تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )
 

 رویای خدا

 در رويا بودم,خسته و تنها ,بی کس و غمگین, تاریکی همه جا را فرا گرفته بود,نه چیزی دیده میشد و نه شنیده میشد.هر شب این تنها چیزی بود که میدیدم.آن شب آرزو کردم کاش جرقه ای از آتش عشق خدا را فقط میدیدم بلکه مرحمی باشد بر زخمهای تنهایی ام.چشمانم را بستم در هر طرف سوسوهای نوری دیدم که بعضی از آنها به سرعت خاموش میشدند و بعضی دیگر مدتی بیشتر روشن میماندند و دست آخر آنها نیز خاموش میشدند,به دنبال نورها رفتم و مسیر آنها را دنبال کردم,

گاهی از مسیر دور می افتادم و گاهی دوباره به دنبال آنها بازمیگشتم,هرگاه که به دنبال آنها میرفتم رفته رفته نورشان بیشتر میشد و مدت بیشتری روشن میماندند و هر گاه که به بیراهه میزدم و دوباره بازمیگشتم نورها به حالت اول بازمیگشتند ولی آنها را چنان میدیدم که مانند درخشان ترین حالتشان در دفعه پیش بودند,

در هر نور جلوه ای از حقیقت و فلسفه وجود بود,با پشت سر گذاشتن هر کدام گوئی به خودم نزدیکتر میشدم و گمشده ام را کم کم پیدا میکردم,همینطور در مسیر بودم که آرزو کردم کاش به منبع این نور میرسیدم, دوباره چشمانم را بستم و شمعی را دیدم که بی صبرانه میسوخت و آتش نگاهش همه چیز را میسوزاند,سوختن شمع آهنگ خاصی داشت,شعله های شمع موسیقی زیبائی را در ذهن مینشاندند,به شمع نگاه کردم,با صوتی دلنشین میگفت:((بیا))


احساس خوبی به من دست داد در آن آتش خیره شدم گوئی این من بودم که میسوختم
.


آرزو کردم که کاش پروانه ای میشدم و به گردش میچرخیدم و در آن آتش میسوختم.باز هم چشمانم را بستم ناگهان دیدم که پروانه ای در حال چرخیدن به گرد آن شمع است,دیوانه وار به گردش میچرخید و میسوخت
.
نگاه شمع آنچنان برای پروانه لذت بخش بود که آن سوختن برایش مانند نسیمی از بهشت بود
.


چنان مست عشق سوزان شمع بود و روحش چنان در آتش عشق شمع میسوخت که سوختن بالهایش را حتی احساس هم نمیکرد
.


شمع میگریست و اشکهایش همه جارا فرا گرفته بود,از هر قطره اشکش بر روی زمین هزاران دشت گل میروئید.نمیدانم اشکهایش به خاطر سوختن بالهای زیبای پروانه بود یا به خاطر رسیدن عاشقی به معشوقش
.


دیدن این صحنه چنان مرا به وجد آورده بود که انگار در بطن حادثه بودم.بغض گلویم را گرفت و آرزو کردم کاش من آن پروانه بودم,ناگهان دستی بر سرم کشیده شد و صدایی شنیدم که میگفت ((تو همانی که میخواهی)) تمام وجودم به لرزه درآمدناگهان از خواب پریدم
.


احساس کردم که تمام بدنم در حال سوختن است و از درون در حال شعله ور شدن بودم حال غریبی داشتم به اطرافم نگاه کردم حضور آن شمع را همه جا احساس میکردم چه در درون و چه در دنیای اطرافم


آری آن شمع تو بودی و پروانه من


هر چند که مدتها فکر میکردم عاشقت هستم و به دنبالت میگشتم حال میدانم که

عاشق تو بودی و معشوق من
.

آری هر چیز که در جستن آنی,آنی
.


گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی / گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی



عشق تنها راه مینبر به جهان روح (حقیقت ) است



تنها سر سوزنی از عشقش,جهانی را به آتش میکشاند

منبع اینترنت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:12  توسط فرهاد داودی  | 

 

یک نشانه ی دیگر برای اینکه بدانیم چقدر در لحظه زندگی می کنیم شغل ماست . اگر کارمان را دوست نداریم اما خود را ناچار به انجام آن می بینیم مثلا به این دلیل که حقوق و درآمد آن به ما احساس امنیت می دهد و یا اینکه حقوق بازنشستگی آن امنیت دوران پیری ما را تضمین می نماید باز هم باید بگویم که ما در لحظه حال زندگی نمی کنیم .

