|
|
|
|
|
این بار می خوام از یه تجربه ی شخصی صحبت کنم و نظر شما دوستان رو هم بپرسم .
این تجربه در موارد زیادی مصداق داره اما بارز ترین نمونش درس خواندن و مطالعه کردنه . متوجه شدم که اگه قرار باشه مطالعه کنم یا درس بخونم بهترین کار اینه که یک کتاب و فقط یک کتاب و نه بیشتر تو برنامم بزارم . اگه دو تا یا چند تا شد احتمال بسیار زیاد هیچکدوم رو نخو اهم خواند . یک کتاب رو ممکنه یک هفته یا یک ماه تموم کنم اما دو کتاب ممکنه یک سال طول بکشه و ۵ کتاب شاید هیچوقت تموم نشن . اما اگه ۵ کتاب رو یکی یکی بخونم و نه با هم احتمالا دو سه ماهه همشون تموم میشن . گاهی علاقه ی شدید ما باعث میشه مقدار زیادی از یک کار مثلا چندین کتاب در یک مبحث رو دور و بر خودمون پهن کنیم اما همین عامل یعنی اشتیاق کنترل نشده میتونه به یک عامل بازدارنده تبدیل بشه البته هر انسانی یک موجود منحصر به فرده و آدمها با هم تفاوت دارن و هرگز نمیشه یک نسخه رو واسه همه پیچید اما گاهی بعضی تجربیات ممکنه به درد خیلیها بخوره امیدوارم شما هم ما رو در تجربیات خودتون شریک کنید . شاد باشید فرهاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:35 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق حقيقي موزس مندلسون پدر بزرگ یکی از آهنگسازان شهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود . قدي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موزس روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني و زیبا به نام فرومتژه داشت موزس در كمال نا اميدي عاشق آن دختر شد ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده ي او منزجر بود زماني كه قرار شد موزس به شهر خود باز گردد آخرين ذرات شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند . دختر حقيقتا از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت ولي ابدا به او نگاه نكرد و قلب موزس از اندوه به درد آمد . موزس پس از آنكه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند با شرمساري پرسيد : آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود ؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت ؟ بله شما چه عقيده اي داريد ؟ . هنگامي كه من به دنيا آمدم عروس آينده ام را به من نشان دادند ولي خداوند به من گفت ؟ همسر تو گوژپشت خواهد بود درست هماه جا و همان موقع من از ته دل فرياد بر آوردم و گفتم : اوه خداوندا گوژپشت بودن براي بك زن فاجعه است .لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زيبايي است به او عطا كن فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد . او سا لهاي سال همسر فداكاري براي موزس مندلسون بود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:15 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست و خدا که نمیبینم و می دانم که هست.
