تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )
وقتی شرایطی نامطلوب پیش میاد افراد واکنشهای متفاوت  و گاه متناقضی نشون میدن . واکنشی که ما به یک مشکل نشون میدیم در بهتر  یا بد تر شدن  اوضاع بی تاثیر نیست . در این پست و پستهای بعدی واکنشهای متفاوتی که میشه نشون داد رو مرور می کنیم .

1 - فرض کنید مقدار زیادی پول گم کردید یا در تجارت و کارتون  ضرر کردید و یا وسیله یا ماشینتون خسارت دیده و کلی خرج سر دستتون گذاشته . خب حالا واکنش رایج چیه ؟ همون واکنشی که اکثر ما آدما واسش برنامه ریزی شدیم ؟

واکنش منفی : وای چه بد شانسی بزرگی . چقدر بد .خدایا آخه این چه شانسیه که من دارم این چه زندگییه ؟ چرا من ؟ چرا همیشه باید ضرر کنم ؟ انگار زندگی با ما قهر کرده . خدایا صدام رو میشنوی ؟ تا کی ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ و ...............

حالا واکنش مثبت : شرایط آسونی نیست . میدونم که ضرر کردم و حالا برای جبرانش تحت فشار خواهم بود اما من مطمئنم که می تونم جبران کنم و حتی بهتر و بیشتر از قبل جلو برم . من میتونم این مشکل رو حل کنم .  نه تنها ضررم رو جبران می کنم قول میدم بیشتر از اون هم به دست بیارم . حتما درسی هم در این قضیه هست . در هر مشکلی درسی هست که ما رو رشد میده و کمک می کنه بهتر  و قوی تر بشیم . من حتما موفق میشم . میدونم سخته اما من می تونم .

۲ - فرض کنید شخصی به شما بدی کرده یا آشنایی پشت سرتون حرف زده  . یا کسی به شما توهین کرده و چیز هایی از این قبیل که بیشتر به عواطف و رنجیده شدن مربوط هستن . واکنش عادی و همیشگی ما چیه ؟

واکنش منفی :   نامرد ................................................ ( این نقطه چین ها حرف بده ) . میدونم چکارت کنم . تلافیشو سرت در میارم . چرا بعضی آدما اینطورن ؟ چرا مردم اینقدر بد شدن ؟ به هیچکی نمیشه اعتماد کرد . باید مثل خودشون باشی .و..................

 ( بعد میریم سراغ  خدا تا اون رو هم طرفدار خودمون کنیم ) : خدا  ازت نگذره . خدا کنه بلایی سرت بیاد که من دلم خنک شه .  خدا یا می بینی اون با من چکار کرد ؟ خدایا طوری بسوزونش که من دلم خنک شه .  و ......................................... ( این نقطه چینا  دیگه حرف بد نبود )

واکنش مثبت : ( احتمالا ناراحت و کمی هم عصبانی هستیم اما به ناراحتی اجازه نمیدیم تعادل ما رو از بین ببره ) :

کارش درست نبود  . نمی بایست این کار رو میکرد .  شاید اگه باش صحبت کنم متوجه بشه که اینطور نیست که اون فکر می کنه . آرزو می کنم آدمها به جای بدی کردن به هم  به همدیگه خوبی بکنن . خدا کنه بفهمه که اشتباه کرده من هم سعی می کنم ببخشمش و کینه ای تو دلم نگه ندارم .و ..............................

 ( اصلا هم آرزو نمی کنیم که بلایی سرش بیادکه دلمون خنک شه بلکه آرزو می کنیم درس بگیره و رفتارش عوض بشه )

و مهمترین واکنش اینه که از خودمون بپرسیم   چه درسی  برای من در این ماجرا بوده :  آیا ممکنه من هم همین کار رو در مورد دیگران انجام داده باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 اگه با خودمون صادق باشیم  یه احتمال نزدیک به صد در صد متوجه خواهیم شد که ما هم چنین کاری رو به شکلی دیگه با دیگران می کنیم .