در کل نشان بارز نزیستن در لحظه حال ناشاد بودن از خویش و زندگیست .

شاید شغل ما زندگی و معاش ما و دوران باز نشستگی ما را تضمین کند اما این ممکن است به بهای از دست دادن رویاهایمان باشد . آنگاه همه عمر کاری را کرده ایم که دوستش نداشته ایم و به ما شادی رضایت نمی داده . آنرا انجام داده ایم فقط به این دلیل که اسودگی و امنیت ما را تضمین می کرده .

امنیت گویی یعنی همه چیز .

اما من باور دارم که عشق یعنی همه چیز

اگر می خواهید ببینید که اکنون در مسیر درست قرار دارید یا نه خود را در ۳۰ یا ۴۰ سال بعد تصور کنید . به پشت سرتان نگاه کنید . به خود چه خواهید گفت ؟ که عمرم را تلف کردم ؟ در پی چیزی گذشت که دوستش نداشتم ؟

فرصت تغییر همین الان است . اگر چیزی را انتخاب کنید که از ته قلب دوستش ندارید به انتهای سفر که رسیدید خواهید دید که قدمی هم پیش نگذاشته اید . سفری کرده اید به هیچ کجا .

رویاهایتان را فراموش نکیند . اگر هم هنوز رویایی ندارید بدانید که رویای شما جایی در انتظار شماست . اگر فراموشش نکیند دیر یا زود پیدایتان خواهد کرد .

داستانهای قهرمانان و فیلم های حادثه ای همواره ما را به خود جذب می کنند اینها قصه ی انسانهاییست که رویای خویش را دنبال می کنند و از مبارزه نمی هراسند.

زیستن در لحظه یعنی حضور در لحظه . یعنی حضور آگاهی . مثلا هنگام غذا خوردن از ۳ رکن جسم و احساس و ذهن (فکر ) فقط جسم ماست که در این فعالیت شرکت دارد  . حواس و فکر ما همه جا هست مگر در کاری که در حال انجام آن هستیم .

سر سفره یا حرف می زنیم یا تلویزیون نگاه می کنیم و یا فکر دیروز و فردا هستیم . خلاصه اینکه احساس و ذهن ما در عمل غذا خوردن شرکت ندارند و این یعنی نزیستن در لحظه . این یعنی اتلاف انرژی .

هنگامی که تمام ارکان ما روی یک کار متمرکز باشند ما حد اکثر بهره را از آن کار خواهیم برید در غیر این صورت بخش عمده ای از انرژی خویش را تلف کرده ایم .

فکر می کنید چطور بعضی ها با یک دانه خرما چند روز سر می کنند؟ ؟؟؟؟

یکی از راه های زیستن در لحظه حال این است که کاری را که در حال انجام آن هستیم با هوشیاری کامل انجام دهیم و آگاه باشیم از انجام آن .

برای تمرین آن می توانیم مثلا به خود بگوییم که من الان قصد دارم دستهایم را بشویم و هنگام شستن دست به خود بگوییم که من الان در حال شستن دستهایم هستم و سعی کنیم آب را روی دستانمان حس کنیم . سعی کنیم فکر و  حواسمان را همواره هوشیار نگاه داریم .

باز هم در این مورد صحبت خواهیم کرد .

پست بعدی اواخر همین هفته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:29  توسط فرهاد داودی  | 

قبل از ادامه ی بحث میخوام یه کتاب خوب معرفی کنم . یه کتاب  کوچیک ولی خیلی عمیق . 

تمرین نیروی حال  نوشته ی اکهارت تول 

حالا ادامه ی بحث

زمان زاییده ی ذهن خود ماست  همینطور هم مکان .  ماده انرژی زمان و مکان  ۴ رکن اصلی این جهان هستند . اما در حقیقت چیزی جز تصاویر و تصورات  شکل گرفته در ذهن  خود ما نمی باشند .