منبع : اینتر نت نمی دونم از کیه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:10 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش محصول گونه ای رهاسازیست رها کردن همه چیز و دست کشیدن از نیاز . در فیزیک نیرو تولید حرکت می کند و حرکت یعنی پایان آرامش . دریای آرامی را در نظر بگیرید که با به حرکت در آمد ن امواج آرامش خود را از دست می دهد . آرامش یعنی سکون یعنی ایستادن یعنی هیچ . آرامش یعنی دست کشیدن از تقلای درونی و ذهنی . یعنی سکون ذهن یعنی رها کردن نگرانی ها و کشمکش ها یعنی خالی شدن از آرزو یعنی دست کشیدن از تلاش برای حفظ هستی و هویت خویش و فقط و فقط بودن . اما چطور میتوان از حرکت باز ایستاد یا ذهن را به سکون رساند و در عین حال یک زندگی پر از تحرک و نشاط و خلاقیت داشت . چطور می توان دست از تقلای ذهنی کشید و همزمان با اشتیاق و عشق و سر شار از خواستن به سمت هدف حرکت و تلاش کرد ؟ چطور می توان از آرزو خالی شد و پر شد از رویا ؟ رمز آن در گردباد است . گرد باد یکی از مهیب ترین و بزرگترین نیروهای طبیعت است . هرچیزی را به سمت خود میشکد و هیچ چیز جلودارش نیست اما نکته ی جالب در مورد این موجود بسیار توانمند و پر حرکت و پرتلاش این است که گردباد در درون کاملان آرام و بی حرکت است . در وسط گردباد هیچ حرکتی وجود ندارد . حتی یک پر میتواند در وسط آن بی حرکت بماند . آرام آرام . به نظر یک پارادوکس می آید . آرام بودن در عین جوش و خروش . مستی در عین هوشیاری . براستی راز حیات در درک همین تناقض هاست . تعادل نقطه ای میان اضداد است . باید به احساس بی نیازی رسید باید به حالت و احساسی برسیم که خواسته هایمان و نتیجه ی تلاشمان برایمان بی تفاوت شود. و از آرزو رها شویم چون آرزو یعنی نیاز و نیاز یعنی ماندن در بند ذهن و این یعنی رنج و نبود آرامش . در عین حال باید بخواهیم تا به دست بیاوریم و باید رویاهای خود را زنده نگه داریم و برای رسیدن به آنها تلاش کنیم خواسته های خود را به گونه ای پیگیری کنید که گویی نسبت به آنها بی نیاز هستید چون اگر دنیا نیاز را د ر شما حس کند فورا شما را به بند می کشد و این یعنی رنج . احساس نیاز را در خود حس کنید. ببینید که چقدر آزار دهنده است روح آدمی را تا چه درجه ای تحقیر می کند .ببینید که نیاز و آرزو لحظه ی حال شما را که همه چیزتان است از شما می گیرد و شما را به دنبال خود می کشاند . ببینید که وقتی چیزی را می خواهید( آرزو و نه رویا ) اما نمیتوانید آنرا به دست بیاورید چقدر رنج می کشید . همیشه به دنبال چیزی در آینده روان هستید به دنبال یک سراب . نمی توان پر از رویا و احساس نیاز بود( تاکید می کنم احساس نیاز و نه خود نیاز ) و در عین حال آرامش داشت و زندگی و لحظه حال را کامل زیست . از طرفی ما یاد گرفته ایم که خواسته هایمان را با حالتی آرزو مند پیگیری کنیم مثل یک آدم محتاج . ما نیا موخته ایم که خواسته ها و رویاهایمان را با حالتی رها و با احساس بی نیازی و بی تفاوتی دنبال کنیم . . یک مثال می زنم . شخصی را تصور کنید که دنبال کار می گردد و محتاجانه خود را به در و دیوار می کوبد و دست به دامن هر کس و هر چیزی می شود تا بلکه دستش جایی بند می شود . شاید هم درظاهر چیزی نشان ندهد اما درونش سرشار از نیاز و التماس باشد . در واقع او خواسته و نیازی دارد که بدون آن قادر به زندگی کردن( در آرامش زیستن ) نیست . گویی که در حال غرق شدن است و با دست و پا زدن به فکر نجات خویش می باشد ... حال حالت دیگری را تصور کنید .. . شما دنبال کار می گردید با اینکه واقعا به کار و پول آن نیاز دارید اما در درون آرام هستید و به نیاز خود اجازه نمی دهید که به درون شما و درون ذهنتان رخنه کند و شما را آلوده کند . نیاز را همان بیرون نگاه می دارید و در درون احساس خوبی نسبت به خود و زندگیتان دارید . تصور پیدا نکردن کار تنتان را نمی لرزاند و ملتمسانه به دنبال کار نمی گردید .