|
|
|
|
|
سال نو همه شما دوستان عزیزم مبارک .
برای این سالتون یه اسم بزارید . مثلا سال شادی . یا سال موفقیت یا عشق یا سال پول و یا هر اسم دیگه ای که با هدفتون جور در میاد . بعد هدفتون رو به جنبه های مختلفی تقسیم کنید و روی هر فصل یه اسم بزارید و بعد روی هر ماه . مثلا اگه در روابط اجتماعی و خانوادگی مشکل دارید میتونید امثال رو به نام سال روابط خوب نامگذاری کنید . و بعد فصل ها رو و ماه ها رو نامگذاری کنید . مثلا ماه دوستی . ماه مهربونی . ماه بخشش . ماه با هم بودن و ................ . حتی می تونید هفته ها و روز ها رو هم نام گذاری کنید . هر روز که از خواب پا می شید به خودتون بگید که قصد دارید روز خوبی رو شروع کنید و بدونید که اگه مشکلاتی هم پیش بیاد در جهت رسیدن به هدفتون خواهد بود . یه سر رسید تهیه کنید و تمام اینها رو بنویسید . نوشته ها قدرت زیادی دارند . تمام ۳۶۵ برگ سر رسید رو هر روز با یک کلمه یا جمله ی زیبا پر کنید . نزارید هدفتون از جلو چشمتون دور شه . تصور کنید هدفتون مثل یک کودک عزیزه که هر گز چشم ازش بر نمی دارید . یادتون باشه با ارزش ترین چیز زندگی هیچ نیست مگر "" عشق "" سال پر عشقی داشته باشید . فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:13 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک داستان بسیار آموزنده شنیدم که در اوج سادگی درسی بزرگ در خودش داره .
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد . .............................................................................. مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود . فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:4 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
نقشه ی دنیا
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : -(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟)) و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت . پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ )) پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم ! )) منتخب وبلاگ داستانهای پائولو کوئیلیو ============================== جوینده روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی اینترنت حقیقتا کسی که در جست و جوی حقیقت است باید با اشتیاقی بی حد و وصف در این راه قدم بگذارد آنچنان که از هر چیز دیگری حتی نفس کشیدن برایش مهمتر باشد نه اینکه همه چیز را در جستجو و طلب خدا رها کند بلکه حقیقت والا ترین هدف و خواست زندگیش شود . فرهاد =========================================== چرا من ؟ آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟»آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟ ============================================= جهنم يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند ! »=========================================== نارسیس نارسیس (نرگس) جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نارسیس ( نرگس ) ناميده شد .وقتي نارسیس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند و دیدند كه در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور تبدیل شده . اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي ؟؟؟ در يا چه گفت: براي نارسیس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شفت آور نيست كه براي نارسیس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني. درياچه پرسيد : مگر نارسیس زيبا بود ؟ اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در كنار تو مي نشست .درياچه مدتی ساكت ماند و سر انجام گفت: من براي نارسیس مي گريم اما هرگز زيبايي او را ندیده بودم . براي نارسیس مي گريم چون هر بارکه به رويم خم مي شد تا خود را در من ببیند من مي توانستم در چشمانش بازتاب زيبايي خود را ببينم. ============================================= *بامبو* روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم .شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم .به خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد .او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟ پاسخ دادم :بلی .فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای كافی دادم .دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع اميد نكردم .در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كنندهای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نكردم .در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند .اما من باز از آنها قطع اميد نكردم .در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد .در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد .5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كردند .خداوند در ادامه فرمود :آيا ميدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختی ها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی .من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همان گونه كه بامبو ها را رها نكردم .هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند .زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم .در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .گفت : تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه كه بتوانی .به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد .اینتر نت این داستان مرا یاد موضوعی انداخت که هر وقت در آستانه ی ناامیدی بودم به خودم می گفتم : بعضی ها خربزه می کارند و چند ماه بعد مقدار زیادی میوه ی بزرگ آبدار برداشت می کنند اما بعضی دیگر گردو می کارند اما باید حد اقل ۵ سال منتظر بمانند تا درختشان برای اولین بار ثمر بدهد آنهم میوه هایی به آن کوچکی . اما چه کسی ارزش خربزه را بیشتر از گردو می داند ؟ فرهاد =========================================== شام آخر لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند .روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت .سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد .وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديدهام !»داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟ »سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !»داستانهای پاتولو کولیو =============================================
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:31 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تاثیر محیط و اجتماع در زندگی آدما کم نیست اما انسان این توانایی رو داره که برتر از هر نیرویی باشه و سرنوشتش رو خود ش تعیین کنه . گاه فرهنگ جامعه از شما میخواد کاری رو بکنید که بهش اعتقاد ندارید و اگه بخواید رویا ها ی خودتون رو دنبال کنید با نیروهای مخالف رو برو خواهید شد . اما وقتی موفق شدید همون آدما و همون اجتماع دور شما جمع میشن تا ببینن چکار کردید . شما رو تمجید می کنن و از شما یه قهرمان میسازن . اینا رو گفتم که بگم گاه برای موفق شدن و تحقق رویاهامون باید کمی از جاده ی امن عرف و سنت های اجتماعی خارج بشیم اما نه اونقدر که آشفتگی ایجاد کنیم . متفاوت بودن و سنت شکنی کار آسونی نیست . یه مثال میزنم : در کشوری که هیج عابر پیاده ای از چراغ قرمز رد نمیشه خیلی سخته که شما یه نفر از چراغ قرمز رد بشی . به آدم احساس گناه دست میده . اما در کشوری که هیج عابر پیاده ای پشت چراغ قرمز نمی ایسته و همه از چراغ قرمز رد میشن خیلی سخته که شما یه نفر منتظر سبز شدن چراغ بمونی . نگاه های مردم آزار دهنده میشه . انگار که داری کار بدی میکنی . آیا تا به حال کاری رو کردید که بهش اعتقاد نداشته باشید ؟ صرفا به خاطر حرف مردم ؟ جالب اینجاست که اکثر مردم کارهایی رو می کنن که میدونن درست نیست اما فقط بخاطر حرف مردم این کارها رو می کنن . کسی که شهامت سنت شکنی رو نداشته باشه شهامت مفلوب کردن تقدیر رو هم نخواهد داشت . و اگر ما تقدیر رو مغلوب نکنیم ممکنه تقدیر ما رو مغلوب کنه
اگه فکر میکنید پدر و مادر و جامعه کاری برای شما نکرن بدونید که از این به بعد هم کاری نخواهند کرد پس منتظر کمک کسی نمونید . شروع کنید به حرکت و اهداف زندگیتون رو مشخص کنید و با دنبال کردن ندای درون مسیر زندگیتون رو پیش ببرید . پیرو قلبتون باشید نه اونچه که دیگران درست میدونن . برای اینکه ارباب سرنوشت خودتون باشید اول باید خودتون و دنیا رو همونطور که هست بپذیرید . خودتون رو با تمام خوبی ها و بدیهاتون دوست داشته باشید . فقط در این صورته که دیگران هم میتونن شما رو دوست داشته باشن. خودتون رو بیشتر از دیگران دوست نداشته باشید چون اونوقت دیگه اسمش میشه غروز . خشم و نفرت دو عامل باز دارنده هستند . تا اونجا که میتونید دیگران رو بخشید و اگه نمیتونید حد اقل زیاد بهش فکر نکنید . به خوبیها و نقاط قوت خود بیشتر توجه کنید و کمتر روی ضعفهاتون تمرکز کنید . در مقابل هر نکته منفی که دارید سعی کنید به یک نکته مثبت فکر کنید و او ن رو در خودتون خلق کنید . به نکات منفی دیگران و محیط و اجتماعتون زیاد توجه نکنید چون با اینکار این عوامل منفی جون میگیرن و بزرگ میشن . در عوض تا میتونید روی نکات مثبت دیگران و زیباییها و خوبیهای اطرافتان تمرکز کنید . با تمرکز و توچه به خوبیها در آدمها و در محیط این خوبیها و نکات مثبت تقویت خواهند شد . شما با توچه کردن به خوبیهای دیگران همان خوبیها را در خودتان هم خلق خواهید کرد و بر عکس با توجه کردن به بدیهای دیگران آن بدی ها را به زندگی خود وارد خواهید نمود . یادتون باشه همیشه مانع حرکت همون عامل حرکته ( قضیه ی اصطکاک یادتونه ؟ ) اگه در زدگی شما مشکلی یا مانعی هست سعی کنید اون رو به سکویی برای صعود تبدیل کنید . همونطور که ما از اصطکاک ( مانع حرکت ) برای حرکت کردن استفاده می کنیم . اگه به مشکلات با دید مثبت نگاه کنید خیلی زود تر اونها رو حل خواهید کرد . با محکوم کردن و شکایت از مشکلات زندگی فقط و فقط خودمون رو برای مدت بیشتری با اونها در گیر خواهیم کرد . دیدگاه پلکانی در قبال دیدگاه دیواری : چند وقت پیش با کسی صحبت می کردم که یک مانع بزر گ سر راهش بود . یک درس سخت که باید پاس میشد تا بتونه بره دانشگاه . این درس براش شده بود یک هیولا . یک دیوار بزرگ یک سد غیر قابل عبور . البته حق هم داشت . کی میتونه از سدی به اون بلندی بگذره ؟ یک نکته اینجا بود . در بالای این دیوار یک سرزمین جدید بود . یک دنیای بالا تر و بهتر . بعد از رد شدن از این درس میتونست بره دانشگاه و یک زندگی بهتر داشته باشه اما این دیوار باید باشه تا مثل یک ستون اون دنیای بالا تر رو نگه داره . پس به جای فکر کردن به دیوار ( مانع ) باید به دنیای بهتری که بالای دیوار بود فکر می کرد ( هدف یا رویا ) . اینطور آدم بیشتر روحیه میگیره . خب حالا باید دیدگاه دیواری رو باید اصلاح کنیم . میتونیم به جای دیوار به یک پلکان فکر کنیم . حسن این تصویر اینه که مانع رو برای خودمون غیر قابل عبور نکردیم . از دیوار نمیشه گذشت اما از پلکان میشه بالا رفت . هرچند هم سخت باشه اما باز غیر ممکن نیست . با مشکلاتتون مهربون باشید . سعی کنید به مشکلاتتون با دید نفرت و خشم نگاه نکنید . خشم و نفرت شما رو در بند می کنن اما عشق شما رو رها میکنه . آرام و مطمئن به سمت هدفتون برید و یادتون باشه فقط و فقط وقتی شکست خورده ایدکه امیدتون رو از ست بدید . زمین خوردن جزئی از موفقیته اما ناامیدی خود شکسته اگه کسی خواست ناامیدتون کنه گوشهاتون رو ببندید .با افراد شکست خورده و نا امید همدم و همنشین نشید . آدمی که زشت راه میره دوست نداره شما قشنگ راه بری چون اونوقت زشتی راه رفتن خودش بیشتر نمایان میشه . از همه مهمتر اینکه نتیجه ی تلاشتون رو به خدا واگذار کنید و به نتیجه وابسته نباشید . اگر به خواستتون نرسیدید بدونید که به چیز بهتری خو اهید رسید . مطمئن باشید خدا بیشتر از هر کس دیگری حتی خودتون شما رو دوست داره و هوای شما رو داره اما در پشت تمام تجربیات سخت زندگی درسهایی ارزشمند نهفته است که باید آموخت و این درسها شما رو به خدا نزدیکتر می کنن . اگه به نظرتون اومد که در جاده ی موفقیت هستید اما از خدا دور شدید بدونید راه رو عوضی رفتید چون موفقیت حقیقی در عشقه . یادتون باشه که اختیار و آزادی و ارباب سرنوشت خویش بودن به این معنا نیست که مثلا شما جو بکارید و بعد تو مزرعتون گندم در بیاد . نه . گندم از گندم بروید چو ز جو . آزادی ما در حیطه ی قوانینی است که همه ی هستی رو کنترل می کنه . کسی میتونه بر تر از همه ی قوانین بشه که در نیستی رو کوفته باشه . اونوقت واقعا هست میشه . انسان در عمل اختیار داره و در عکس العمل کرده ی خویش ( کارما ) مجبوره . ما شاید بتونیم هر کاری بکنیم اما همه ی آنچه که انجام میدیم یا به زبان میاریم یا حتی از فکرمون میگذره باز به سمت ما باز خواهند گشت . حکایت اون نجار در پست قبلی رو که به یاد دارید . و دست آخر اینکه یادتون باشه شما بر تر از هر تقدیری هستید . شما ازباب سر نوشت خود هستید . اگر انتخاب کنید و بخواید که خوشبخت باشید هیچ تقدیری نمی تونه شما رو به سمت بد بختی ببره یادتان باشد یا شما تقدیر را مغلوب می کنید یا تقدیر شما را مفلوب خواهد کرد . در عین حال باید بیاموزیم که خود را به خدا بسپاریم . این موضوع ممکن است بسیار متناقض به نظر برسد اما تعادل در درک همین ضد و نقیض ها ی این دنیاست . موفق باشید فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:41 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیه یک سری مشکلات حلقوی مرد نجاری بود که خونه میساخت ( قدیما خونه ها چوبی هم بودن ) . تو سالهایی که کار می کرد تونسته بود پول خوبی پس انداز کنه و یه روز تصمیم گرفت که دیگه کار نکنه . موضوع رو به صاحب کارش گفت اما صاحب کارش از او درخواست کرد یک خونه ی دیگه هم بسازه . بالا خره با اصرار او مرد نجار تصمیم گرفت که آخرین خونه رو هم بسازه اما چون حال و حوصله نداشت و پول کافی هم پس انداز کرده بود چندان دل به کار نداد و از مصالح نا مرغوب استفاده کرد . خونه رو هم چندان جالب و محکم نساخت . بالا خره خونه تمام