تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )

خلوص (برگرفته از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه )

جوينده در تماشاي پرنده ای  بود كه در كنار بيدهاي خواب آلوده جزيره اي در ميان آب به صيد ماهي مشغول بود و گردابهاي كوچك به آرامي مي چرخيدند و مي گذشتند. پرسيد، "اي سرور من، خلوص چيست؟"

استاد  قدم زنان به كنار او آمد و پاسخ داد، "خلوص حقيقت روحي است كه در وجود خدا به سر ميبرد. آري  آنگاه كه بشر به تزكيه آگاهي اش مبادرت كند، در شاهراه حقیقت  واقع شده و آغاز مي كند به گام برداشتن، مستقيماً به جانب خدا. اگر در جستجوي چيزهاي اين جهان برآئي، در تاريكي باقي خواهد ماند، اگر چه ممكن است چيزهاي مادي بسياري كسب كني.

"لكن چه منفعتي است براي بشر كه مالكيت تمام اين دنيا را به چنگ آورد اما در عوض روح خويش را گم كند؟"
" بشر خدا را فراموش مي كند. او اين را درك نمي كند كه  نور از نور مي آيد و زندگي از زندگي. خدا هم نور است، هم زندگي. او منشاء هر دو است، و همه موجودات زنده درون او حيات دارند و نور همه از نو او مي آيد.

"پس با تو مي گويم كه اگر نور را در اين جهان بجوئي، آنگاه اين جهان بر تو نور خواهد شد، و همه تاريكي زمين خاكي و توهماتش ناپديد مي شوند. سپس صداي خدا با تو سخن مي گويد، هر كلمه اش از حكمت آكنده و از فهم، و تو به فراسوي همه چيز اين دنيا راه مي يابي.

"خدا نور را تنها بدان كس مي تواند عطاكند كه قلبي خالص داشته باشد. تا روزيكه ديوار نفس خويش از ميان بر نداري، نور به تو نخواهد رسيد. هيچ پيامي به تو نمي تواند داده شود و براي استاد تلاش براي آن جز اتلاف وقت نخواهد بود. حقيقت هم چون شمشیریست است كه آنان كه آمادگي براي حقيقت ندارند، ممكن است با نوك تيزش زخم بر تن خويش بزنند.

"بنابراين با تو مي گويم كه اگر خلوص نيافته اي نمي تواني با خويش صادق باشي و قادر نيستي كه حقيقت را به ديگران عرضه كني. پس هر آنكس كه عزم كرده تا حقيقت را عرضه كند يا براي خدا كار كند، ابتدا مي بايد كه به خويش الهي كه درون اوست وفا كند.

"خلوص، بالاترين را در بشر طلب ميكند. تو مجاز نيستي از كسي بدبگوئي و زشتي ديگران را ببيني. اگر در آنان كه اطراف تواند در جستجوي نيكي مي باشي، پس نيكي را در آنان ترغيب كن و همسايه ات را وادار كن تا كيفيات نيكو را در خويشتن بظهور رساند. انگشت بر خوبيهاي همسايه ات بگذار، به اين ترتيب نيكي را درون او سپاس مي گذاري، و نيكي درون خويش را بظهور مي رساني. كيفيات خوب تو نمي توانند بظهور برسند، پيش از آنكه تو آنها را در جهان اطرافت ببيني.

"به آنكس كه زشتي را موعظه مي كند يا خود زشتي مي كند گوش فرامده، وگرنه باعث انهدام خويش مي شوي، چون تقصير خود توست كه به آن معلم  دروغین گوش فرا دادي.  اگر خودت را بر اهريمن باز كنی  با آنكس كه اهريمن را موعظه مي كند يكي مي شوي. آري، من بتو مي گويم، كه حتي در ميان نظامهاي معنوي ظاهر فريباني هستند. لكن تقصير از خودت خواهد بود اگر لطف آنان را طالب شوي. قوه تبعيض خود را بكار بگير و با آنان همنشيني كن كه از نيكانند. آنگاه خويش خود را تزكيه مي كني!

"پس آنچه را كه بر خود نمي پسندي بر ديگران مپسند، چون اگر چنين كني آنرا به خود جلب كرده اي كه جزئي از روح نيست و بنابراين نمي توان از آنچه جزئي از خويش تو است چيزي ايثاركني. راه ميانبر را بسوي خدا برگزين، از خود بر همه نثار كن.

"پس براي خالص شدن، نزد خدا فروتن و با همسايه ات مهربان باش. كيفيات نيكو را در همنوعانت ترغيب كن آنگاه خود به مقام والائي دست مي يابي، چون خدا فقط بدانها ارزاني مي دارد كه از براي همنوع خويش زندگي ميكنند.
"براي خالص شدن لازم است سه شرط را بجاي آوري: اول اينكه زمزمه اسامي مقدس خدا لبهايت را ترك نگويد، دوم اينكه هر كاري را بنام خدا و برای خدا  انجام دهي،  و سوم اينكه خدا  را با تمام اشتياقت دوست بدار و بهم چنين همسايه ات را. فرزندم، همين سه تمرين معنوي تو را به خلوص مي رساند.

فكر كردن در خصوص حقايق معنوي تو را خلوص مي بخشد، حيات تو را تبديل مي كند. نور خالص آگاهي معنوي، نور حقيقي خداست. اين نوري است كه از جانب خدا به بشر داده شده است. خدامردان، فرزندان حقيقي پروردگار تعالي، سعادتمنداني هستند كه مي توانند همواره در آن نور بسر برند.

همدلي مابين خدا و فرزندان حقيقي اش هميشگي است

استاد زير درخت بلوط نشست و چشمانش را بست. جوينده پرنده  را نظاره مي كرد كه در گوشه جزيره به شكار مشغول بود و به تعمق روي سخنان استاد فرو شد.

کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه فصل ۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:52  توسط فرهاد داودی  | 

آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي

آسمان در توست

سایه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند سخن از بزرگان تقدیم به تو بزرگ....
________________________________________
قويترين انسانهاكساني اند كه بيشترين تعداد جواب نه در زندگي را تحمل ميكنند
________________________________________
بين سه فرد با استعداد ، آموزشديده و پرتلاش ، احتمال رسيدن به هدف براي فرد پرتلاش بيشتر است
________________________________________
صفت مشترک در همه افراد موفق صفت سماجت و پايداري است
________________________________________
اگر دست به عمل بزنيد هميشه راهی وجود دارد
________________________________________
سر چشمه به واقعیت پیوستن همه رویاها در درون ماست
________________________________________
هيچکس جز خود ما مسئول بدبختيها و خوشبختيهای ما نيست
________________________________________
با داشتن اراده قوی مالک همه چيز هستيد
________________________________________
پيروزی نصيب کسانی ميشود که بيش از همه استقامت دارند
________________________________________
اگر به راه خطا رفتی از برگشتنش مترس
________________________________________
فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن
________________________________________
حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن
________________________________________
براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير
________________________________________
سعي كن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد
________________________________________
كوچكترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان
_____________________________________
آدم دانا هر قدمی كه برمی دارد، جای قدم ديگری نمايان و روشن خواهد شد
________________________________________
دانا انتظار ندارد كارهای او مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد

ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت  

-------------------------------------------------------------------------------------

عنوان : عشق سالم و عشق نا سالم

۱- عشقي است كه رشد فردي را در پي دارد.

۲- عشقي است كه فرد در آن تمايل و فضاي كافي براي رشد و پيشرفت فرد مقابل خود قائل باشد.
۳- عشقي است كه منافع مجزا ، معاشرت با دوستان ديگر و برقراري روابط معني دار ديگر در آن جايز باشد.

۴- عشقي است كه دو فرد يكديگر را به پيشرفت تشويق مي كنند.

۵- عشقي است كه در آن اعتماد كافي موجود باشد.
۶- عشقي است كه فرديت هر دو فرد از سوي هر دو مورد پذيرش و احترام است.

۷- عشقي است كه رابطه با تمام جوانب واقعيت سروكار دارد.
۸- عشقي است كه دو طرف از خودشان مراقبت مي كنند و حالت هيجاني دو فرد ، وابسته به خلق و خوي طرف مقابل نمي باشد.

۹- عشقي است كه توجه و نگراني سالم و به اندازه ، نسبت به شريك زندگي ، توام با دادن آزادي در آن برقرار باشد .

۱۰- عشقي است كه دو طرف توانايي لذت بردن از تنهايي را دارا مي باشند .
۱۱- عشقي است كه رابطه ي جنسي در آن يك انتخاب آزادانه و نشات يافته از رفاقت و علاقه ي دو طرف باشد.

و اما درعشق ناسالم:

۱- تفكر وسواس گونه در رابطه.
۲- زندگي اجتماعي محدود و بي توجهي به دوستان قديمي.

۳- غرق در رفتار طرف مقابل و وحشت از تغيير و پيشرفت ديگري.
۴- حسادت ، تملك جويي و ترس از رقابت.

۵- تلاش در تغيير ديگري مطابق تصورات خيالي خود.
۶- رابطه اي كه بر پايه ي توهمات و اجتناب از موضوعات نا خوشايند است.

۷- انتظار از فرد مقابل براي برطرف كردن تمام مشكلات و نجات وي.
۸- غرق در احساسات و مشكلات فرد مقابل.

۹- عجز در تحمل تنهايي۰
۱۰- فشار در برقراري رابطه ي جنسي به خاطر عدم احساس امنيت ، ترس و نياز به ارضاي فوري.

ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت  
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:9  توسط فرهاد داودی  | 

یکی از خوانندگان وبلاگ  که فکر کنم خانم سایه باشن  مثل همیشه مطالب بسیار زیبایی در قسمت های مختلف وبلاگ ارسال کردن که البته ای کاش همه رو تو نظرات پست آخر می نوشتن تا همه ببینن .... من همه ی مطالب ایشون رو در همین قسمت دوباره می نویسم :

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي : پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند.


اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»


پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد» وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد


وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد : ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: (( كه هستي؟)) پاسخ شنيد : ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد : ((ترسو!)) باز پاسخ شنيد : ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد : ((چه خبر است؟)) پدر لبخندي زد و گفت: ((پسرم!توجه كن)) و بعد با صداي بلند فرياد زد : ((تو يك قهرمان هستي! )) صدا پاسخ داد : ((تو يك قهرمان هستي! )) پسر باز بيشتر تعجب كرد پدرش توضيح داد :((مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي در حقيقت انعكاس زندگي است .هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي عيناً به تو جواب مي دهد .اگر عشق را بخواهي ،عشق بيشتري در قلب تو به وجود مي آيد و اگر دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً بدست خواهي آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدم ها نگاه كني ، زندگي همان را به تو خواهد داد .))

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

این هم یک داستان از یکی دیگر از خوانندگان  به نام  مهربان

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

مهربان

---------------------------------------------------------------------------

خدا چراغي به او داد، (از طرف ماندانا )


روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

ماندانا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:3  توسط فرهاد داودی  | 

 

سيستم آموزش در آموزش پرورش برداشت و نمونه ي كوچكتري از سيستم آموزش روح در جهان هستي است . در مدرسه و دانشگاه روح تا زماني كه درسي را ياد نگرفته باشد مجبور به تكرار آن مي باشد و پس از يادگيري ودرس و كسب تجربه ي كافي ميتواند به مرحله ي بعد برود .

كلمه ي مسئله و معادل انگليسي آن (پرابلم) در زبانهاي فارسي عربي و انگليسي در دو معني به كار مي روند : هم مسئله ي رياضي و درسي و هم مسئله و مشكل در زندگي ....اين خود نشان دهنده ي اين است كه مسائل و مشكلات زندگي براي آموزش روح هستند همانطور كه مسائل درسي براي آموزش  دانش آموز مي باشند .

در نظام هستي هر مشكلي در خود درسي دارد و هرگز بي هدف نيست . حتي اگر ما گوش شنوا داشته باشيم اساتيد و راهنماهايي هستند كه ما را درآموختن و حل مشكلات كمك و راهنمايي مي كنند اما اگر ما عادت به گوش سپردن وو شیندن  نداشته باشيم خود را از حضور استاد محروم خواهيم كرد و به احتمال زياد به جاي درس گرفتن از مشكلات با آنها خواهيم جنگيد و آنها را تكرار و تكرار خواهيم كرد بدون اينكه چيزي بياموزيم .

آنان كه در مشكلات خود به دنبال مقصر مي گردند بهره اي از كلاس آموزش خود نخواهند برد . به جاي نشانه رفتن انگشت تقصير به سمت ديگران و شرايط    بهتر است به دنبال درسهاي نهفته در مشكلات و مسائلمان باشيم .

