|
|
|
|
|
خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگر کمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یا احتیاج .
کافیست از خودمان بپرسیم یا تصور کنیم که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک کند آیا ما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشی را که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟ اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهی است . عشق رها می کند و نیاز در بند . در عشق اجباری نیست و عاشق معشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد . یکی پرنده را دوست دارد و آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد و هرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ... اولی خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بر دوش کسی نیست . حال یک سوال ؟ آیا ما عاشق خدا هستیم یا محتاج او ؟ اگر خدا بهشت را به آتش می کشید آنوقت معلوم میشد چه کسانی عاشقند و چه کسانی محتاج .............. خلاصه اینکه نیاز و احتیاج و خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند آنچنان که ما به سختی بتوانیم تشخیص دهیم که فریب خویش را خورده ایم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
آيا معتقديد زندگي پر از آشوب و نا امنيست؟ آيا اوضاع اجتماعي سياسي و اقتصادي به هم ريخته است؟ و دنيا جاي امن و راحتي براي زندگي كردن نيست؟ در اين صورت حتما درونتان هم پر از آشفتگي و احساس عدم امنيت است .حتما تا كنون كنار دريا بوده ايد يا حد اقل در تلويزيون ديده ايد .... وقتي دريا آرام و بدون موج است خيليها براي شنا كردن به آب ميزنند ... هم لذت مي برند و هم احساس امنيت و آرامش دارند .اما وقتي دريا طوفاني و خروشان مي شود چطور ؟ چند نفر جرات به آب زدن دارند ؟ اينجاست كه موج سواران پديدار ميشوند ... آنها بر امواج خروشان دريا سوار ميشوند و با موجها حركت ميكنند ... همان موجي كه يك فرد عادي را در خود فرو ميبرد و نابود می سازد يك موج سوار را بالا مي برد و او را غرق لذت و شادي مي کند .موج سواران هنگامي كه دريا آرام است با لذت در دريا شنا مي كننند و هنگامي كه طوفانيست بر فراز امواج سواري ميكنند. اما افراد عادي فقط تحمل درياي آرام را دارند هرچند از تماشاي امواج لذت مي برند اما خود جرات روبرو شدن با آن را ندارند ....اينها همانهايي هستند كه رمانها و فيلمهاي هيجان انگيز را كه پر از ماجرا جويي و خطر است بسيار دوست دارند . اما خود جرات حتي قدم زدن زير باران را ندارند .حال به اطرافتان نگاه كنيد و ببينيد چه كساني در اوضاع به ظاهر آشفته ي اجتماعي و اقتصادي و غيره به جاي شكوه و نااميدي و فرار سوار بر تخته موج بر فراز مشكلات زندگي حركت مي كنند همان مشكلاتي كه افراد عادي را در هم مي شكند و فرو مي برند براي آنها ابزار موفقيت و صعود مي شود (هرچند بعضي ها هم در اين شرايط براي بالا رفتن يا بالا ماندن پابر روي ديگران مي گذارند و آنها را له مي كنند) به ياد داشته باشيم كه همان طوفاني كه يك نهال را از ريشه مي كند براي يك درخت تنومند نوازشي بيش نيست ...پس بايد بزرگ شد و رشد كرد مانند درخت ... بايد مهارت زندگي كردن را آموخت و مشكلات را به نردبان ترقي تبديل كرد نه مانع ...تكنيك : اين تكنيك مشابه یکی از تکنیکهای کتاب موفقیت نامحدود اثر آنتونی رابینز استبه يكي از مشكلاتتان فكر كنيد... مثلا آزمون يك درس سخت و سر نوشت ساز يا هر مشكلي ديگر . چگونه تعريفش مي كنيد ؟ مشكل ؟ سد ؟ ديوار ؟ محدوديت ؟ مانع؟ غول ؟ هيولا ؟ بد؟ حال به ماوراي آن بنگريد به هنگامي كه با موفقيت امتحان را پاس كرده ايد سپس تعريف خود را از مشكل پيش رويتان عوض كنيد تا احساستان نيز عوض شود مثلا نرده بان ترقي . پل موفقيت . كليد خوشبختي يا ثروت ... هروقت به كاري كه بايد انجام دهيد اما از آن هراس يا نفرت داريد برخورديد تعريف خود را از آن تغيير دهيد پس از آن احساستان نيز عوض مي شود .... اگر به آن به چشم سد و مانع و هيولا بنگريد به سختي موفق به گذشتن از آن خواهيد شد اما اگر آنرا به چشم يك نردبان و يك دوست بنگريد شانستان براي موفقيت بيشتر مي شود هرچند سخت اما از نردبان ميشود بالا رفت اما شكستن سدي به آن بزرگي كه در ذهن خود ساخته ايم كار ساده اي نيست پس خود را موج سوار بدانيد و براي آموختن موج سواري اقدام كنيد چون زندگي هركسي فارغ از جامعه اي كه در آن زندگي مي كند دير يا زود طوفاني خواهد شد اين آزمونيست كه فراري از آن نيست . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:38 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهي اوقات همه چي بد پيش ميره و اوضاع بهم ريختس ... هيچي درست از آب در نمياد و ما هم حسابي به هم ميريزيم يعني اعصابمون به هم ميريزه ....خب شما وقتي عصبي يا ناراحت و عصباني هستيد چه كار مي كنيد ؟ تكنيك هاي زيادي براي اينطور مواقع هست .... البته بهترين درمان پيشگيريه و اگه بتونيم زندگيمون رو طوري تنظيم كنيم كه كمترين اشفتگي رو داشته باشيم بهتره . اما وقتي آشفته ميشيم يه راه حل اينه :لبخند بزنيد . لبخند بزنيد و سعي كنيد لبخندتون رو حفظ كنيد و نزاريد از رو لبتون پاك بشه ... احساس آشفتگي و پريشاني درونتون سعي ميكنه عضلات صورتتون رو در هم بكشه اما شما سعي كنيد لبخندتون رو حفظ كنيد و اگه تونستيد تنفستون رو آروم تر و عميق تر كنيد ...با شل و رها شدن عضلات صورت بقيه عضلات بدنتون هم از كشش و انقباض رها ميشن و كم كم ذهنتون و اعصابتون آروم ميشه ...پس تكنيك اول شد لبخند اون هم از نوع طولاني مدتشتكنيك يا مرحله ي بعد يه بازي ذهنيه :وقتي ما كارها رو خراب مي كنيم يا كارها خودشون خراب ميشن و يا هنگامي كه ديگري كا رها رو خراب ميكنه و باعث ناراحتي يا عصبانيت ما ميشه و ما رو به هم ميريزه ما ممكنه ساعتها و يا روزها اون اتفاق بد رو تو ذهنمون مرور كنيم .اينجا يه اتفاق خيلي مهم مي افته كه ما اكثرا ازش بي خبريم ... وقتي داريم اشتباه خودمون و يا كار ظالمانه اي رو كه ديگري در حقمون انجام داده رو تو ذهنمون مرور مي كنيم در واقع داريم دوباره اون رو خلق مي كنيم .......فرمول خلق كردن يادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟احساس +فكر(تصوير ذهني)= واقعیت (اتفاقی که برای ما می افته )فرض كنيد يه نفر به خودش قول داده كه كمتر بخوره يا شيريني و شكلات رو از رژيم غذاييش حذف كنه ... با اراده اي قوي شروع ميكنه اما به محض اينكه نشست سر صفره يا چشمش به شيريني افتاد همه چي يادش ميره ... وقتي سير شد تازه يادش مياد كه چه كار كرده و شروع ميكنه به سرزنش كردن خودش در اين هنگام اون هم داره صحنه پر خوريش رو مرور ميكنه هم احساس بد حاصل از اين شكست رو دوباره تجربه ميكنه و اين يعني يك تمرين ذهني اما در جهت منفي ..... ما اونچه رو كه نمي خوايم بار ها تو ذهنمون مرور و تمرين مي كنيم و دفعه بعد هم به راحتي تكرارش مي كنيم چون قبلا تو ذهنمون تمرين و مرور شده......