اگر یادتان باشد گفتیم که ما همان روح هستیم  وجودی فارغ از زمان و مکان  و فارغ از ماده . موجودی که می داند و می بیند و تجربه می کند  اما ابزاهایی به نام جسم و ذهن در اختیار اوست تا همانند غواصی که عالم زیر اب را مشاهده می کند بتواند عالم فیزیکی را تجربه کند .

ما در جهانی زندگی می کنیم که از انرژی خالص تشکیل شده و این انرژی سیال ماده ی اولیه ی همه چیز است . ذهن  می تواند تصاویر دلخواه خود را بر پهنه ی این سیاله ی بی شکل انرژی پدید آورد   و ماده  و جهان مادی را پدید آورد.

برای درک بهتر این موضوع تصاویری را تصور کنید که با نور های رنگی و متحرک بر پرده ای  پدید آورده شده اند  روی این پرده  ما اشکال و اشیائی  را می بینیم که کاملا واقی به نظر  می رسند اما  ما می دانیم که   واقعی نیستند و فقط تصویر هستند  با این حال  تاثیری که بر ما می گذارند  کمتر از یک تجربه ی واقعی نیست  . 

 همین موضوع در مورد تصاویر متحرک بر پرده ی سینما و صفحه ی تلویزیون هم صادق است

جهان ما هم همینطور است  مجموعه اشکالی که بر پرده ی ذهن ما شکل بسته اند  و ما  هم تماشاچی و هم بازیگر آن هستیم  . گاه بیرون از تصاویر و گاه جزئی از خود تصویر .  آن نور و انرژی اولیه واقعیست اما بقیه همه شکل است و صورت .

مثال دیگر جهان مجازی رایانه ایست  . با یک عینک مخصوص و یک نرم افزار وارد عالمی ۳ بعدی می شوید و در ان تجربیات جالبی خواهید داشت  حتی ممکن است ترس یا شادی را تجربه کنید اما می دانید که آنچه که می بینید واقعی نیست  .  با این وجود احساس شما  که حاصل تجربه ی این جهان مجازییست کاملا واقعی می باشد

جهانی که در ان زندگی می کنیم  جهانی مجازی  و رویا گونه است (و البته این نباید با توهم و جعلی بودن اشتباه گرفته شود  بلکه مجازی و قرار دادی است )

دریا و جنگل واقعیاتی مجازی هستند نه حقایقی مطلق  اما احساس شادی و لذتی  که از دیدن انها به ما  دست می  دهد کاملا واقعی است . ممکن است  تجربه ای مشابه را در رویا یا  در فضای ۳ بعدی مجازی داشته باشیم .  اما باز هم احساس شادی  و لذت حاصل از این تجربه  واقعی خواهد بود .

براستی واقعیت چیست ؟  من فکر می کنم  در جهان مجازی که ما در آن زندگی می کنیم دو واقعیت وجود دارد  اول احساس ما نسبت به تجربیاتمان  و دوم درسهایی که از تجربیاتمان می گیریم .

به نظر می آید که ما دانشجویان یک دانشگاه مجازی هستیم  که در فضای مجازی که در اختیار ما ست هم می آموزیم و هم شادی و اندوه را تجربه می کنیم .

همه ی اینها را گفتم که بگویم زمان زاییده ی ذهن خود ماست . زمان و مکان ما را اسیر خود کرده اند . اما ما به آنها برای آموختن نیاز داریم .  حضور در این دانشگاه مجازی به نوعی برای رشد ما لازم است اما مشکل این است که ما آنرا واقعیت می پنداریم . و نام این پندار  توهم است . توهم یعنی عدم آگاهی ما از مجازی بودن این جهان و پدیده هایش .

اکنون یک سوال دیگر  و آن اینکه  لحظه ی حال یعنی چه ؟

انگار کسی نمی خواد نظر بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پست بعدی اوائل هفته ی آینده 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:17  توسط فرهاد داودی  | 

 

در بحث زيستن در لحظه  ( پست ۴۵ ) رسيديم به اين موضوع كه اگر همواره از شرايط فعلي زندگي ناراضي می باشیم و یا همواره در انتظار مرحله ي بعدي زندگيمان هستيم تا به شادي و رضايت برسيم بدان معناست كه در لحظه زندگي نمي كنيم

حال سوال اين است كه اين موضوع چه اشكالي دارد ؟

شايد اين سوال به ذهن بيايد كه ما ممكن است با رسيدن به مرحله ي بعدي واقعا به آرامش و شادي برسيم و انتظار و تلاش ما بيهوده نباشد .

