|
|
|
|
|
گاهی حرکت نکردن و در غم و اندوه ماندن راحت تر از مبارزه و تلاش کردن است . بعضی آدمها غصه خودردن و یک جا ماندن را بیشتر از شادی و تحرک دوست دارند .
گاه ما میدانیم فلسفه و راهی را که انتخاب کرده ایم ما را به شادی و زیبایی نمی رساند . به وضوح می بینیم که آنان که پیش از ما این راه را آزموده اند به هیچ سعادت و شادمانیی نرسیده اند . اما باز هم اصرار داریم که راهمان و دیدمان را نسبت به زندگی عوض نکنیم و هما ن راه شکست خورده ی قبلی خود را ادامه بدهیم . و از آنجا که اعمال تکراری نتیجه ی تکراری به بار می آورند چیزی جر همان شکست ها و ناامیدی های قبلی نسیبمان نمی شود . اما چه چیز باعث می شود که ما تن به تغییر ندهیم و اندیشه های جدید را نپذیریم ؟ شاید رنج تغییر هیچ تغییری آسان و بی درد نیست . این قانون این جهان است . علم فیزیک می گوید یک چیز تا زمانی که ساکن و ثابت در جای خود ایستاده است ( انسان اسیر غم و نا امیدی ) تحت تاثیر نیروی مقاوم اصطکاک نیست . فقط اینرسی سکون دارد . اما به محض اینکه شروع به حرکت کرد نیروی جدیدی فعال می شود به نام اصطکاک حال چه اصطکاک با جاده چه اصطکاک با هوا و چه اصطکاک اجزای داخلی آن چیز . به هر حال اکنون که قصد حرکت کرده اید تا زندگی خود را از وضعیت نا امیدانه و نا مطلوب فعلی خارج کنید نیروهایی را فعال کرده اید که تا کنون بی حرکت و در خواب بودند و کاری به کار شما نداشتند . اما این نیروهای مقاوم از کجا می آیند ؟ا اینها بهای حرکت هستند . تا زمانی که ساکن هستید نه جاذبه و نه اصطکاک و نه مقاومت هوا کاری به کار شما ندارند . اگر نمی خواهید رنج ببرید پس همچنان ساکن و بی حرکت همچو مرداب بمانید و در ناامیدی و اندوه بسر ببرید . اما اگر قصد صعود کرده اید بدانید که رسیدن به قله ی شادی و موفقیت به بهای غلبه بر نیروی جاذبه ی زمین و اصطکاک به دست می آید . در هوای آرام اگر ایستاده باشید نهایتا نسیمی ملایم را بر گونه های خویش حس خواهید کرد ا ما اگر شروع به رانندگی کنید هر چه سریع تر پیش بروید مقاوت هوا و اصطکاک و کلا نیروهای مقاوم هم بیشتر خواهند شد . این طبیعت این جهان است . این بهای حرکت است . یادمان نرود که بدون اصطکاک حرکت و تغییر معنا نداشت . مانع حرکت همان عامل حرکت است . اما چرا باید هدفی در پیش گرفت ؟ چرا شادی و احساس زنده بودن در حرکت است نه در سکون ؟ تا کنون دقت کرده اید که هنگامی که برای تحقق رویایی تلاش می کنید بیشتر احساس زنده بودن می کنید تا آنگاه که به رویای خویش رسیده باشید ؟ رفتن لذت بخش تر از رسیدن است . بعد از هر رسیدنی ما نیاز به سفری دو باره داریم در غیر این صورت راکد و کسل می شویم . آدمی همچو رود خانه است و حبات او در جاری بودنش می باشد . رودخانه اگر باز ایستد مرداب می شود . یادمان باشید حتی اگر به دریا هم رسیدیم باز هم باید جاری و در حرکت باشیم . درست است مقصد رودخانه دریاست اما هیچ رود خانه ای با رسیدن به دریا تمام نمی شود . به نظر من موفقیت و شاد کامی پیش از آنکه در تحقق رویا ها و اهداف ما باشد در دنبال کردن آنهاست . آنکه زندگی و دنیا را بدینگونه طراحی کرده هدفی هوشمندانه داشته است . دنیا یک مدرسه ی بزرگ است . جای آموزش و همانطور که قبلا هم گفتم بهترین نوع آموزش آن است که با تفریح همراه باشد . در پس هر هدف و رویایی که بر می گذینیم هدفی والا تر نیز نهفته است . گاه شما برای اینکه کودکی را به راه رفتن تشویق کنید میوه ای خوشمزه را کمی دور از او نگه می دارید تا کودک برای گرفتن آن مجبور به حرکت شود و راه رفتن بیاموزد . رویا ها و اهداف ما را هم کمی دور از ما می گیرند تا برای به دست آوردنشان تلاش کنیم و قوی شویم و درس بگیریم . بیشتر درسهایی که خداوند برای ما در نظر گرفته در مسیر رسیدن به خواسته ها و اهدافمان نهفته است . داستان کمیا گر پاتئلو کوئلیو که یادتان هست ؟ کیمیاگر به گنج خود رسید اما طی دو سال سفر درسهای زیادی گرفت و اکنون خردمند تر و توانا تر از پیش بود . شاید بدون این درسها و این خرد و آگاهی جدید آن گنج فقط و فقط اسباب زحمت او می شد اما اکنون او می داند گنج واقعی در خود زندگی است نه در موفقیت و ثروت . او گنج خود را همانجا یافت که همیشه ساکن بود اما برای یافتنش نصف دنیا را گشت . گنج هر کدام از ما نیز همینجاست که هستیم اما ابتدا باید شایستگی به دست آوردن آنرا کسب کنیم در غیر اینصورت نه تنها باعث شادی ما نخواهد شد بلکه ممکن است زندگی ما را هم نا بود کند . یادمان باشد موفقیت دو سرعت نیست موفقیت دو ماراتون است . تغییری که یک شبه حاصل شود دوامی نخواهد داشت و شادی چندانی برای ما نخواهد آورد . ما به اهداف خود خواهیم رسید اما پیش از آن باید درسهای لازم را آموخته باشیم و به اندازه ی کافی رشد درونی کرده باشیم . اگر قصد ساختن ساختمانی بزرگ و بلند دارید باید پی و فنداسیونی متناسب با آن ریخته باشید در غیر این صورت موفقیت زود هنگام شما تبدیل به مصیبت و ویرانی خواهد شد پس در مسیر موفقیت آرام و با صبر گام نهید و اجازه بدهید زندگی خود شما را هدایت کند . شاید خیلی زود به مقصود خود نرسید اما وقتی رسیدید دیگر بازگشتی در کار نیست . و این خیلی بهتر از زود رسیدن و بعد از دست دادن همه چیز است . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:31 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قدرت اندیشه پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . امضا : دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . روز بعد صبح زود ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید . منبع : وبلاگ http://movaffaghiyatha.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:55 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان طلسم
پسر پادشاه تصمیم گرفت به تنهایی به سفر برود تا قلمرو سرزمینش را بهتر بشناسد . پدرش به او اجازه داد اما تاکید کرد " اگر در جایی مردی را دیدی کا به تو جزیره ا ی را نشان می دهد که پری های دریایی در آن نشسته اند و آواز می خوانن بدان که او یک جادو گر است . او تو را طلسم می کند که چیزهایی را که وجود ندارند ببینی . از او بر حذر باش " پسر پادشاه به گوشه و کنار سرزمین سرک کشید و بسیار چیز ها دید و شنید و دانست . تا اینکه روزی در کنار ساحل قدم میزد مردی او را صدا زد و با دست به جایی در میان دریا اشاره کرد . پسر پادشاه با تعجب جزیره ای را دید که گروهی پری دریایی بر آن نشسته بودند و آواز می خواندند . پسر پادشاه بلافاصله به آن مرد گفت : " تو یک جادو گر هستی . تو مرا طلسم کرده ای که آنچه وجود ندارد را ببینم " آن مرد لبخندی زد و گفت : " اشتباه می کنی . پدرت یک جادوگر است . او چنان تو را طلسم کرده که آنچه می بینی را باور نکنی . از او بر چذر باش
============================= پروانه مردی فرزانه در خواب می بیند پروانه ای است که خواب می بیند انسان است . حال که بیدار شده نمی داند آیا انسانی است که خواب پروانه بودن را می بیند یا پروانه ایست که خواب انسان بودن را . از یک کتاب ===================== دو کارگر در خیابانی دو کارگر کار می کردند . یکی زمین را می کند و دیگری پر می کرد . شخصی پرسید چرا چنین کار بیهوده ای انجام می دهید ؟ آن دو لحظه ای دست از کار کشیدند و به اطراف نگاه کردند . وبا تعجب گفتند ما سه نفر بودیم . یکی می کند دومی لوله می گذاشت و سومی پر می کرد . گویی نفر دوم مدتیست رفته و ما متوجه نشده ایم . ====================== داستان گربه در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .
