بودن است . بدون جاری بودن رود خانه رود خانه نیست و بدون عشق زندگی زندگی نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:54  توسط فرهاد داودی  | 

قبلا یک کتاب به نام  تمرین نیروی حال از اکهات تول معرفی کردم . خوشبختانه کتاب اصلی نویسنده نیز الان در بازار موجوده . این کتاب شناخت عمیقی از موجودی به نام ذهن به شما میده .شناختی که میتونه رهایی ذهنی رو در پی داشته باشه .

شاید این کتاب بخصوص برای کسایی که کنترل و آروم کردن ذهن براشون کار دشواریه  کتاب مناسبی باشه .

اسم کتاب اینه :

 

نیروی حال

 

نوشته ی اکهارت تول

......... این جمله مدام در ذهنم طنین می انداخت که : دیگر حالم از خودم به هم می خورد .  ناگهان فهمیدم که این جمله فکری است در سر من . آیا من تنها هستم ؟ یا دونفر هستم ؟ اگر حالم از خودم به هم می خورد پس باید دو نفر وجود داشته باشند : من  و خود . که حال من از او به هم می خورد .  فکر کردم شاید یکی از این دو نفر واقعیت دارد و آن دیگری توهمی بیش نیست .........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:53  توسط فرهاد داودی  | 

 

تصور کنید در جایی تاریک زندگی می کردید و حق استفاده از روشنایی آفتاب و آبی آسمان فروشی بود و هر که ثروتمند تر بود بهره بیشتری می برد .

آنگاه ثروتمند کسی بود که می توانست به آسمان نگاه کند و از گرمای آفتاب لذت ببرد . ثروتمند کسی بود که می توانست زیر باران قدم بزند و نوازش نسیم را بر گونه های خود احساس کند . کوهستان را نگاه کند . پرواز پرندگان را . آنگاه شاید دیدن و بوییدن یک گل سرخ شگفت انگیز ترین تجربه ی آدمی می بود .

تصور کنید عشق و دوستی خریدنی بود . آنگاه برای خریدن یک دوست چقدر می پرداختید ؟ اگر اکنون بخواهید روی عزیزان خود و کسانی که به آنها عشق می ورزید قیمتی بگذارید چه بهایی برای آنها تعیین می کنید ؟ آیا اگر آنها خریدنی بودند حتی پول دار ترین انسانها هم قادر به به دست آوردن این همه می شدند؟

اگر تصور کردن و احساس کردن خریدنی بود برای به تصویر کشیدن یک لحظه ی دوست داشتنی در ذهنتان یا برای احساس کردن محبت در قلبتان چقدرباید می پرداختید ؟

شاید زندگی کنونی ما شامل همه ی این چیز های خوب نباشد . بالا خره زندگی بالا و پایین زیاد دارد . شما برای دیدن یک فیلم زیبا حدود دو ساعت فرصت دارید اما برای تجربه ی تک تک زیبایی های زندگی فرصتی به مراتب بیشتر به ما داده می شود .

براستی ثروتمند ترین انسان کیست ؟

اگر این همه  خریدنی بود آدمها به جای تعریف کردن از ماشین آخرین سیستم و خانه ی لوکس شان  شاید بیشتر از تجربه ی دیدن آسمان و باران برای هم می گفتند . و آنان که پول کمتری داشتند با حسرت فقط داستان آسمان آبی و گل سرخ را می شنیدند .

خود را ثروتمند بدانید . پول فقط یک وسیله است که می تواند خیلی خیلی خوب و برعکس خیلی خیلی هم بد باشد . اما یادمان باشد با ارزش ترین چیزهای زندگی را به رایگان به ما داده اند .

ثروت در درون شماست  . در اندیشه و احساس شما . آدمی باید از درون غنی باشد  . اگر اندیشه فقیر داشته باشیم حتی با داشتن ملیونها باز هم فقیریم . آنکه همواره احساس نیاز می کند حتی اگر ثروتمند ترین باشد باز هم فقیر است .

فقر واقعی احساس اذمندانه نیاز است و ثروت واقعی احساس بی نیازی .... (احساس بی نیازی نه خود بی نیازی . تفاوت در وضعیت ذهنی و وضعیت فیزیکی است )

سعی کنید دنیا در شما احساس ضعف یا نیاز نبیند . دنیا مثل اسبی قدرتمند است که باید حس کند سوار کارش از او بر تر است وگر نه به او سواری نمی دهد واگر احساس کند او ضعیف است او را به زمین می زند .

همواره با احساس ثروتمند بودن زندگی و کار کنید . به خود بگویید که اگر الان  مثلا صد ملیون تومان داشتم چه احساسی داشتم . با همان احساس روز خود را شروع کنید .

البته خیلی چیزها مورد نیاز ماست و تهییه آنها پول زیادی می خواهد اما اگر به آنچه که دارید فکر بکنید خدا را به خاطر این همه هزاران با ر شکر خواهید کرد .

شب ها اموال و دارایی های خود را دوباره محاسبه کنید تا ببینید چقدر ثروتمند هستید لست شما  می تواند شامل اینهاباشد :  آسمان - درختان - دیدن رودخانه - آفتاب - دوستانم -  گنجشک های روی درخت خانه - گل سرخ - ستارگان -  مهتاب - لبخند بک دوست - .........................  و خدا .

ثروتمند و شاد باشید

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:53  توسط فرهاد داودی  | 

یادتون نره که همیشه یک جمله مثبت رو با خودتون تکرار کنید . مثلا در طور روز هر وقت یادتون بود با خودتون بگید .

 

زندگی یک انتخاب است و

 

 من شادی و خوشبختی را انتخاب می کنم .