يك نكته هست و آن اينكه حتي اگر فرض كنيم كه چنين باشد باز هم ضرر كرده ايم . ما زماني را كه در انتظار آينده گذرانده ايم از دست داده و حرام كرده ايم .

به ندرت ممكن است ما با رسيدن به مرحله ي بعدي بتوانيم مدت زيادي در رضايت مورد نظر خويش سر كنيم . به زودي همه چيز عادي مي شود و باز چشم ما به مرحله ي بعدي خواهد بود . باز مشكلات جديد و آرزوهاي بزرگتر و تقلاي دوباره براي دست يافتن به آنها .

در اواخر  دوره ی راهنمايي بي صبرانه منتظر دبيرستان هستيم و در اواخر دبيرستان در انتظار و تقلاي رفتن به دانشگاه . وقتي رسيديم بعد از چند سال در و ديوار دانشگاه برايمان خسته كننده و تكراري مي شود و اينبار آرزوي هر چه سريعتر تمام كردن دانشگاه را داريم . گويي بعد از آن بهشت در انتظار ماست

بعد هم پيدا كردن يك شغل يا موقعيت خوب براي ازدواج بزرگترين آرزوي ما مي شود . بعد از آن چه ؟ حال بايد براي داشتن خانه و ماشين شخصي تلاش كنيم . بعد كه سني از ما گذشت و اينها را به دست آورديم اين بار خودمان به دنبال نگراني مي دويم

حال نوبت بچه هاي ماست . بايد نگران آنها و آينده ي آنها باشيم و خلاصه اين بازي ادامه پيدا مي كند

حتي گاهي ما آرزوي مردن مي كنيم . گويي كه اين مرحله ي آخر است و ما به رضايت و آرامش  کامل خواهيم رسيد و يا از اضطراب و استرس دنبال آينده دويدن رها خواهيم شد

==================================

ابتدا بايد ببينيم كه آيا از اكنون خويش و آنچه كه هستيم و آنچه در زندگي ما هست راضي و خوشحال هستيم يا نه .

 ممكن است فكر كنيد رضايت باعث عدم پيشرفت ما خواهد شد و نارضايتي انگيزه اي براي رشد است اما رشد انتهايي ندارد و در اين صورت همواره بايد در نارضايتي به سر ببريم .

ميتوان هم راضي و خوشحال بود و هم همواره رشد و پيشرفت كرد .

حال بايد به اين كشف برسيم كه آيا در لحظه حال زندگي مي كنيم يا نه . و اگر نه به چه ميزان و به  چه شدت از لحظه حال به دور هستيم ؟

بايد دريابيم كه آيا گذشته ما را اسير كرده يا در بند آينده ايم . بايد عوامل در بند كننده ذهن خويش را باز شناسيم و آنها را ليست كنيم .

بايد درك كنيم كه ابتدا  باید  تغيير را درون خودمان ايجاد كنيم و بدون آن  تغيرات بيروني دوامي نخواهند داشت چون  دوباره به نارضايتي خواهيم رسيد .

هرگز نبايد با ذهن خود جنگيم . هرگز نبايد با زور و فشار سعي در مهار ذهن و افكار داشت .

براي كشف وضعيت كنوني خود سعي كنيد جريان افكار درون ذهن خويش را نظارت كنيد . مثل تماشاگري باشيد كه فيلمي را بر پرده ي ذهن خويش به تماشا نشسته است .

 فيلم درون ذهن خود را بازي نكنيد فقط نظاره گر آن باشيد .

حتي شايد بتوانيد كار گردان آن بشويد . يا اگر آن را نمي خواهيد و دوست نداريد بتوانيد كم كم آنرا از ذهنتان پاك كنيد .

به حر حال اگر بتوانيد مدتي نظاره گر افكار نا خود آگاه خويش باشيد چيز هاي زيادي در مورد خود در خواهيد يافت . و کم کم راه خویش را به لحظه ی حال خواهید گشود .

راز زندگی در لحظه ی حال نهفته است . لحظه ی حال همچون دریایی زیباست که می توان در آن غوطه ور شد و در رضایت و شادی آن زیست  .