وقتی هم با یک موقعیت شغلی مواجه شدید خیلی آرام و مثل کسی که گویی نیاز چندانی به آن کار ندارد پیگیر آن می شوید اما در عین حال پیگیری شما کامل بی نقص و با همه ی توان است یک تلاش کامل بدون تقلا اما با یک احساس رها وآزاد حال به سایر موقعیت ها و مشکلا ت زندگیتان فکر کنید آیا می توانید درونتال را از آنها خالی کنید و بگذارید همان بیرون بمانند؟ برای آنها برنامه ریزی و تدبیر کنید اما اجازه ندهید روی احساستان تاثیر بگذارند . احساستان را پاک نگهدارید و راه آلودگی را ببندید . عشق شایسته ترین احساس برای ورود به وجودتان است . جایگاهی چنین زیبا را نباید و نگرانی و نیازو سایر افکار و عواطف منفی مثل خشم و نفرت آلوده کرد . اگر شما صاحب باغی پرگل و زیبا بودید که نهری زلال از میان آن می گذشت اجازه می دادید آن نهر آلوده شود ؟ نهر قلبتان سرشار از عشق و آرامش باد فرهاد پست بعدی شاید جمعه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:16 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان بسیار زیبا رو از وبلاگ موفقیت ۱۲ دوست خوبم آرش اینجا کپی کردم وبلاگ خیلی زیبایی دارن حتما سر بزیند http://www.movafaghiat12.blogfa.com/
ثروت مسئله هشیاری است . فرانسوی ها قصه ای دارند که گویای همین حقیقت است : مردی فقیر از جاده ای می گذشت که مسافری او را متوقف کرد و گفت :((رفیق می بینم که فقیری . بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی.))
فقیر از این خوش اقبالی به وجد آمد و طلا را به خانه آورد. بی درنگ کاری یافت و چنان ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت . سالها گذشت و او که مردی متمول شده بود روزی در راهی به مرد فقیری برخورد و گفت :(( بیا رفیق ! من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.)) مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت:(( اما این که برنجی بیش نیست !)) پس می بینیم که مرد نخست با احساس دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد. هر انسانی در درون خویش ، صاحب یک تکه طلا است. این هشیاری آدمی از طلا و توانگری است که راه هر ثروتی را بر زندگیش می گشاید. آدمی به هنگام طلب ، از پایان سفر خود می آغازد.یعنی ندا در می دهد که پیشاپیش ستانده است . آری دوستان من سفر به سوی توانگری را باید از انتها آغاز کرد . یعنی اینکه اول خود را توانگر ببینید و برای این توانگری که خدا شما ارزانی کرده شکر گزاری کنید تا آن توانگری را به چشم ببینید .(( باور کنید تا ببینید)) آرش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اول تعیین هدف کنید . سعی کنید هدفتان منطقی باشد و خیلی دور از دسترس نباشد اگر هدف بسیار بزرگ و دوری دارید آنرا به اهداف کوچکتر تقسیم کنید . طولانی شدن تلاش ممکن است باعث خستگی و ناامیدی شود اهداف کوچکتر پس از براورده شدن به ما انرژی و شادابی می دهند و باور موفقیت را در ما تقویت می کنند .