شايد در ابتدا يافتن درسي در مشكلات زندگي كار آساني نباشد اما اگر ادامه دهيم كم كم متوجه حكمتهاي الهي خواهيم شد و اگر گوش دادن و شنيدن را تمرين كنيم كم كم صداي استاد (معلم ) را هم خواهيم شنيد كه راه حل مسئله را به ما نشان مي دهد

به ياد داشته باشيم كه معلم مسئله را براي ما حل نخواهد كرد بلكه راه حل آنرا به ما خواهد آموخت .

 شايد به همين علت باشد كه بيشتر دعا هاي ما بي نتيجه مي مانند چون ما انتظار داريم كه خدا مشكلات ما را حل كند بدون اينكه ما در جهت يادگيري تلاشي كرده باشيم و يا حتي قدمي در جهت حل آن برداشته باشيم

اگر شما سر كلاس درس به جاي گوش دادن و شنيدن صداي استاد دائم مشغول ناله و شكايت از سختي مسائل داده شده باشيد شانسي براي شنيدن صداي استاد كه در حال ارائه ي راه حل به شماست نخواهيد داشت .

اگر به جاي توجه به استاد و توجه به  راه حل دائم مشغول بازي گوشي باشيد باز هم مشكلات شما حل نشده باقي خواهند ماند .

گاه ما تقلب مي كنيم و مشكلات را دور مي زنيم مثلا يك بيماري را با آب دعا و جادو و جمبل و انرژي گرفتن از درمان گران ظاهرا خوب مي كنيم اما در كار گاه آفرينش متقلب راه گريزي ندارد و مشكل او به شكل ديگري باز خواهد گشت .

گاه راه حل مشكل خود را فرار مي يينيم و قصد داريم با تغيير محل زندگي يا كار از مشكلات خود هم فرار كنيم اما در محيط جديد باز با آدمهايي از همان نوع و مشكلاتي به همان شكل بر خواهيم خورد .

پس راه حل فرار از كلاس و تقلب نيست . درس را زود تر ياد بگيريم تا از مشكل رهايي يابيم.

پست بعدي ۳شنبه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:51  توسط فرهاد داودی  | 

 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی   

     

 که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی  

 

    

 ==============

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:1  توسط فرهاد داودی  | 

 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود  .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد . همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به اونطرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه

دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد  . اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نذاشت .

میدونید چرا ؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود . یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .

اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار

ما هم اگه خوب  تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه. و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن .

منبع : یک کتاب

 پست بعدی : اخر همین هفته

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:1  توسط فرهاد داودی  | 

 دوباره اين اصل اساسي را تكرار مي كنم كه : مانع حركت خود عامل حركت است

اشتباهات ما به نظر موانعي بر سر راهمان هستند اما بدون آنها ما زياد نمي توانستيم پيش برويم . اشتباه كردن يكي از اصلي ترين ابزار آموزش در اين جهان است. اما اين سيستم آموزشي چگونه كار مي كند؟

اشتباهات ما را به جاده ي اصلي هدايت مي كنند . اديسون بيش از هزار بار آزمايش كرد تا موفق به ساختن لامپ برق شد . وقتي به او گفتند شما هزار بار اشتباه كردي و شكست خوردی جواب داد : نه من هزار راه نساختن لامپ برق را ياد گرفتم ... در واقع همين اشتباهات او را به مسير اصلي هدايت كردند و در نهايت او به نور رسيد . به حقيقت (كه در اينجا همان لامپ برق است )

ما نيز هزاران راه نرسيدن به حقيقت را كشف خواهيم كرد تا در نهابت به حقيقت برسيم . كدام اختراع يا كشف بزرگ را مي شناسيد كه مستقيم و با همان سعي اول به دست آمده باشد ؟ بدون هيچ اشتباهي ؟ كدام مدير موفق را مي شناسيد كه شكست را تجربه نكرده باشد ؟ كدام ورزشكار يا هنرمند بدون تجربه ي شكست به اوج رسيده ؟ به ندرت ميتوان به كمال چيزي رسيد بدون اينكه مرحله ي آزمون و خطا را پشت سر گذاشته باشيم .

حال فلسفه ي اشتباه چيست ؟ چرا در مدرسه ي آموزش روح (زمين ) چيزي به نام اشتباه بر سر راهش گذاشته اند ؟ چرا بي راهه ها بيش از راه اصلي هستند ؟ چرا شمار نا حقيقت بي نهايت است اما حقيقت فقط يكيست ؟

به نظر من ما در مسير خود به سمت درك حقيقت اول بايد بفهميم چه چيزي حقيقت ندارد و بعد از كشف نا حقيقت به كشف حقيقت خواهيم رسيد . يعني ابتدا توهم را شناسايي مي كنيم (راه هاي نرسيدن به حقيقت يه همان كه اديسون گفت : راه هاي نساختن لامپ برق )

در نظر بگيريد يك مجسمه ساز چگونه از درون يك سنگ بي شكل پيكره ي زيبايي از انسان را تجسم مي بخشد ... او فقط زوائد را بر مي دارد و انچه باقي مي ماند يك مجسمه ي زيباست .

حقيقت در دل زوائد بسيار پيچانده شده و براي كسب و كشف آن بايد زوائد را برداشت ... بايد غبار را از شيشه ي فانوس دل پاك كرد تا نور آن آشكار شود . الماس را از دل خاك بيرون مي آورند و آنرا سيقل مي دهند تا درخشش خود را به دست آورد و نور را از خود به زيبايي عبور دهد .

حقيقت (روح) همان الماس است كه در دل خاك (جسم ) جاي داده شده و خدا كه صاحب كل جواهر و گنجينه ي عالم است آنرا از دل خاك بيرون مي آورد و سيقل مي دهد و اين سيقل گاه بري روح درد ناك است (مشكلات زندگي ) اما نهايتا او موجودي ارزشمند و درخشان خواهد بود كه مي تواند نور خدا را از خود عبور دهد و او به تجلي خدا بدل مي شود .

فرق روح با الماس اين است كه او در تمام اين مراحل بايد با خدا همكاري كند و سختي راه را تحمل كند .

فرايند تراش الماس روح همان مسيريست كه روح براي رسيدن به حقيقت طي مي كند و سختي هاي اين مسير روح را جلا مي دهند ... اگر هيچ مشكلي بر سر راه روح نبود و او بدون هيچ زحمتي به مقصد حقيقت مي رسيد هرگز قادر به درك حقيقت نمي بود چرا كه يك الماس تراش نخورده نمي تواند نور را به درستي از خود عبور دهد و كدر و مات است .