----------------------------------------------

فعلا چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسه . اگه دوستان نظري دارن ما رو هم سهيم كنن . شايد در پست هاي بعدي به راه حلي رسيديم .

پست بعدی تا آخر همین هفته و شاید در همین مورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:44  توسط فرهاد داودی  | 

در پست بعدي مطلب مربوط به پست ۴۵ يعني زيستن در لحظه ي حال را ادامه مي دهم اما فعلا مطلب جديد ي به ذهنم رسيده كه مي خوام اون رو بنويسم ...

مي خوام از يه عادت صحبت كنم يه عادت كه مثل همه ي عادتهاي ديگه با تكرار زياد و در طول زمان به وجود مياد . شايد در قالب كلام ساده به نظر بياد اما درك كردن و عملي كردنش احتمالا به زمان نياز داره .

شايد قبلا گفته باشم كه موفقيت بايد در ما به يك عادت تبديل بشه و ما عادت كنيم به موفق شدن و حتي شكست ها و ناكامي ها رو قسمتي از راه موفقيت بدونيم

حالا مي خوام يه چيز ديگه بگم چيزي كه امروز ناخود آگاه متوجهش شدم اون هم در حالي كه به سختي سعي مي كردم خستگي و فشار رو فراموش كنم و لبخند بزنم و شاد باشم

ناگهان متوجه شدم كه شادي و خوشحال بودن هم ميتونن به يك عادت تبديل بشن و اصلا بايد اينطور باشه

شايد منطقي نباشه كه آدم با داشتن مشكلات كم و زياد و يا در شرايط نامناسب دروني و بيروني بخواد شاد و خوشحال باشه

ضمير نا خود آگاه بيشتر ما اينطور برنامه ريزي شده كه فقط وقتي اوضاع  بر وفق مراد ماست لبخند بزنيم و شاد باشيم و  هنگام مشكلات ناراحت و گرفته باشیم  و اين خود يك عادته

اما ميشه اين برنامه رو عوض كرد ميشه اين عادت رو با يه عادت جديد جايگزين كرد . ميشه در همه ي حالا ت و يا حد اقل در بيشتر اوقات شاد و خوشحال بود .

شادي در اصل در اثر يك ادراك عميق از حقيقت و يك شناخت ماورايي حاصل ميشه اما راه دومي هم هست و اون ايجاد يك عادت جديده به نام شاد بودن

بايد سعي كنيم در همه ي حالا ت یا حد اقل بیشتر اوقات  شادي و خوشحالي خودمون رو حفظ كنيم . اولش سخته اما بعد از يك مدت اين مسئله به صورت يك عادت در مياد و نا خوداگاه بيشتر اوقات شاد و خوشحال خواهيم بود. بيشتر از هر وقت در گذشته .و بدون اينكه بخوايم فشار زيادي به خودمون بياريم .

البته باز هم تاكيد مي كنم كه اگر ما در مسير رشد معنوي باشيم شادي و آرامش را از درون خويش و از درون روح الهي (خداوند ) دريافت خواهيم كرد و اين شادي برتري خواهد بود اما ايجاد يك عادت مثبت مثل موفقيت و يا شادي و خوشحال بودن نيز نشانه ي خلاقيت و شايستگي ماست و ما را به موجودي بهتر تبديل مي كند

چه بسا با روحيه اي شاد بهتر بتوانيم از پس مشكلات برايم و رشد بيشتري نيز داشته باشيم .

پس همين الان اره ي خود را تيز كنيد تا مجبود نشيد شاخه ها رو با زحمت فراوان ببريد .

پست بعدی تا جمعه . موضوع :  زیستن در لحظه .     شما هم نظر بدید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:10  توسط فرهاد داودی  | 

 

اگر عشق را در قلب خود احساس

 

 مي كنيد بدانيد كه  

 

 ما تنها نیستیم 

 

we are not alone

 

پست بعدي ۳ شنبه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:37  توسط فرهاد داودی  | 

قانون 5 : ياد گيري هرگز پاياني ندارد .

چه در اين كالبد خاكي باشيم چه نياشيم هموار در كلاس درس خداوند حضور داريم و همچنان رشد آگاهي ما ادامه خواهد داشت .... اگر بتوانيد براي اعداد پاياني متصور شويد براي ياد گيري هم مي توان پاياني متصور شد .