ذهن مانند یک کودک است اگر می خواهید کودکتان شخصی با اعتماد به نفس باشد باور موفقیت را در او بپرورانید . به او مسئولیتهای کوچکی واگذار کنید که مطمئن هستید از عهده اش بر می آید و پس از موفق شدن اورا تشویق کنید و به او بگویید " آفرین تو موفق شدی تو می توانی " البته گاهی هم اجازه بدهید شکست بخورد تا یاد بگیرد که با شکستهایش چگونه بر خورد کند . به او کمک کنید تا هنگام شکست خوردن راهی برای ادامه دادن و حتی تبدیل شکست به یک موفقیت جدید پیدا کند . زندگی به ما نشان خواهد داد که گاه شکست به خیر و صلاح ما بوده و چه بسا یک شکست کوچک باعث تغییر مسیر ما شده و باعث شود به هدفمان برسیم که در غیر اینصورت ممکن بود مدتها راه اشتباه را طی کنیم . با ذهن خود نیز همینطور رفتار کنید . اهداف کوچکی بر گذینید و پس از موفق شده خود را تشویق کنید . این اعتماد به نفس شما را برای کار کردن با اهداف بزرگتر بالا می برد . قانون سکوت را رعایت کنید . در مورد اهداف و استراتژی های خود کمتر صحبت کنید . انرژی منفی دیگران به راحتی می تواند راه شما ر ا سد کند . نگذارید سخنان منفی دیگران شما را دلسرد کند . آنان که همواره دیگران را دلسرد می کنند افرای شکست خورده و ناامید هستند . یک فرد موفق از موفقیت دیگران خوشحال می شود و حتی برای موفقیت دیگران تلاش و دعا می کند . هرگز برای موفق شدن پا روی دیگران نگذارید و دیگران را نردبان ترقی خود نسازید چون روزی دیگری همین کار را با شما خواهد کرد . برای رشد روحی خود به دیگران کمک کنید و برای آنان آرزوی موفقیت کنید ای بزرگمنشی شما را می رساند در حالی که حسادت نشانه حقارت انسان است . همواره به خود تلقین مثبت کنید . کلمات سرشار از انرژی هستند . کلمات انرژی شما را برای ادامه ی مسیر فراهم می کنند . هرگز دچار غرور نشوید . آدمهای مغرور خود را از دریافت کمک محروم می کنند . دنیا آدمهای مغرور را زیر پایش له خواهد کرد . در طی مسیر تا می توانید به دیگران کمک کنید اما در گیر احساسات نشوید . عاطفی بودن با درگیر عواطف بودن فرق دارد . توازن عاطفی شما را ارتقا می دهد در حالی که احساسات تند و افسار گسیخته شما را از تعادل خارج می کند به نشانه ها توجه کنید . خداوند از هر طریقی ما را راهنمایی می کند . یک کتاب یک حرف اتفاقی یا هر چیز دیگری می تواند یک نشانه یا جواب سوالی باشد . حتی از طریق رویا نیز ممکن است راهنمایی شوید براي رسيدن به يك هدف و خلق يك خواسته بايد باور كنيم كه خواسته ي ما امكانپذير است و باور کنیم که وجود دارد بايد طوري وانمود كنيم (البته براي خودمان و اين يك حالت ذهني است ) كه گويي همين الان خواسته ي ما براورده شده است نه اينكه قرار است در آينده بر اورده شود . به جاي اينكه حالت انتظار داشته باشيم بايد مانند شخصي باشيم كه به خواسته اش رسيده است . شاید این مهمترین نکته در مسیر خلاقیت (خلق آنچه که می خواهیم ) باشد . یعنی از آخر فکر و احساس کردن . یعنی به گونه ای رفتار و احساس کنیم که انگار خواسته ی ما براورده شده و ما هم اینک آنرا در اختیار داریم یا اینکه همین حالا همانی هستیم که آرزوی آنرا داریم . این دروغ یا فریب خود نیست . برای ذهن فرقی ندارد که آنچه که به آن تلقین می کنید وجود خارجی دارد یا نه ذهن فقط آنرا خلق می کند . مانند دستگاه چاپی که نگاتیو را به عکس تبدیل می سازد . خیلی مهم است که رفتار و احساس شما به گونه ای باشد که گویی