پس او را در پيله اي از جنس ذهن (نفس ) مي گذارند و او با تلاش بايد راه خود را به سوي نور باز كند و اين تلاش او را قوي و زيبا مي سازد . داستان پروانه و پيله را كه به ياد داريد ؟ پروانه اي كه بدون زحمت از پيله بيرون آورده شود هرگز قادر به پرواز نخواهد بود و خواهد مرد .

اما جايگاه اشتباهات كجاست ؟ اشتباهي وجود ندارد ... اشتباهات زواتدي هستند كه روي حقيقت را پوشانده اند و ما مانند همان مجسمه ساز كم كم آنها را بر طرف مي كنيم و انچه بر جا مي ماند حقيقت است .

شما براي ساختي يك تپه مجبوريد يك جاي ديگر را بكنيد و گود كنيد و خاك آنرا در جاي ديگر به صورت يك تپه در آوريد .... در واقع شما داريد با اشتباهات خود (ساختن چاله و گودال ) در جايي ديگر تپه اي رو به بالا مي سازيد

شايد شخصي ديگر(ذهن ) از شما بپرسد كه چرا براي ساختن تپه داري زمين را گود مي كني ؟ اما شما (روح ) مي دانيد كه خاك حاصل از اين گودال (تجربيات ) براي ساختن تپه (صعود به سوي حقيقت ) به كار مي آيد ...

روزي شما بر فراز تپه اي كه خود ساخته ايد خانه اي در نور و روشنايي خواهيد ساخت . پس مراقب باشيم فقط زمين را گود نكيم و از اشتباهات خود درس بگيريم هر درس ذره اي تپه ما را بالا تر خواهد برد .

پست بعدی سه شنبه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:38  توسط فرهاد داودی  | 

  

آیا هدف از اینجا بودن آموختن درس است ؟ یا لذت بردن از زندگی ؟ یا هردو با هم ؟

بهترین نوع آموزش آن است که با تفریح همراه باشد و بهترین نوع تفریح آن است که با آموزش همراه باشد

می توان جهان ما را مشابه سیستم آموزشی دانست . جهان را یک مدرسه تصور کنید تا بهتر بدانید که کجا هستید و به چه کاری مشغولید

روح در سیر تکاملی خود به سوی آگاهی برتر از مراحل مختلفی می گذرد. مولوی این مراحل را در شعر خود اینگونه توصیف می کند :

ازجمادي مردم و نامي شدم ... وز نما مردم بحيوان بر زدم

مردم از حيواني و آدم شدم ... پس چه ترسم كي ز مردن كم شد م

حمله ديگر بميرم از بشر... تا برآرم از ملايك پر و سر

بار ديگر از ملك قربان شوم ...آنچه اندر وهم نايد آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون ... گويدم كه انا اليه راجعون

مثنوي معنوي دفتر سوم

جمادي (اشياء ) و بعد نامي (گياهان) و پس از آن حيوان و بعد انسان و ملائك و بعد هم رسيده به خدا

روح چنين مسير دشواري را طي مي كند تا به بالا ترين سطح آگاهي برسد همانند كودكي كه از مهد كودك شروع مي كند تا به استادي و درجه ي دكترا مي رسد اما پس از آن هم هرگز از آموختن باز نمي ايستد . پس از رسيدن به آگاهي الهي مرحله ي جديدي از آموزش شروح خواهد شد .

حال مقايسه ي جهان با يك مدرسه :

۱- مرحله ی جنینی و شیر خوارگی :

مولانا در يكي از اشعارش به جنين و خونخواري اشاره مي كند ... تا جنيني كار تو خون خواري است

اين پايين ترين سطح آگاهي انسانيست . انسانهايي كه خون ديگران را مي مكند . اما وقتي كمي بزرگتر شدند مثل يك كودك دو سه ساله فقط در فكر بازي گوشي و تفريح هستند . كودك همه چيز را براي خود مي خواهد . کودک حس مالكيت را تشخيص مي دهد اما فقط براي خود . وقتي ديگران قصد بردن عروسك يا خوراكيش را دارند گريه مي كند اما به راحتي عروسك و خوراكي كودكان ديگر را مي برد .......... حال به اطرافتان نگاه كنيد و ببينيد چقدر از انسانها در مرحله ي كودكي هستند .

2 _ مهد کودک

پس از مدتي او وارد مهد يا كودكستان مي شود . در آنجا انواع و اقسام بازيها و همبازيها برايش مهياست اما او نمي داند تمام اين بازيها جنبه ي آموزشي هم دارند ... او نمي بيند كه مربيان از راه دور و مخفيانه مراقب او هستند ... گاه با دوستانش دعوا مي كند .  مربي تا جايي كه لازم نباشد دخالت نمي كند اما كاملا مراقب است كه كودك علاوه بر تفريح درس هم بگيرد ....

خب حالا برسيم به انسانهاي مهد كودكي كه دنيا را بازيچه مي پندارند اما مربيهايي ناديدني در ورای اين زندگي و بازيهايش به دنبال آموزش آنها هستند . او نمی بیند که که خداوند و همکارانش (مربیها ) همواره مراقب او هستند و فکر می کند رها شده تا فقط بازی و دعوا بکند ... در پس تمام این بازیها و دعواها درسهایی هست که او را آماده ی ورود به مرحله ی بعد می کند .

3 - دبستان

بعد كودك وارد مدرسه مي شود . جايي كه تكليف و وظيفه اي بر عهده اش گذاشته مي شود . اكنون او معلم و مربي خويش را بيش از پيش مي بيند اما دقيقا نمي داند كه قرار است به كجا برسد ... درسها و كتابها را مي بيند اما تصوير كاملي از كل دوره ي آموزش خويش ندارد . نمي داند چند سال ديگر بايد درس بخواند و چه واحد هايي را بايد پاس كند و در نهايت قرار است چه كاره شود .... او هنوز قادر به درك اينها نيست

من فكر مي كنم تعداد كمي از انسانها در اين مرحله قرار داشته باشند يعني مرحله ي حضور در مدرسه ... بيشتر آدمها به نظر مهد كودكي مي آيند . مگر آنها كه مي دانند اينجا كلاس درس است ... مدرسه اي به نام زمين

دوران درس گرفتن آگاهانه شروع شده اما اين به معني پايان تفريح و بازي نيست ... زندگي هنوز پر از درسهاي تلخ و شيرين است

 4- دبيرستان

.... اكنون كودك نوجوان شده است و علم و آگاهي بيشتري دارد و جهان را بهتر مي شناسد و حيطه ي ديدش وسيع تر شده .... ابعاد و بزرگي جهان را نيز بيشتر مي فهمد و در كل دنيايش بزرگتر از زمان كودكيست . .. روح دبيرستاني نسبت به طرح الاهي آگاه تر است و جهانهاي ما ورا را بهتر مي شناسد او اكنون مي داند كجاي كار قرار دارد و جايگاه خود را در طرح بزرگ خداوند تشخيص مي دهد ... او مي داند در حال گذراندن كدام درسها و كدام واحد هاست و مي داند بعد از آن بايد به دانشگاه برود و تصوير كاملتري از جهان هستي و حقيقت دارد . البته هنوز هم همه چيز بستگي به تلاش خودش دارد .