به نظر من این یک اصل که  ما از هر چیزی و هر رفتاری  که ایراد می گیریم اون چیز  و اون رفتار درون خودمون هم هست . دنیای بیرون انعکاس درون خود ماست  و اگر چیزی و خصلتی در درون ما نباشه وارد زندگیمون نخواهد شد .

آیینه چو نقش تو بنمود راست ..... خود شکن آیینه شکستن خطاست

البته این واکنشها که نوشتم فقط مثال بود . ممکنه واکنشهای دیگری هم باشه . شاید به تعداد آدمها بشه واکنش متصور شد اما همشون در یک محور هستند که یک سر منفی و سر دیگرش مثبته . و یا چیزی بینابین

در پست بعدی چند موقعیت دیگه و واکنشهای ممکن رو بر رسی می کنیم . راستی واکنش شما به دو مورد بالا چیه ؟ آیا مورد عملی داشتید تا حالا ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:53  توسط فرهاد داودی  | 

 

خویش انضباطی شرط لازم در کسب هر مهارتیست . هنگامی نوازنده ی خوبی خواهید شد که هر روز زمانی را به تمرین نواختن و حضور در کلاس موسیقی اختصاص دهید . برای آموختننقاشی یا هر هنر یا مهارت دیگری هم نیاز به چنین خویش انضباطی هست .

برای یادگیری زبان انگلیسی باید هر روز به صورت منظم تمرین کرد و در کلاس حضور یاقت و ماه ها طول می کشد تا بتوان به زبان مسلط شد . شاید هم سالها .

فقط یک مهارت یا هنر را پیدا کنید که با سرسری گرفتن و بدون جدیت بتوان آنرا کسب کرد . چنین چیزی تقریبا محال است .

زندگی هم یک هنر است و هم یک مهارت . برای خوب زیستن باید با خویش انضباطی و پشتکار تمرین کرد . باید زیستن را همچون هر هنر دیگری از استادش آموخت یا در کتاب مطالعه کرد . و پس از آن عملا تجربه اش کرد .

 برای آموختن 3 مرحله وجود دارد :

1 - وجود استاد یا کتاب

2 - تمرین منظم و پشتکار در آموختن

3 - به اجرا گذاشتن آنچه که آموخته ایم

قدم اول گاه مشکل و گاه مبهم است . کمتر اتفاق می افتد که لزوم وجود یک راهنما را در زندگی خود حس کنیم . به ما آموخته اند که زندگی یعنی همین و ما را در گردابی از مشکلات و پرسشهای بی جواب رها کرده اند . مشکل دوم انتخاب شخص و راه درست است . مدعیان استادی درعلم زندگی بسیارند و گاه راه و حرفهایشان بسیار متناقض به نظر می آید

به نظر من برای انتخاب راهنما یا استاد یک معیار خوب این است که به وضعیت فعلی این شخص یا فلسفه ارائه شده توسط او توجه کنیم و ببینم آیا همان چیزیست که ما می خواهیم ؟ هر راهنمایی در فلسفه و آموزه های خود آدرس جایی را می دهد که خود به آن رسیده پس اگر شخصی یا عقیده ای در جایگاهیست که مطلوب ما نیست راه ارائه شده هم برای ما مناسب نخواهد بود .

قدم بعد خویش انضباطیست . قابلیتهای ما با تمرین و پشتکار شکوفا می شوند و برای ایحاد تغیرات در زندگی وشخصیت خود باید ابتدا تمرین مناسبی بیابیم و سپس آنرا تا زمانی که نتیجه بگیریم ادامه دهیم .مطالعه ی صرف کمک چندانی نخواهد کرد .همانطور که کاشتن یک دانه بدون نگهداری و آب دادن منظم کاری بی نتیجه است مطالعه ی بدون تمرین هم ما را به جایی نخواهد رساند . صرفا مقداری حرف قشنگ یاد خواهیم گرفت بدون اینکه عملا چیزی عایدمان شود .