اکنون به خواسته ی خود رسیده اید . گویی که کار تمام شده و شما موفق شده اید . باید با احساس یک آدم موفق زندگی کنید اگر خواسته ی خود را در آینده در نظر بگیرید و به گونه ای منتظرانه هدفتان را پیگیری کنید این پیام را به ذهن خود داده اید که من اکنون آدم موفقی نیستم . من اکنون آنچه را که می خواهم ندارم . و ذهن شما نداشتن را به شما هدیه می دهد چون تصویر و که برای چاپ به ذهنتان فرستاده اید تصویر شخص موفق و ایده آلی نیست . از خود بپرسيد اگر به خواسته ام رسيده بودم الان چه احساسي داشتم ؟ همان احساس را در خود ايجاد و حفظ كنيد و با آن احساس راه را ادامه دهيد . هدف را شما تعيين كنيد اما راه رسيد ن به آن را تعيين نكنيد اگر خود را به خدا بسپاريد خداشما را از بهترين راه به هدفتان خواهد رساند به شرط اينكه در طي مسيير با خدا همكاري كنيد و اصول اخلاقي و معنوي را زير پا نگزاريد يادتان باشد كه هر شكستي ميتواند پله اي به سمت موفقيت باشد . فقط و فقط وقتی شکست خورده اید که دست از تلاش بردارید . تا زمانی که به راه ادامه می دهید مانند رودخانه زنده هستید ناامیدی تنها شکست است . نگذارید ترس مانع انجام کارتان شود علی رغم ترس خود به کارتان ادامه دهید . شعار انسانهای موفق این است : بترس ولی انجام بده اما شعار انسانهای شکست خورده این است : چون می ترسم انجام نمی دهم و در آخر یک سوال . چه چیزی به زندگی ارزش و زیبایی می دهد ؟ تمام تلاش ما برای چیست ؟ اول سعی کنید خود و علائق خود را بشناسید و از هدفتان مطمتن شوید اگر دنبال هدف اشتباه رفتید هر چه سریعتر حرکت کنید سریعتر از مسیر اصلی دور می شوید . به نظر من عشق بالا ترین و زیباترین ارزش زندگی است . با عشق کار و زندگی کنید و بدانید که بدون عشق زندگی رنگ و بویی نخواهد داشت عشق رنگ زندگی است زندگی خود را زیبا رنگ کنید . عاشق و شاد باشید فرهاد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز داستان کوتاهی شنیدم که در عین کوتاهی بسیار زیبا و پر معنا بود . داستان از این قرار است که مردی سالها در آرزوی یافتن گنجی بزرگ بود . همیشه دلش می خواست کار و شهرش را رها کند و به دوردستها رفته و دنبال گنج بگردد . بالاخره روزی دل به دریا زد و خانه را فروخت و عازم سفر دور و دراز خویش شد . خانه را به صاخب جدیدش داد و جستجویش را آغاز کرد .
صاحب خانه ی جدید که عاشق گل و گیاه بود تصمیم گرفت خاک باغچه را عوض کرده و آنرا پر از گلهای زیبا کند . هنگام کندن زمین در کمال شگفتی به گنجی بزرگ رسید . گنجی که سالها آنجا بود و صاحب خانه ی قبلی از آن بی خبر بود . او هم مثل اکثر آدمها می پنداشت آرزوهایش را باید در دوردستها پیدا کند . گنج ما اغلب جایی درون خودمان نهفته است و برای یافتنش بهتر است جستجو را از درون خودمان شروع کنیم . سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد . حقیقت درون خود ما نهفته است نه در دوردست کوهستانها . پست بعدی اواخر همین هفته |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:36 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي چيز ها به نظر بديهي و منطقي مي آيند مثلا وقتي چيزي را مي خواهيم بايد براي به دست آوردنش تلاش كنيم و اغلب فكر مي كنيم هر چه بيشتر تلاش كنيم شانس موفقيتمان هم بيشتر خواهد بود . اما اگر چشمهايمان را خوب باز كنيم و به تجربيات گذشته ي خود و زندگي ديگران نظر بياندازيم موارد