 بازي و تفريح هنوز هم هست اما او نمي تواند تمام وقتش را صرف آن كند چون اكنون مسئوليت خويش را درك مي كند و حتي به آن علاقه هم دارد . او قوانین بازی را نیز اکنون بهتر درک می کند .

شايد يك انسان بالغ علي رغم تشخيص درست و غلط باز هم اسير ذهن و خواهش هايش باشد و درست عمل نكند اما يك روح بالغ روحيست كه هم تشخيص مي دهد و هم به تشخيص خود عمل مي كند ... البته اين بيشتر مربوط به علم اخلاق است نه علم معنويت

 5 - دانشگاه :

اكنون او ديگر كودك نيست او جوان است و در دانشگاه حضور دارد او اكنون به خودشناسي رسيده مي داند كيست و اينجا چه مي كند ... او اكنون در حضور استاد است و درسها را با نظارت او مي گيرد ...اكنون مرحله اي دشوار اما دلنشين را پشت سر مي گذارد تا به مرحله ي استادي برسد ...

6 - استادی

او در نهايت به خداشناسي خواهد رسيد و خود استاد خواهد شد ..... مثل كسي كه مدرك دكترا مي گيرد ... حال او نياز به تحقيق و تجربه ي بيشتر است ... هنوز هم در حال آموختن است اما اكنون استاد نيز هست و به روح هاي بيشماري آموزش مي دهد .....اكنون زندگيش بسيار زيبا تراست و تواناييهايش فزوني يافته اند .... او استاد است اما هنوز هم دانشجوست و در حال آموختن .

حال تصور كنيد يك كودك تا رسيدن به مرحله ي استادي چند واحد بايد بگذراند؟ او هرچه سريعتر واحد ها را پاس كند زود تر به مرحله ي استادي ميرسد....

بعضي ها در تمام طول زندگي به سختي چند درس ساده مي گيرند وتعداد كمي هم هر لحظه در حال واحد پاس كردن هستند ....

گاه مي شنويم كسي را پير مردي با 70 سال تجربه خطاب مي كنند اما چه بسا او 70 سال تجربه نداشته باشد و فقط چند تجربه ي دوران كودكي و جواني را 70 سال تكرار كرده

داستان :

روزي كارمندي با 20 سال سابقه پيش رئيس مي رود و شكايت مي كند كه چرا كارمند تازه وارد كه فقط يك سال تجربه دارد ارتقا يافته و پستي بهتر گرفته اما او كه 20 سال تجربه دارد ارتقا نگرفته .. او فكر مي كرد كه آن پست حق او بوده نه كارمند تازه وارد

رئيس جواب داد : شما 20 سال تجربه نداريد شما بك تجربه را 20 بار تكرار كرده ايد

اين حكايت اكثر آدمهاست : تكرار تجربيات و نگرفتن درس .

پست بعدی جمعه
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 14:5  توسط فرهاد داودی  | 

توضیحات :

قوانين ذكر شده توسط شري كارتر اسكات همه ي قوانين اين جهان نيستند .قوانين اساسي ديگري نيز هست كه البته جاي گفتن همه ي آنها نيست اما چه آنها را بدانيم چه ندانيم آن قوانين كار خود را خواهند كرد .

شايد يكي از مهمترين آنها قانون كارما باشد که البته ایشان در قانون ۴ به آن اشاره کرده است .

حال قوانين شري كارتر اسكات را يک به یک بر رسی می کنیم . البته فرض من بر اين نيست كه خوانندگان عزيز آنها را نمي دانند  ما مي توانيم در مورد آنها تبادل نظر كنيم .

قانون اول : شما يك جسم دريافت خواهيد كرد

اگر و فقط اگر ما همين يك قانون را مي فهميديم و تجربه مي كرديم تمام فلسفه زندگي ما متحول مي شد . چرا كه ما اغلب مي پنداريم كه خود جسم هستيم و باور داريم كه جسم هايي هستيم كه روح داريم در حالي كه دقيقا برعكس است و ما روح هايي هستيم كه جسم داريم .

هويت ما مستقل از جسم ماست و ما چه با اين جسم چه بدون آن همواره هستيم . جاودانه و فنا نا پذير . هرگز نمي ميريم و از بين نمي رويم . جسم چون پيراهنيست بر تن ما و مي توانيم آن را از تنمان بيرون آوريم و هنوز هم خودمان باشيم . بدون انكه آگاهي و عواطف ما تغيير چنداني كرده باشد . فقط ديگران ما را نخواهند ديد و پيراهن فرسوده و مرده ي ما را به خاك خواهند سپرد اما ما همچنان هستيم و به رشد زندگي خود در همان سطح آگاهي اما در جهاني متفاوت ادامه خواهيم داد .

ما روح هايي هستيم كه جسم داريم . به ما يك جسم داده اند كه ابزار حركت و ارتباط ما با جهان فيزيكي است . مانند غواصي كه براي تماس با جهان آب بايد لباس مخصوص بپوشد روح نيز اين لباس را بر تن مي كند تا بتواند در جهان فيزيكي حركت كند و در مدرسه ي زمين حضور يابد .

روح علاوه بر اين كالبد خاكي چند كالبد ديگر هم بر تن دارد . مثل لباسي چند لايه كه هر لايه مقصودي خاص دارد . لايه يه بيروني جسم خاكيست و لايه ي دوم كالبد عاطفي يا رواني .

اين كالبد تاثيرات جسم را به ذهن منتقل مي كند . به آن كالبد اثيري هم مي گويند (مولانا آن را روان ناميد ). اين همان كالبدي است كه مردم به عنوان روح مي شناسند و عموما با ديدن آن ادعا مي كنند روح ديده اند .