شاید سخت ترین قسمت یافتن نقطه ی شروع باشد . برای آموختن علوم مختلف نقاط شروعی هست . مثلا ریاضی و فیزیک یا زبان را می دانیم از کجا و در چه سنی شروع کنیم اما هنر و مهارت زندگی را از کی و از کجا باید شروع کرد ؟

هنوز این مسئله بصورت آکادمیک و دانشگاهی ارائه نشده اما فلسفه ها و اشخاص زیادی مدعی صاحب نظر بودن در آن هستند . یافتن نقطه ی شروع کار سختیست اما اگر جستجو را با قلب خویش آغاز کنیم انجا کسی هست که ندایش همیشه راهنمای ماست . کافیست گوش دهیم تا نقطه ی شروع  مناسب ما را به ما نشان دهد و در بقیه راه قدم به قدم ما را همراهی کند .

کافیست از او بخواهیم و طلب کنیم تا مناسب ترین روشها و بهترین راهنما ها را به ما نشان دهد و ما را از گم شدن در این راه پر پیج و خم حفظ کند .

باید با قلب خویش طلب کنیم تا بیابیم .چندان با منطق و واقعیات ذهنی ساز گار نیست اما حقیقت دارد .

پس نقطه ی شروع درون خود ماست .

شاید زمانی متوجه شویم که راه هم درون خود ما بوده و ما خود راه هستیم

و بالا تر از آن حتی ممکن است روزی در یابیم که آنچه درجستجویش بودیم نیز درون خودمان بوده .

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ....... وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد .

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ......... طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

و مطلب آخر اینکه پشتکار و خویش انظباطی شرط لازم برای موفقیت در این راه است . بدون تمرین هیچ چیز به دست نخواهد آمد

فرهاد

راستی دوستان اگر موضوعی مورد علاقه شماست و مایلید  در مورد اون صحبت بشه موضوع رو در قسمت نظرات آخرین پست مطرح کنید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:46  توسط فرهاد داودی  | 

مطلبی بود که زود تر از اینا می خواستم بگم  . بیشتر بر می گرده به کتابهای موجود در بازار و بخش معرفی کتاب همین وبلاگ  .  شاید شما هم هزاران عنوان کتابی رو که در زمینه ی موفقیت و شادکامی نوشته شده تو کتاب خونه ها دیده باشید  . بیشترشون وعده های خیلی بزرگ اون هم در زمانهای خیلی کوتاه میدن . اسم بعضیهاشون هم تو معرفی کتاب همین وبلاگ هست  اما آیا واقعا چنین چیزی ممکنه ؟ آیا رسیدن به موفقیت به شادکامی و اعتماد به نفس در مثلا ۲۰ روز ممکنه ؟  این منو یاد  کلاسهای ۳۰ جلسه ای آموزش زبان میندازه ؟  آیا شما می تونید در ۳۰ جلسه زبان فارسی رو به یک خارجی یاد بدید؟  یا لاغری و تناسب اندام مثلا در ۱۰ جلسه  یا مثلا با خریدن فلان دمپایی قد خود را ۱۰ سانت بزرگ کنید یا اعتماد به نفس در ۱۰ روز و ده ها مورد مشابه که با وعده ها ی بزرگ شما رو تشویق به مشتری شدن می کنن اما سود نهایی رو فقط خودشون میبرن

داستانهایی که بیشتر این کتابها نقل می کنند حکایت از این می کنه که شخصی خواسته ای داشته و با پیروی از اصولی که نویسنده ی کتاب بیان کرده تونسته ظرف چند روز به خواسته اش برسه 

من منکر اتفاقات خارق العاده نیستم . به نظر من هم گاه ممکنه یک تحول اساسی خیلی سریع اتفاق بیفته اما عمومیت نداره . هر تغییر اصولی برای پایدار موندن نیاز به زمان داره . موفقیت اساسی سالها زمان می خواد . تغییر در شخصیت یک شبه ایجاد نمیشه . روند رشد آگاهی خیلی شبیه به روند رشد دانشه  . شما نمیتونید ۲۰ روزه صاحب علم و دانش بشید  باید سالها درس بخونید . شادی و آرامش و حتی موفقیت سطوحی از آگاهی هستند و باید در کلاس زندگی ماه ها و سالها تلاش کرد تا آنها را آموخت .