 

بادتون باشه مهم نیست چقدر مشکلات یا نیروهای مخالف در زندگی شما وارد بشن . مهم اینه که شما چه واکنشی به اونها نشون می دید .

خوشبختی و شادی در نداشتن مشکلات نیست   خوشبختی در حرکت کردن ماست حتی در طوفان .

تنها زمانی احساس زنده بودن می کنید که به سمت هدفتان در  پیش باشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:52  توسط فرهاد داودی  | 

در گذشته های دور در تبت مردی بود که برای حاکمی محلی کار می کرد . او جزء معدود افراد باسواد آن منطقه بود و همین باعث شده بود که حاکم او را به کار گیرد . او یک جوینده بود . همه جا و در همه چیز دنبال حقیقت می گشت . جستجوی بسیار طولانی او و دست زندگی او را هر بار در ماجرایی تازه می انداخت تا اینکه کم کم با فرمانده ی نیروهای حاکم دوست می شود . اسم او سزار بود . مردی بسیار نیرومند که در همه میدانهای نبرد تن به تن پیروز میدان بود .

 نکته ی شگفت انگیز در مورد سزار این بود که هرگز عصبانی و خشمگین نمی شد . حریفان و دشمنان او با فریاد و خشم به سویش حمله ور می شدند اما او خونسرد و آرام بدون هیچگونه خشم یا ترس حریفان را از پای در می آورد . هر گز از مرگ نمی ترسید . برایش مهم نبود که از میدان نبرد زنده بیرون می آید یا مرده . فقط می جنگید .

مرد باسواد داستان ما روزی از سزار خواست تا ماجرای زندگیش را برایش تعریف کند و سزار راز این آرامش و بی تفاوتی را برایش گفت .

هنگامی که نوجوان بوده او را دزدیده و به یک تاجر برده دار فروخته بودند . تاجر هم سزار را در چاله ای عمیق و کم عرض می اندازد تا نتواند از آن خارج شود . او ترسیده و عصبانی بود . خود را به دیوار می کوبید و فریاد می زد . ماموران تاجر هر روز او را کتک می زدند و روی سر او آشغال و چیزهای کثیف می ریختند . گرسنگی . کثیفی . خستگی و باز هم فریاد و دشنام و عصبانیت .

این برنامه ی هر روز او بود . شاید بتوان گفت این بد ترین چیزیست که ممکن است برای یک انسان اتفاق بیفتد . درست است اما چیز متفاوتی پیش آمد . بعد از مدتی سزار کم کم خونسرد شد و دیگر مثل قبل واکنش نشان نمی داد . کم کم خشمش از بین رفت . ترسش نیز رفته بود . حتی مردن یا زنده بودن خیلی برایش مهم نبود . هر بار که به او توهین می کردند و روی سرش اشغال می ریختند فقط لبخند می زد .

تاجر او را دید و گفت که اکنون او آماده است تا گلادیاتور شود . او را بیرون آوردند و آموزش دادند . شمشیر زن و مبارز بسیار ماهری شد . در میادین گلادیاتوری مبارزه می کرد و با خونسردی و بی تفاوتی حریفان را شکست می داد .

مدتها گذشت و بالاخره او را آزاد کردند و در نهایت به موقعیت  فعلی خود رسید .

===============================

خب این داستان را نگفتم که کشتن و جنگ رو تایید کنم فقط می خواستم به درسهایی که آدم در چاه مشکلات میگیره اشاره کنم .

داستان الاغ یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم تو چاه گرفتار شده بود . راستی چرا همه تو چاه گرفتار میشن؟

هم الاغ هم جناب سزار که یه داستان واقعی بود هر دو تصمیم گرفتن مغلوب مشکلات و چاه نشن . هر دوشون به نوعی از چاه بیرون اومدن . شاید راه های دیگه ای هم برای بیرون اومدن از چاه باشه این بستگی به این داره که زندگی چه درسی برای شما در نظر گرفته باشه .

فرهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51  توسط فرهاد داودی  | 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي
.
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .

آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، يه ليوان شراب مي خورم و با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !

آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني
...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟

آمريكايي : پانزده تا بيست سال
!
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره
.
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و يه ليوان شراب بنوشي ! و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

=======================

جالب بود نه ؟  به نظر میاد خیلی وقتا ما همه عمر رو صرف به دست آوردن چیزی می کنیم که همین الان هم داریم .

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51  توسط فرهاد داودی  | 

 

قصه زندگی

درآغاز خداوند هستی را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از راز های زندگی آگاه بودند

خداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها ترین هدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟

آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت.اما هر چه بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من است

پس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم "

این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت . هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت.

خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم .چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند".

یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟

کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی کنیم.

خداوند مخالفت کرده و گفت:" نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".

دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند.

خداوند گفت: " البته که می روند . انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.

آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم.به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.

خداوند اهی کشید و گفت : " نه. آنها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد . باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".

آوایی لطلف گفت: من میدانم کجا پنهانش کنید.

خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است.

خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟"

گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید.

خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است.

چنین کرد و از آن پس چنین بوده است.

* * *

برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس

نوشته باربارا د.انجلیس

=================================

صدفی به صدف ديگر می گفت: درد عظيمی در درون دارم. سنگين و گرد است و آزارم می دهد. صدف ديگر با غرور  و نخوت گفت: آسمان و دريا را شکر  که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بيرون سالم سالم هستم. در همان لحظه خرچنگی از کنارشان می گذشت: گفتگوی آن دو صدف را شنيد و به آن صدفی که از درون و بيرن سالم بود گفت:آری تو  سالم و سرحالی، اما درد رفيقت مرواريدی گرانبهاست

جبران خليل جبران

========================

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:50  توسط فرهاد داودی  |