============================ در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بهد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده . نقل قول ======================= فاصله ی ریل های قطار را رومیان باستان تعیین کرده اند . 143.5 سانتیمتر . اما چرا ؟ در ساخت اولین قطار ها از همان معیاری استفاده شده که در کالسکه ها به کار می رفته . یعنی فاصله ی چرخ های کالسکه ها 143.5 سانتیمتر بودن چون فقط با رعایت این فاصله می توانستند رفت و آمد کنند . و اما عرض خیابانها را چه کسی تعیین کرده بود . این باز می گردد با سالهای دور . به مهندسان راهسازی روم باستان . آنها اینچنین تصمیم گرفته بودند و آن به خاطر ارابه های جنگی بود که با دو اسب کشیده می شدند . و با ابعاد اسبهای آن زمان فضایی معادل 143.5 سانتیمتر اشغال می شد . ریل های مدرن ترین قطار های امروزی هم با همین نسبت ساخته می شود . این موضوع حتی بر سفینه های فضایی هم اثر گذاشته است . نظر مهنسین آمریکایی این بود که باید مخازن سوخت را بزرگتر بسازند اما این مخازن در ایالت بوتا ساخته می شد و با قطار به مرکز فضایی فلوریدا آورده می شد و تونلها و قطارها گنجایش شیئی با اندازه ی بزرگتر را نداشتند . در نتیجه مجبور شدند تسلیم نظر رومیان شوند . البته شاید رومی ها هم به واسطه ی تقلید از کسانی دیگر این فاصله را تعیین کرده باشند . کی میدونه ؟؟؟؟؟؟؟ از پائولو کوئلیو ======================== بعضی از این داستان ها از کتاب بسیار زیبای ده سوال بی جواب نوشته ی دکتر محمد رضا سر گلزایی . البته از خواندن این کتاب جیبی و سایر کتابهای این نویسنده به نام مجموعه مهارتهای زندگی بیشتر لذت خواهید برد . نویسنده با بیان این داستانها سعی دارد بگوید که ما روشی زندگی را دنبال می کنیم که از خودمان نیست و حتی گاه نمی دانیم از کجا آمده است فقط و فقط آنچه را که به ما رسیده ادامه می دهیم . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:8 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگربخواهیم در زندگی رفتار یا شخصیت خود تغییری ایجاد کنیم ابتدا باید تغییر را از درون خود آغاز کنیم از کوزه همان برون تراود که در اوست . آنچه که در زندگی ما و در پیرامون ماست چه خوشایند و چه نا خوشایند همه و همه از درون خودمان به زندگیمان تراویده است . البته معمولا انسان از محیط بیرون نیز تاثیر می پذیرد . نه اینکه یک سیستم یک طرفه ی فقط رو به بیرون باشد . گاه برای فرار از مشکلات سعی می کنیم به جای دیگری برویم . مثلا محل تحصیل کار و یا حتی محل سکونت و شهر خود را عوض می کنیم .اما بعد از مدتی خواهیم دید که همان مشکلات قبلی اینبار در شکل و لباسی جدید دوباره به زندگی ما وارد شده اند . گویی این آدمهای جدید همان آدمهای قبلی هستند با همان مشخصات و ویژگیها . فقط شکل آنها عوض شده . گویی زندگی فقط و فقط آینه ایست که درون و سیرت ما را به خودمان می نماید تا خویش را زیبا کنیم و بیاراییم . براستی که از کوزه همان برون تراود که در اوست . زندگی ما از درون خودمان به بیرونمان جاریست . ما سر چشمه ی رودخانه ی زندگی خویش هستیم اگر رودخانه آلوده است الودگی از درون خود ماست. البته ما یک جزیره ی تنها نیستم . یا یک رودخانه ی تنها در یک جنگل تنها . دیگران هم هستند و هر لحظه آلودگی های فراوانی به سوی زندگی ما جاریست . شاید ما از سر چشمه پاک باشیم اما با آلودگی هایی که دیگران وارد زندگی ما می کنند چه کنیم ؟ بگذارید جواب این سوال را از یک دیدگاه متفاوت و با یک مثال متفاوت بدهم . اگر شما بدن خویش را در وضع سلامتی نرمال نگه دارید سیستم ایمنی بدن شما از ورود ویروسها و عوامل آلوده کننده ی بیرونی تا حد زیادی ( نه مطلقا ) جلو گیری خواهد کرد تنها کاری که شما باید بکنید رعابت بهداشت و تغذیه ی سالم است . لازم نیست نگران بدی ها و آلودگی های دنیا ی بیرون باشید . شما سالم زندگی کنید و بدانید زندگی خود سیستمی برای محافظت از شما دارد . همانگونه که جهان خالی از ویروس و میکرب معنی ندارد جهان بدون بدی و پلیدی هم بی معناست . به جای جنگ با تاریکی چراغی در درون خود روشن کنید اگر فکر می کنید که دیگران نمی گذارند شما خوب و شاد زندگی کنید حتما آینه ی درون می خواهد شما را متوجه چیزی کند . پس به جای دست و پا زدن و دعا کردن بایستید و گوش بسپارید و صبور باشید . اگر با خداوند همکاری کنید او شما را به دریای پاک هستی خویش رهنمون خواهد شد . چون رودخانه ای شاد جاری باشید فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:40 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك جبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كردو گفت:« دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند وتو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. منبع اینتر نت فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه دقت كرده باشي توي زندگي واقعي هم مار داريم هم نردبون . بعضي وقت ها اون قدر بايد صبر كني تا شش بياري و بتوني بازي رو شروع كني . شاديد سالها زندگي كني ولي هيچ وقت نتوتي شش بياري . اين شش ميتونه همون هدف و راهي باشه كه توي زندگي ات انتخاب مي كني . شش آوردي شروع مي كني به جلو رفتن . شايد اولش يك آوردي يا شايد پنج يا دوباره شش آورردي . نبايد از اين كه يك آوردي حالت گرفته شه و نه از اين كه شش آوردي خوشخال باشي از كجا معلوم كه با همين يك آوردن به يه نردبون نرسي و شش تو رو نندازه توي دهن ماري كه مجبور شي دوباره از اول شروع كني ؟ چه بخواي چه نخواي سر راهت هم مار هست هم نردبون . اگه مار نيشت زد خودتو نباز دوباره مي توني شروع كني . قانون اين بازي اينه كه هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمي شي مگه اينكه خودت بخواي بازي رو نيمه كاره رها كني . شروع كه كردي بايد تا ته بازي رو بري . حالا بستگي به خودت داره كه چقدر اراده ات رو جزم كني كه ادامه بدي . ولي اينو مظمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز مي توني به خونه ي آخر برسي . مهم چه جور رسيدنه . اون طرف قضيه رو همه ببين ممكنه يه عدد كوچيك و نا قابل مثل يك تو رو از يه نردبون ببره بالا كه خيلي جلو بيفتي . ولي بازم مواظب باش دست و پاتو گم نكني چون هنوز هم سر راهت مار هست كه نيشت بزنه فقط بايد با تحمل و تامل جلو بري وقتي هم به خونه آخر رسيدي دمت گرم به يه هدفت جامه عمل پوشاندي . پس دوباره تاس رو بنداز كه براي رسيدن به هدف ديگه دست به كار شي . حالا ديدي زندگي مثه مار و پله مي مونه . نمي دونم چند بار تا حالا توي زندگي مار نيشت زده ولي اميد وارم هر بار كه نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشي . مي دنوني اگه مار نبود نردبون معنا نداشت . اميدوارم زندگي ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشي براي ديگران . ليلا صوفي نژاد ماهنامه ي موفقيت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:57 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگار قدیم کفاش پیری نزدیک حجره ی تاجری ثروتمند و چاق بساط کرده بود . کفاش شادمانه آواز می خواند و کفش وصله می زد و شب با عشق و شادی نزد خانواده خویش می رفت . تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند کم کم از صدای خواندن کفاش خسته و کلافه شد تا اینکه یک روز از کفاش پرسید درامد تو چقدر است . کفاش گفت روزی ۳ درهم . تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت : بیا این از درامد همه ی عمر کارکردنت هم بیشتر است . برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم . آواز خواندنت مرا کلافه کرده . کفاش شکه شده بود . سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت . آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند . از ترس دزد شبها خواب نداشتند . از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند . خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواضبط از آن کیسه ی زر . مدتی گذشته تا اینکه روزی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد مرد تاجر رفت . کیسه ی زر را به سمت تاجر انداخت و گفت : بیا . سکه هایت را بگیر و ترانه های شادم را پس بده . فرهاد البته لزوما پول عامل اضطراب و بی پولی دلیل آرامش نیست . اما یادمان باشد که کم داشتن با آرامش بهتر از زیاد داشتن بدون آرامش است . البته از همه بهتر تعادل است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:52 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این قطعه یکی از نوشته های نویسنده ای به نام دان هرالد است
"اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : "شادى از خرد عاقل تر است ".اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم منبع : اینترنت فرهاد البته ویل دورانت درست گفته اند اما عشق بالا ترین شادی ها و خرد هاست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:40 توسط فرهاد داودی
|
|
||