مگر اینکه منظور از موفقیت یک شبه پول دار شدن باشه اون هم از راه های نا سالم . هیچ موفقیتی بدون زحمت و به سرعتی که نویسنده ها مدعی هستند به وجود نیومده  بجز فروش خوب کتابهای خودشون .

خب حالا چرا من این همه کتاب رو لیست کردم .  دو علت داره  یکی اینکه تقریبا همه ی اونها اصول موفقیت و شادی رو توضیح دادن و هر کسی می تونه از اونها چیزای مفیدی یاد بگیره   یعنی قطعا چیزای بسیار خوبی برای یادگرفتن توشون هست .  دوم اینکه  برای رسیدن به حقیقت  گاه باید فهمید که ناحقیقت چیست .   

البته بعضی از کتابها هم هستند که تجاری نیستن و واقعا از اول تا آخر مفید و واقعی هستن . به مرور زمان همه ی ما به تشخیص درست خواهیم رسید  اما گاه لازمه شکست هایی رو تجربه کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:38  توسط فرهاد داودی  | 

قبل از اینکه شروع کنم یه کتاب خیلی قشنگ معرفی می کنم . آفرینش فراوانی نوشته ی دکتر دیپاک چوبرا . یک کتاب کوچیک اما پر بار .

چینی ها یک مثل دارن که میگه : ثروت از هیچ بوجود می آید . یک ملیونر چینی از همین اصل استفاده کرد و از هیچ به ثروت رسید البته نه از راه خلاف .

یکی از بزرگترین موانع در راه ثروتمند بودن انسان باور های اوست . شاید شما هم از اونایی هستید که از بچگی بهتون گفتند ثروتمندا آدمهای بد و کثیفی هستند و آخرش هم با یه مریضی بد می می رند و بعد میرن جهنم . چرا؟ چون خلاقیت داشتن ؟ چون یه کار مفید کردن ؟ چون زحمت کشیدن ؟ چون خوش فکر بودن ؟ خب فرهنگ غلط همه جا هست . شاید برای شما هم فقر یک ارزش معنوی بوده و همیشه فکر کردید خدا فقط آدمای فقیر و بیچاره رو دوست داره و اگه پولدار شدی خدا روشو ازت بر می گردونه . اینها باورهای بچگی ما هستند که الان بلای جونمون شدن . همه ما به پول احتیاج داریم و شب و روز واسش کار می کنیم بعد هم آخر سر میگیم پول بده پول کثیفه چرک کف دسته .

با چنین دیدگاهی بعیده که بتونیم موفق بشیم . پول به خودی خود نه خوبه نه بد فقط یک ابزاره مثل هر ابزار دیگه ای بد و خوبش به استفاده کننده بستگی داره .

پول بد نیست عشق به پول بده وابستگی به پول بده .

راستی بگم که منظورم از ثروت و ثروتمند ثروتی نیست که به ناحق به دست اومده یا ثروتمندی که با فریب و له کردن دیگران به ثروت رسیده . ثروت سالم دو ویژگی داره 1 - با خلاقیت و تلاش فرد به دست میاد و در این میان کسی ضرر نمی بینه بلکه دیگران هم منتفع میشن  2 - در تعادله و بیش از حد نیست و انبار نمیشه . اگه بیش از نیاز یا بیش از توان مصرف جمع کنیم باعث فساد ثروت می شیم .

 ثروت باید مثل آب جاری باشه و در صورت رکود مثل آب راکد گندیده میشه و آدم رو مسموم می کنه .