زيادي از تلاشهاي نافرجام را خواهيم ديد . خواهيم ديد كه گاه هر چه بيشتر براي به دست آوردن چيزي تلاش كرده ايم بيشتر و بيشتر از آن دور شده ايم و بر عكس گاه هنگامي كه دست از تلاش بر داشته ايم به راحتي به آنچه كه مي خواستيم رسيده ايم . يك نمونه كه حتما همه تجربه كرده ايم وقتي است كه سعي داريم اسم كسي يا چيزي را كه نوك زبانمان است به ياد بياوريم اما هرچه سعي مي كنيم فايده اي ندارد بعد بي خيال مي شويم و رها مي كنيم سپس نا گهان همه چيز يادمان مي آيد . مورد ديگر وقتي است كه چيزي را نمي توانيم پيدا كنيم و خود را به آب و آتش مي زنيم اما پيدا نمي شود اما وقتي دست از تلاش برمي داريم به راحتي آنرا مي يابيم . موارد اينچنيني در زندگي ما كم نيستند . قصد ندارم از اين مطالب نتيجه گيري كنم كه همه آنان كه براي رسيدن به خواسته شان تلاش يا مبارزه مي كنند كمتر و كمتر به مطلوبشان مي رسند . نه چنين نيست اما گاه تلاش و تقلاي ما نتيجه ي معكوس مي دهد و بي تفاوتي ما نتيجه مطلوب را به دنبال دارد . تلاش حركتي مثبت و سازنده است اما تقلا حركتي منفي و مخرب مي باشد . بين اين دو تفاوت زياد است . تلاش با ذهنيتي مثبت صورت مي گيرد و همراه با شادي و لذت است نه خستگي و دل زدگي اما تقلا در خود ياس و نااميدي دارد و از روي درماندگي مي باشد . تلاش متعادل است و تقلا بي تعادل . تلاش انرژي رواني ما را زياد مي كند و تقلا انرژي را هدر مي دهد . تلاش قدرت ما را افزايش مي دهد و تقلا كاهش . ورزشكاري را در نظر بگيريد كه با نشاط و متوازن با وزنه كار مي كند و ورزشكار ديگر با حالتي پر شتاب و بي نشاط وزنه هاي سنگين تر از حد توانش را بار ها و بار ها بالا و پايين مي كند بلكه زود تر به نتيجه ي مطلوب برسد . نتيجه اينكه اين فشار اضافي او را از هدفش دور تر و دور تر مي كند . تا حد مشخصي مي توانيم براي رسیدن به هدفمان تلاش كنيم پس از آن ممكن است به نقطه اي برسيم كه تلاش بیشتر ما را نزديك تر نكند . آنجاست كه بايد دست از تقلا بر داريم و آرام بگيريم . كشاورزي را تصور کنید که زمين خود را شخم مي زند و بذر مي پاشد .پس از آن منتظر می ماند . حال بقيه ي كار با باران و آسمان است . او گوش به زنگ و مراقب است اما ديگر تقلای بيهوده نمي كند . نيازي نيست به شدت قبل كار كند اما فصل برداشت كه شد باز هم تلاشي نو شروع مي شود . نمونه ي بارز تقلا در دانش آموزان و دانشجويان به چشم مي خورد . به خصوص كه سيستم آموزش ما بر مبناي نمره و آزمون بر پا شده نه ياد گيري . آموزش بايد شادمانه و با نشاط باشد اما انتظار و فشار بيش از حدي كه به دانش آموزان و دانشجويان وارد مي شود آنان را به تقلا وا مي دارد و هر چه بيشتر پيش مي روند از اصل ياد گيري دورتر مي شوند . گاه فشار مي تواند به عنوان يك عامل مثبت و محرک در خدمت آموزش باشد اما وقتي از حد تعادل خارج شد تبديل به عاملی مخرب مي شود . قصد ندارم آدمها را به دو دسته ي سياه و سفيد تقسيم كنم . قطعا موقعيت اكثر ما چيزي بينابين اين دو حد است .نه اينكه آدمها صرفا تلاش گر باشند یا تقلا گر . اما بهتر است ليوان ما پر تر از نيم باشد ( در جهت مثبت حرکت کنیم ) تا موفقیت ما كامل تر گردد . در بحث بعد رابطه ي بي تفاوتي و دست از تقلا کشیدن را با خوش اقبالي و شانس بررسي خواهيم كرد . پست بعدی : فعلا مسافرتم تا بعد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:42 توسط فرهاد داودی
|
|
||