شد و مرد صاحب کار اومد . او کلید خونه رو به مرد نجار داد و به او گفت که این خونه یک هدیه بود از طرف من به تو . بخاطر تمام زحماتت در این همه سال که برای من کار کردی . مرد نجار ناگهان به خودش اومد و فهمید که چه اشتباهی کرده . اگه می دونست که داره خونه ی خودش رو میسازه حتما بهتر کار می کرد و مصالح بهتری به کار می برد . اما حالا او خونه ی خودش رو زشت و بد ساخته بود و پشمانی هم سودی نداشت . آره دوستان . تمام کارهایی که ما انجام میدیم چه برای خودمون چه برای دیگران خشتهای خونه ی آینده ی ما هستن. پس هر کاری رو با عشق و به بهترین نحوی که میتونیم انجام بدیم چرا که روزی کلید خونه ای رو به ما میدن که خودمون اونو ساختیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اینکه بحث واکنش رو ادامه بدیم این داستان کوتاه رو بخونید که خالی از لطف نیست :
مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم ميزد . مرد ي را ديد كه مدام دولا مي شد و چيزي را از روي زمين برمي داشت و توي اقيانوس مي انداخت .نزديكتر رفت و ديد كه او صدفهايي را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز مي گرداند . جلو رفت و از او پرسيد كه چه كار مي كند . مرد پاسخ داد كه الان موقع مد درياست و آب اين صدفها را به ساحل آورده و اگر آنها را به آب بر نگردانم از كمبود اكسيژن خواهند مرد . مسافر گفت مي فهمم اما در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارد كه توكه نمي تواني به آنها كمك كني .و همه ي آنها را به آب بر گرداني . تازه همين يك ساحل نيست كه . نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند . مرد لبخندي زد . دولا شد و دوباره صدفي را برداشت و آن را به آب انداخت و جواب دا د: براي اين يكي اوضاع فرق كرد منبع : اینترنت گاهی آدم با خودش فکر میکنه که خب ملیونها نفر در این دنیا بی هدف و سرگردان و محتاج کمک هستن . مگه به چند نفرشون میشه کمک کرد؟ . چند نفر رو میشه با زندگی آشتی داد ؟ به نظر نمیاد کمک کردن به چند نفر تغییر محسوسی در اوضاع ایجاد کنه . اما میشه این قضیه رو از یک دید دیگه هم نگاه کرد . تصور کنید شما یکی از اون صدف ها هستید . یکی از ملیون ها صدف نیاز مند کمک و راهنمایی . نیاز مند دستی که شما رو به دریای زندگی برگردونه . اگه از این دید به ماجرا نگاه کنیم دیگه کمک کردن حتی به یک نفر . فقط یک نفر هرگز کاری بی فایده به نظر نخواهد رسید . چون ممکنه اون یک نفر خود ما باشیم فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:2 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شير يا خط جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دو كشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته ، دو دل بودند . فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود ، توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را بالا مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت ، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . " شير " آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد .هر دو طرف سكه شير بود .پس بهتر است ما هم هميشه دو روي سكه زندگيمون شير باشه ، چون اون موقع هميشه با ديد مثبت به زندگي نگاه مي كنيم . منبع : اینترنت هر چند این داستان یک اشکال منطقی داره اما منظور رو خوب رسونده . اینکه سکه ی زندگیمون دو روش شیر باشه . یعنی خودمون اینطور انتخاب کنیم که هر موقعیتی به نفع ما ( و البته نه به ضرر دیگران ) تموم بشه . من فکر می کنم با تمرین و هوشیاری میشه کاری کرد که حتی شرایط نا مطلوب هم به نفع ما عمل کنن حتی اگه به ما فشار بیاد . یه فیلسوف میگه که آدم حتی اگه تو گل افتاد باید با یک سکه طلا تو دستش از تو گل بیرون بیاد پس دست خالی از تو مشکلات زندگیمون بیرون نیایم . چیزی بیاموزیم و توانایی کسب کنیم که راه پیروزی ما رو هموار تر کنه و شادی ما رو افزونتر . کمی از نکته ی داستان دور شدم . این داستان به نوعی داره میگه که : " من خود سرنوشت خویش را می سازم " اگر چنین اراده و باوری داشته باشیم می توانیم بر تقدیر و شانس و اتفاق غلبه کنیم . اما یادمون باشه هر عملی عکس العملی ( کارما ) دارد و هیچ گریزی از آن نیست . پس قوانین زندگی را باید آموخت چون شکستن آنها سدی بر راه رسیدن مابه رویاهایمان خواهد بود حتی اگر شبانه روز در تلاش باشیم یا مثبت اندیش باز هم باید قوانین را بدانیم . مثلا اگر برای موفقیت خودت پاتو رو یکی دیگه گذاشتی یه زمانی ( البته شاید بعد از اینکه موفق شدی ) یکی پیدا شه پاشو رو تو بزاره . ( خدا را شکر کنید که نهنگ ها پا ندارن ) فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:32 توسط فرهاد داودی
|
|
||