پولی که دست ما میاد باید از مسیر سالمی گذشته باشه در غیر اینصورت آلودگی هاش رو هم وارد زندگی ما می کنه . مثل آبی که با گذشتن از بستری آلوده به دست ما میرسه و با نوشیدنش ما مسموم و بیمار می شیم . پس مراقب بعد چهارم پول باشید . هر پولی برای ما رفاه نخواهد آورد . وقبی ویروسهای پول فعال بشن زنگدی ما پر از آشفتگی و دردسر خواهد شد .

پولی که از طریق نادرست و به بهای ضرر و زیان و رنج دیگران به دست بیاد یا خرج دکتر میشه یا تعمیر گاه .

حالا بریم سراغ تعریف فقر و ثروت :

ثروت و فقر در اصل دو اندیشه هستند . در یک تعریف فقیر کسی است که نیاز مند پول باشد مهم نیست که چقد پول داشته باشید اما تا زمانی که احساس نیاز می کنید فقیر هستید و این فقر در اندیشه ی شماست . چه تفاوتی است بین کسی که ملیاردها دارد اما هنوز حریسانه به دنبال یک سکه می دود و گدایی که برای کسب یک سکه به آب و آتش می زند . هر دو در اندیشه و فکر یکسانند . هردو فقیرند .

اما ثروتمند کسی است که اندیشه ای غنی دارد . او خود را فقیر و نیازمند پول نمی بیند . حتی اگر هیچ نداشته باشد خود را پادشاه عالم می بیند و شان و منزلت برای خویش قائل است . ثروتمند کسی است که به پول احساس نیاز نمی کند . دقت کنید که گفتم احساس نیاز نمی کند نه اینکه نیاز ندارد .

نیاز و احساس نیاز با هم متفاوتند . مرز ظریفی اینحا هست که باید درست تشخیص داده شود . به نظر من ثروت را باید از اندیشه خویش آغازکرد . احساس ما نسبت به خویش و زندگی باید مثل انسانی غنی و بی نیاز باشد نه مثل آدمی درمانده و بیچاره .

پس نباید اندیشه و احساس ما به گونه ای باشد که حس فقیر بودن را به زندگی منعکس کند چون انگاه زندگی همان را به ما باز خواهد گرداند و چیزی جز نا امیدی نسیبمان نخواهد شد .

و مهمتر از همه اینکه باید بدانیم که ثروت هرگز نمی تواند یک هدف باشد بلکه یک  وسیله است . وسیله ای است برای کسب رفاه و لذت بیشتر . و باز هم یادمان باشد که ثروت شاید بتواند رفاه و لذت بیاورد اما شادی و آرامش محصول ثروت نیستند بلکه این دو درونی بوده و محصول نوعی از آگاهی هستند

حیف است همه وقت خویش را صرف رفاه و لذت کنیم و از شادی و آرامش درونی غافل بمانیم  چه بسا ثروتمند باشیم اما هرگز روی شادی و آرامش را نبینیم  . این دو در جایی دیگر به دست می آیند .

و دست آخر اینکه باید دید بالا ترین ارزش زندگی ما چیست و اصلا پول را برای چه می خواهیم و چقدر مورد نیازمان است .

 برای پول کار نکنید  بگذارید پول نتیجه ی کارتان باشد . یک ثروتمند به پول نمی اندیشد بلکه به کاری که باید بکند می اندیشد .

نگذارید مباحث بی معنی مثل علم بهتر است یا ثروت و یا عشق بهتر است یا ثروت ذهنتان را دنبال نخود سیاه بفرستد  این موضوعات اصلا به هم ربطی ندارند و برای سر کار گذاشتن آدمها هستند . این دو موضوع نقیض هم نیستند که قابل قیاس باشند .  مثل این است که بگوییم  درخت بهتر است یا رودخانه . 