البته اين كالبد نوراني و سبك است و گاه توسط چشم فيزيكي قابل ديدن است و ما معمولا در عالم خواب و رويا در اين كالبد هستيم و از جسم خود خارج مي شويم . اما اين روح نيست چون روح اصلا شكل ندارد . اين فقط يكي از پيراهن هاييست كه روح بر تن كرده .

روح مانند آب همواره مي تواند به شكل ظرف خود درآيد . و هر بار در شكلي جديد در كلاس درس خود حاضر شود . گاه تاجر و گاه معلم . يك بار ارباب و بار ديگر برده . گاهي زشت و گاه زيبا وگاه مرد و گاه زن . خلاصه همه اينها واحد هاي مختلفي هستند كه روح براي فارغ التحصيل شدن و رسیدن به استادی  نياز به پاس كردن آنها دارد .

پس ازكالبد عاطفي كالبدي هست مربوط به حافظه و تصاوير گذشته و كالبد چهارم ذهن است . شايد اين مهمترين كالبد روح باشد زيرا ذهن مركب اصلي روح است و بدون آن روح قادر به هيچ كاري در جهانهاي مادي نخواهد بود . در زمينه ي شناخت اين كالبد يا اين ماشين كتابهاي بسياري نوشته شده .

مغز رابط بين ذهن و جسم است و تاثيرات ذهن را به جهان فيزيكي منتقل مي كند . ما با ذهن خود مي انديشيم و فكر مي كنيم. ذهن ابزار تفكر منطق استدلال قياس تشخيص محاسبه و ساير فعاليتهاي ذهني است . روح به واسطه ي كامپيوتر ذهن خود زندگي را در اين جهان به پيش مي برد .

ذهن اگر در كنترل روح باشد ابزاري بسيار قدرتمند و مفيد خواهد بود اما اين ماشين تمايل بسياري براي كنترل روح دارد و اغلب مي بينيم كه ما در كنتل ذهن خويش هستيم . مثلا ساعتها تصاوير و افكار نا مطلوب در ذهنمان مرور مي شوند بدون آنكه خود متوجه باشيم .

ذهن از فريب و توهم براي حكومت كردن بر روح بهره مي برد . و ديد روح را مخدوش مي كند تا روح ( شما ) قادر به تشخيص درست نباشد .

روحي كه اسير نفسانياتي مانند خشم و وابستگي و كينه باشد اسير ذهن خويش است و ذهن او را در نهايت به نابودي خواهد كشاند تا خود را آزاد كند .

روح برای رسیدن به آزادی کامل باید از سد ذهن خویش بگذرد آنهم با کمک خود ذهن . باز هم تکرار می کنم مانع حرکت خود عامل حرکت است مانند اصطکاک .

آخرین کالبدی که روح در اختیار دارد ذهن یا ضمیر نا خود آگاه است که بسیار پیچیده است . این در واقع برنامه  یا پروگرمی است که تمام زندگی ما را هدایت می کند از نفس کشیدن غیر ارادی گرفته تا شانس و بد شانسی .

تمام برنامه هایی که در اثر تکرار زیاد به ضمیر نا خود آگاه ما سپرده شده اند به صورت خود کار توسط این رکن به اجرا در می آیند و در زندگی ما عینیت می یابند .

مثلا شخصی که با اعتماد به نفس بار آمده برنامه ای به نام من انسان موفقی هستم در کامپیوتر نا خود آگاه خود دارد که همواره برای او موفقیت خلق می کند و شکستهایش را تبدیل به نردبان پیروزی می کند  و آن که انسان ضعیفی است باز هم برنامه ای را در خود دانلود کرده که همواره باعث شکست او می شود .

کافیست با تکرار زیاد برنامه ی دلخواهتان را به ذهن نا خود اگاهتان بسپارید تا آنرا برابتان اجرا کند .

زندگی ما حقیقتا ساخته ی افکار و باورهایمان است . اما قوانین را خالق کل هستی وضع می کند .

بنا بر این ما روح ها یی هستیم که جسم داریم نه جسم هایی که روح داشته باشیم و حتی می توانیم مستقل از این جسم زندگی را تجربه کنیم اما این جسم با تمام محدودیتی که برای ما دارد ابزار خوبی برای کاوش این جهان است درست مثل لباس غواصی که با همه دست و پا گیر بودنش به غواص امکان دیدن شگفتیهای جهان زیر آب را می دهد .

پس جمله ی "روح من " اشتباهی فلسفیست که باید به " جسم من " تغییر یابد . اگر بتوانیم خود را رها از این کالبد خاکی تجربه کنیم دیگر از چیزی به نام مردن نخاهیم ترسید مگر دلتنگی برای کسانی که دیگر نخواهیم دید .

ترس از مرگ ترس از نا شناخته است . تصور کنید که شما را به کشوری ببرند که نه نامش را شنیده اید نه کوچکترین اطلاعاتی در باره ه مردم و زبان و فرهنگشان دارید . قبل از رفتن حتما وحشت خواهید کرد و پس از رسیدن اگر کسی راهنماییتان نکند حتما سرگشته خواهید شد .

اما اگر قبل از رفتن در مورد آن اطلاعاتی کسب کنید و فیلم آنرا ببینید زبان و فرهنگشان را بیاموزید و حتی چند سفر کوتاه به آنسو بنمایید از رفتن دائمی به آنجا ترسی نخواهید داشت چون می دانید به کجا دارید می روید

آنها که از مرگ می ترسند نمیدانند به کجا می روند .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:26  توسط فرهاد داودی  | 

قوانین انسان بودن . نوشته ی شری کارتر اسکات

۱ - شما يك جسم دريافت خواهيد كرد

ممكن است در تمام طول زندگي اين جسم را دوست بداريد يا از آن متنفر يباشيد ولي اين بدن براي همه ي عمر متعلق به شماست .

2 - درسهايي خواهيد آموخت .

شما در يك دوره تمام وقت غير رسمي به نام زندگي ثبت نام كرده ايد . در اين مدرسه هر روز فرصت داريد كه درسهايي را بياموزيد . ممكن است اين درسها را دوست داشته باشيد يا تصور كنيد كه بي ربط و احمقانه هستند .

3 - اشتباهي وجود ندارد . هر جه هست درس گرفتن است .

رشد روندي است پر از آزمايش و خطا و به عبارت ديگر پر از تجربه اندوختن . تجارب حاصل از شكست بخش مهم اين روند هستند و نهايتا همانها هم به كار مي آيند .

4 - يك درس آنقدر تكرار مي شود تا زماني كه آن را ياد بگيريد .