قانون 6 : آنجا ابدا بهتر از اينجا نيست

اين قانون اشاره به مكان يا زماني در آينده دارد . يعني آرزوي ما .

عملا جز لحظه ي حال و مكان حال هيچ چيز ديگري وجود ندارد . نه گذشته و نه آينده . گذشته و آينده فقط و فقط در ذهن ما وجود دارند ( ميظورم اين نيست كه توهم هستند بلكه فقط در ذهن ما هستند و در همان ذهن قابل تجربه مي باشند نه در عالم واقع )

ذهني كه در لحظه سير مي كند لذت بودن را مي چشد و ذهني كه در گذشته و آينده سير مي كند اكنون خود را كه همه چيز اوست از دست مي دهد .

آنجا ابدا بهتر از اينجا نيست ...

ما دبيرستان را به اميد دانشگاه رفتن تمام مي كنيم و احساس مي كنيم آنجا شادي بيشتري منتظر ماست اما پس از مدتي آرزوي تمام كردن دانشگاه و آغاز يك كار جديد را داريم . گويي باز هم آنجا بهتر از اينجاست . وقتي سر كار يا زندگي خانوادگي رفتيم باز هم نارضايتي ما شروع مي شود و باز هم آرزوي رفتن به جايي ديگر را داريم .

با اين حساب چه تضميني دارد كه آنجا بهتر از اينجا باشد ؟ چون همواره وقتي آنجا اينجا شد و ما به آرزويمان رسيديم دو باره آرزوي آنجا را داريم . و همواره ذهن ما در آينده سير مي كند .

رشد كردن و پيشرفت كردن نه تنها اشكالي ندارد خيلي هم خوب است اما اينكه ما اينجا و اكنون خويش را كه همه چيز ماست با نارضايتي بگذرانيم نادرست است .

حال سوال اين است . چگونه مي توان علاوه بر تلاش براي تحقق رويا ها از لحظه ي حال و اينجا بودن خود نيز شاد و راضي باشيم ؟

اگر اين احساس را داريد كه : اي كاش زود تر مرحله ي فعلي را تمام كنم تا به مرحله ي بعدي برسم .......يعني شما در لحظه زندگي نمي كنيد

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط فرهاد داودی  | 

 

روزی مردی نزد مردی خردمند  رفت و از او پرسید ای حکیم  شترم را ببندم یا به خدا توکل کنم ........مرد خردمند برای فکر کردن از او فرصت خواست و فردا که مرد پیش او باز گشت به او جواب داد :

 

شترت را ببند و به خدا توکل کن

 --------------------------------------------------------------------

دوست خوبم عباس در قسمت نظرات  کامل  این داستان را نوشته اند که من آنرا در صفحه ی اصلی هم باز نویسی می کنم :

تا چه حد باید به خدا توکل کنم و چه هنگام به خود متکی باشم؟
پاسخ این پرسش در ماجرای برخورد شترسواری با حکیمی که در واحه ای بیابانی می زیست، نهفته است.
شترسوار از حکیم پرسید: شب ها که در بیابان اطراق می کنم، نمی دانم آیا شترم را ببندم یا به خدا توکل کنم تا فرار نکند. بگو چه کنم؟
حکیم گفت: بگذار امشب این پرسش را به مراقبه گذارم. صبحگاه بازگرد و پاسخ مقتضی را بشنو.
سپیده دم شترسوار بازگشت، در برابر حکیم تعظیم کرد و در انتظار ماند تا او به بلاتکلیفی اش خاتمه دهد.
حکیم گفت: پاسخ اینست. به خدا توکل کن و شترت را ببند.

نسیم تحول / فصل اول / نوشته هارولد کلمپ

----------------------------------------------------------------------

و اما اصل داستان گویی حکایتی است توسط مولانا :

نیکمردی هست، اما علم نیست. نیکمردی می گوید که "توکل کردم." علم نیست که بداند که موضع توکل کدام است.
آخر، متابعت آن است که فرمود "اشتر را زانو ببند و توکل کن!" یعنی رسول را توکل نبود، چندین در جهاد می کوشید؟ عارف نبود؟ عالم نبود؟ نیکمرد نبود؟

مقالات شمس / چون خود را به دست آوردی، خوش می رو

از طرف عباس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:20  توسط فرهاد داودی  |