بعدا باز بحث رو ادامه می دیم . حالا نظر شما چیه ؟

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:23  توسط فرهاد داودی  | 

  قبل از اینکه بحث ثروت رو شروع کنم یه داستان قشنگ تو اینتر نت دیدم که میخوام تو این پست بزارم   .  نکته ی مهمی توش هست   و اهمیت دقت و درست گوش دادن رو باز گو می کنه .  خیلی از سوء تفاهمات کلامی از تحلیل نادرست جملات و کلمات بوجود میاد

داستان تیرانداز یکی از داستانهای مهم و کلیدی در مثنوی است، مرد مفلس و بی پولی از شدت نداری و فقر دست به دعا می برد و از خداوند تقاضای ثروت می کند

در خواب هاتف غیبی خبر از نقشه گنجی می دهد و خداوند به او می گوید این گنج از آن تست حتی اگر دیگران از این نقشه گنج با خبر شوند.

جوان بعد از دیدن این خواب آنچنان خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید، با شادی و شعف بدنبال نقشه رفت آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود که در جایی خاص رو به قبله تیری در کمان بگذار و هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار!

تیرانداز تیری در کمان گذشت و زه را کشید و جایی که تیر افتاده بود را فورا حفر کرد اما گنجی نیافت، با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان رابکشم، مجددا تیری دیگری در کمان گذاشت اینبار نیز گنج را نیافت، هر با با قدرت بیشتری زه را می کشید و تیر را دورتر می انداخت ولی از گنج خبری نبود!

 تیرها دورتر می افتاد ولی  باز هم از گنج خبری نبود!

این کار آنقدر ادامه پیدا کرد که  مردم شهر به او مشکوک شده و خبر به پادشاه رسید، پادشاه که جریان گنج را فهمیده بود  کماندارن ماهر را جمع کرد و آنها با تمام قدرت تیر می انداختند و بعد زمین را می کندند  . آنها ۶ ما ه این کار را ادامه دادند اما گنجی در کار نبود .

بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است  اورا رها کنید و اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید

مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه می دانند، باز هاتف در خواب او آمد و گفت تو فضولی کردی و نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی ما گفتیم تیر را در کمان بنه نگفتیم که زه را بکش!

منبع  : اینتر نت

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:24  توسط فرهاد داودی  | 

 

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....

تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

 

داستان پر معناییست  بدون شک فقط یک تمثیل است اما  به ما یاد آور می شود که چه چیز با ارزش ترین است   . داستانی دیگر هم در همین زمینه نقل شده که :

روزی مردی فقیر  روستای خود را به قصد دیدن پادشاه ترک گفت  و روزها  و شبها در صحرا و کوهستان راه پیمود تا سر انجام به قصر پادشاه رسید   . ملازمان دربار که حال نزار مرد را دیدند او را به قصر راه دادند و نزد پادشاه هدایت کردند . 

پادشاه که شاهد زحمت و رنج مرد بود به او گفت که  هرچه بخواهد می تواند درخواست کند  و مرد که تمام راه را  پیاده و با زحمت پیموده بود  گفت :

عالیجناب کفشهایم پاره شده اند  به من یک جفت کفش نو بدهید

این حکایت اکثر انسانهاست که وقتی دست دعا به سوی خدا می کشند از خدا طلب چیزی می کنند که ارزش آن بیشتر از کفش آن مرد فقیر نیست   . چه چیزی با ارزش تر از خود خدا می توان داشت  او را داشته باش آنگاه تمام هستی را داری  چرا که تمام هستی در اوست و او در تمام هستی .

آنکه خدا را دارد بی نیاز ترین و ثروتمند ترین است  . خدا را داشتن لزوما به معنی فقیر بودن نیست  بلکه هر کسی می تواند مادیات را در حد نیاز و تعادل از آن خویش سازد  مهم این است که انسان برده ی مادیات نشود .

فقر و ثروت پیش از اینکه واقعا مادی باشند  در ذهن خود ما هستند

در پست بعدی در باره ی فقر و ثروت صحبت خواهم کرد  شما هم نظر بدید

زندگیتان پر از نور و عشق باشد

فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:23  توسط فرهاد داودی  |