يك درس به اشكال مختلف به شما عرضه مي شود تا وقتي كه آن را ياد بگيريد . وقتي ياد گرفتيد مي توانيد به سراغ درس بعدي برويد .

5 - ياد گيري هرگز پاياني ندارد .

در زندگي بخشي نيست كه دروس خودش را نداشته باشد . اگر زنده هستيد بايد بدانيد دروسي هست كه بايد ياد بگيريد.

6 - " آنجا " ابدا بهتر از " اينجا " نيست .

وقتي كه " آنجا " برايتان " اينجا " مي شود (يعني به آرزيتان مي رسيد ) يعني كه بار ديگر با " آنجايي " مواجه هستيد كه باز هم بهتر از " اينجا " به نظر مي رسد .

7 - ديگران فقط آئينه ي خود شما هستند .

شما نمي توانيد خصلتي را در ديگري دوست داشته باشيد يا از آن متنفر باشيد مگر آنكه آن خصلت شما را به ياد خصلتي در خودتان بيندازد كه آن را دوست داريد يا از آن متنفر هستيد .

8 - زندگي شما همان چيزي است كه شما ازآن ساخته ايد .

همه ابزار و منابع لازم در اختيار شماست . اين كه شما با آنها چه مي كنيد دقيفا به خودتان بستگي دارد . انتخاب با شماست

9 - شما همه اينها را فراموش خواهيد كرد .

نويسنده : شري كارتر اسكات

در پستهای بعدی این قوانین را بر رسی خواهیم کرد . می توانید نظر خود را در مورد آنها بیان کنید .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:58  توسط فرهاد داودی  | 


جای پا

مردی خواب ديده بودکه در ساحل دریا  در حال قدم زدن با خداست و روبرویش  در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیش به نمایش در می آمد.متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش درآمد متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است.
این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد:((خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود.ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست.نمیفهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.))
خدا پاسخ داد:((فرزند عزیز و گرانقدر من , تو را دوست دارم و هیچوقت تنهایت نمیگذارم.زمانهایی که تو در آزمایش و رنج بودی,وقتی تو فقط یک جای پا میبینی,من تو را به دوش گرفته بودم.))

Footprints

One Night A Man Dreamed He Was Walking Along The Beach With The Lord.As Scenes Of His Life Flashed Before Him,He Noticed That There Were Two Sets Of Footprints In The Sand.He Also Noticed At His Saddest,Lowest Times There Was One Set Of Footprints.This Bothered The Man And He Asked The Lord,"Did You Not Promise That If I Gave My Heart To You Tha You'de Be With Me All The Way?Then,Why Is There Only One Set Of Footprints During My Most Trouble Sometimes?" The Lord Replied,"My Precious Child,I Love You And would Never Forsake You.During Those Times Of Trial And Suffering When You See Only One Set Of Footprints,It Was Then I Carried You      منبع : https://eck-iran.com/~eckiranc/forum/viewtopic.php?t=1203

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در جواب گفت:"از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه که این بد شانسیه!"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند:"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟"

بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن ( پيرو قلب خود باشيد).نوشته اندرو متيوس

(( چند سال پیش یه آقایی تو مسابقه ی بخت آزمایی ارمغان بهزیستی پنجاه ملیون تومان برد . همه ی شهر از شانس بلند این آدم می گفتند  ... اولین کاری که کرد خریدن یک ماشین بود و بعدش هم یک تصادف سخت و بعد هم مرد .............

تو همون شهر یه راننده بی پول تصادف میکنه و به زندان می افته اونجا با یه آقایی از شهر دیگه ای  اشنا میشه قرار میشه بعد از آزادی اون آقا از شهرش   واسه ایشون مبل بفرسته و ایشون بفروشه .... کار رو شروع می کنند اون هم با یک دست مبل و الان این آقا یک فروشگاه بزرگ سه چهار طبقه پر از مبل داره

واقعا کی میتونه بگه شانس کدومه و بد شانسی کدوم؟ ))


کودک

کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن,مرغ دریائی آوازی خواند,کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن,رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد
کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت خدایای بگذار ببینمت,ستاره ای درخشید اما کودک ندید
کودک فریاد زد خدایا معجزه ای نشانم بده و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید
کودک با نا امیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش,بگزار بدانم کجائی,بنابراین خدا پائین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت... 


  منبع : https://eck-iran.com/~eckiranc/forum/viewtopic.php?t=1203

--------------------------------------------------------------------------------------------


جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دو كشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته ، دو دل بودند .

فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود ، توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را بالا مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت ، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . " شير " آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "

فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد .

هر دو طرف سكه شير بود .

پس بهتر است ما هم هميشه دو روي سكه زندگيمون شير باشه ، چون اون موقع هميشه با ديد مثبت به زندگي نگاه مي كنيم . شما نظرتون چيه؟     منبع : اینترنت

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاگردی از استادش پرسید :”عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار بروز و پرخوشه ترین را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟

شاگرد به گندمزار رفت و بعد از مدت طولانی بازگشت . استاد پرسید :”چه آوردی ؟” و شاگرد با حسرت جواب داد:”هیچ!هر چه جلو تر میرفتم ,خوشه های پر پشت تری میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ,تا انتهای گندمزار رفتم
.”
استاد گفت :”عشق یعنی همین
!”
شاگرد پرسید : “پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که :”به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمیتوانی به عقب برگردی
!”
شاگرد رفت و بعد از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شارگرد را چه شد و او در جواب گفت:”به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم , انتخاب کردم . ترسیدم که اگر با زهم جلو بروم ,باز هم دست خالی برگردم
.”
استاد گفت:”ازدواج هم یعنی همین !!”   منبع : اینترنت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:38  توسط فرهاد داودی  | 

 امشب يه تبليغ تو تلويزيون ديدم ...  يه عكس  دست جمعي بود از نفرات اول كنكور و  گوينده داشت  براي قلم چي تبليغ مي كرد  همزمان   يك كادر مربع شكل نوراني  دور سر نفراتي كه   شاگرداي قلمچي بودن روشن خاموش مي شد .  با اين حساب بيش از نيمي از اونها شاگرداي قلم چي بودن  و حالا هم جزء نفرات اول كنكور . اين همه قبولي واقعا كارنامه ي قابل قبوليه و

اولين چيزي كه به ذهن آدم مياد اينه  كه :

پس با قلم چي شانس رفتن به دانشگاه  و رتبه اول شدن بيشتره .

 اما  نا خود آگاه توجهم جلب شد به اونا يي كه مربع نوراني قلم چي دور سرشون روشن نشد ه بود  يعني شاگرداي قلم چي نبودن . و اين جمله به ذهنم رسيد :

 پس بدون قلم چي هم ميشه رفت دانشگاه و رتبه اول شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:36  توسط فرهاد داودی  | 

اضطراب - تلاش معکوس - رهایی

اضطراب نتيجه ي عدم پذيرش است ...

فرض كنيد يك آزمون مهم پيش رو داريد مثلا كنكور ... دو احتمال  وجود دارد يكي قبولي و دوم قبول نشدن . يكي ما را به آرزوهايمان مي رساند و دومي احتمالا با خود مشكلاتي به همراه دارد ... خب حال ببينيم جاي اضطراب كجاست .اضطراب وقتي به وجود مي آيد كه شما نمي خواهيد احتمال دوم يعني قبول نشدن را بپذيريد و دائم از آن فرار مي كنيد و نتيجه ي اين كشمكش دروني احساسيست به نام اظطراب .

شما به نتايج منفي و آزار دهنده ي قبول نشدن فكر مي كنيد اما هرگز حاضر به پذبرفتن آن به عنوان يكي از دو حالت ممكن نيستيد .

حال تصور كنيد (البته اگر جراتش را داشته باشيد) كه قبول نشده ايد يا به خواسته تان نرسيده ايد و شكست خورده ايد . در اين صورت چه احساسي مي داشتيد ؟ اظطراب ؟ نه پس از شكست فقط احساس ناراحتي داريم نه اضطراب .اكنون فقط مشكلات حاصل از عدم موفقيت بر جا مانده اند اضطراب مربوط به قبل از آزمون است .

تكنيك :

 يك راه براي از بين بردن اضطراب پذيرفتن شكست و عدم موفقيت به عنوان يكي از دو احتمال موجود است . تصور كنيد موفق نشده ايد و مشكلات حاصل از شكست را به عنوان يك احتمال واقعي بپذيريد و با آن كنار بياييد . هر وقت اضطراب به سراغتان آمد همين كار را تكرار كنيد . جرات زيادي مي خواهد اما موثر است و اظطراب شما را از بين مي برد .

اضطراب و ترس شانس موفقيت ما را كم مي كنند و انرژي ما را كاهش مي دهند . ما با ترس از شكست خود را چند قدم به شكست نزديك مي كنيم چرا كه اين ترس و اظطراب تمركز ما را از بين برده و انرزي ما را هدر مي دهد و ما خود به خود به سمت هما ن چيز ي كشيده مي شويم كه از آن فرار مي كنيم .

اگر قرار بود بر روي يك طناب راه برويد بيشترين چيزي كه نياز داشتيد تمركز بر راه رفتن بود (تمركز بر خواسته و هدف ) نه تمركز بر افتادن (ترس و اضطراب ) اگر دائم ذهنتان پر از ترس افتادن باشد تمركز بر راه رفتن نخواهيد داشت و احتمال افتادنتان بيشتر مي شود اما اگر تمركزتان بر هدف باشد در جهت آن پيش خواهيد رفت

به اين مي گويند قانون تلاش معكوس يعني وقتي سعي مي كنيم از چيزي فرار كنيم در دام آن مي افتيم و بيشتر و بيشتر جذب همان چيزي مي شويم كه در تلاش براي گريختن از آنيم چون تمام ذهن و احساس ما بر چيزي كه نمي خواهيم متمركز است .

اين قانون به ما مي آموزد كه به نتيجه ي كارمان وابسته نباشيم و آنرا به خدا بسپاريم .

رهايي و عدم وابستگي يكي از بالا ترين كيفيات ذهنيست كه بشر مي تواند كسب كند . رهايي از همه چيز .

اما چگونه مي شود رها شد ؟ با نخواستن؟ با پناه بردن به غار و دل كوهستانٍ؟ نه اين هم يك نوع وابستگيست چون حد اقل جايي براي خوابيدن و غذايي براي خوردن نياز داريم .

رهايي هنگامي بدست مي آيد كه ما نسبت به نتيجه ي كارمان بي تفاوت باشيم و آنرا به خدا بسپاريم .

ما مي تواني خواسته ها و رويا هايمان را پيگيري كنيم اما از آنها رها باشيم . به اين صورت كه نرسيدن به آنها ما را به نابودي نكشاند .

همان مثال كنكور و دانشگاه را در نظر بگيريد . دو رويكرد متفاوت مي توانيم داشته باشيم .

1- من اگر قبول نشوم بيچاره مي شوم . زندگي برايم سخت و غير قابل تحمل خواهد شد و .........

2 - من تلاشم را مي كنم و دوست دارم قبول بشوم اما اگر نشدم زياد مهم نيست . زندگي ادامه دارد و من باز هم شادمانه ادامه خواهم داد و .......

رويكرد اول خواهشي سر شار از نياز است . و ما بدون آن نابود خواهيم شد . بودا مي گويد آرزو (نياز ) ماييه ي رنج است .

پس ما بايد به بي نيازي برسيم نه اينكه خواسته و رويايي نداشته باشيم بلكه دست از احساس نياز بكشيم و به نتيجه وابسته نباشيم . اين عدم وابستگي سبب رهايي ذهن و احساس ما مي شود و هر چه بيشتر خود را رها كنم آرامش درونيمان نيز بيشتر مي شود .

 اگر آرامش نداريم علتش را بايد درون خود جستجو كنيم نه در بيرون . علت رها نبودن ذهن و عواطف ماست . علت وابستگي هاي ما ست . وابستگي به آرزوهايمان و احساس نياز .

اگر به خدا اطمينان كنيم و طناب وابستگي خود را پاره كنيم خود را از فشار و كشش بند وابستگي رهانيده ايم و به آزادي خواهيم رسيد .

خواستن و تلاش كردن از طرف ماست و نتيجه را بايد واگذاشت به خدا چه او بهتر از ما قادر به هدايت و كنترل اوضاع است و حتي بيشتر از ما به فكر سعادت و شادماني ماست

از همه مهمتراينكه هنگامي كه ( نتيجه را ) رها مي كنيم و دست از نياز مي كشيم شانس ما براي موفقيت و رسيدن به خواسته هايمان هم بيشتر مي شود چرا كه اكنون انرژي و تمركز ما توسط ترسها و احساسات منفي تلف نمي شود و در جهت درست (هدف ) به كار گرفته مي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:52  توسط فرهاد داودی  |