يه مثال ديگه .... فكر كنيد با يه نفر درگيري لفظي پيدا كرديد و اين مشاجره شديدا شما رو آشفته و عصباني كرده و بد تر از اون اينكه نتوستيد حرفتون رو بزنيد و تو دلتون مونده ... احساس مي كنيد بهتون ظلم يا توهين شده ....حالا اگه كسي رو پيدا نكنيد كه عصبانيتتون رو رو سرش خالي كنيد يا حد اقل دعواي ناتمومتون رو واسش با خشم تعريف كنيد و مجبورش كنيد شما رو تاييد كنه اونوقت با خودتون دعوا مي كنيد... چطوري ؟ تو ذهنتون اون صحنه نا خوشايند رو بار ها و بارها مرور مي كنيد باز هم با اون شخص دعوا مي كنيد و سعي ميكنيد دلتون رو خالي كنيد اما نميشه ...درونتون پر از احساسي منفي ميشه و ذهنتون پر از صحنه هاي دوست نداشتني ...حالا اين تمرين رو انجام بديد ... تو ذهنتون اين فيلم نا خوشايند رو به عقب برگردونيد تا برسيد به اونجا كه تازه كارها داشته خراب ميشده ... حالا شما كارگردان فيلم زندگي خودتون ميشيد . سعي كنيد صحنه اي رو تجسم كنيد كه شما و طرف مقابل با هم درست و منطقي بر خورد مي كنيد و كارها هر چند سخت اما خوب پيش ميره ... تو ذهنتون ببينيد كه ديگران دارن با شما درست و منصفانه رفتار مي كنن و به شما احترام ميزارن شما هم متقابلا با ديگران همين رفتار رو تو ذهنتون بكنيد ........حالا با خوبي و خوشي فيلم رو تموم كنيد....چه احساسي داشتيد؟؟؟؟ يه احساس خوشايند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب اگه هيچ اتفاقي در جهان واقعي شما در نتيجه ي اين بازي ذهني نيافته حد اقل حسنش اين بوده كا به جاي اون احساس مخرب و آزار دهنده كه نتيجه مرور اتفاقات بد و نا خوشايند زندگيتون بوده حالا لحظاتي رو با احساسي خوب گذرونديد كه در سلامت جسمي و روحي شما موثره اما مطمئن باشيد اگه اين تمرين ذهني رو ادامه بديد در زندگي هم نتايج مثبتي خواهيد گرفت چرا؟ چون درست رفتار كردن رو تو ذهنتون تمرين كرديد و دفعه بعد كه در شرايط مشابهي قرار مي گيريد احتمال اينكه كار درست رو انجام بديد بيشتره احساس گناه يا سرزنش كردن خود (و البته ديگران ) فقط حال ما رو بد تر ميكنه و يه جور تمرين ذهني منفي محسوب ميشه يادمون باشه هميشه احساس مستوليت رو جايگزين احساس گناه كنيم .........اگه مي خوايد به آسودگي و ارامش درون برسيد اول بايد خودتون رو از شر احساس گناه و سر زنش كردن خود (و ديگران) رها كنيد ....البته فرض من این نیست که دوستانی که این مطلب رو می خونن این تکنیک ها و سایر مطالب رو بلد نیستن ...اما ممکنه واسه بعضی ها تازگی داشته باشه واسه همین مینویسمشون ........ اگر این تکنیک ها رو امتحان کردید حتما نظرتون رو بگید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:24 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط چند آرزوي ديگر... منبع : www.floradaisy.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:58 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد جواني در رويا ديد كه گنج بزرگي در جايي منتظر اوست ... او بايد به مصر ميرفت و آنجا كه اشكش به زمين ميچكيد گنج او نهفته بود ......او خانه ي خود در اسپانيا و درخت بزرگي را كه در كنار خانه اش بود و هر روز زير سايه اش ساعتها مي نشست را ترك كرد و راهي اسپانيا شد. درخت همدم هميشگي او بود و اوشاخه هاي آن را با نوارهاي رنگي كه در باد ميرقصيدند تزئين كرده بود ..... سفرش دو سال طول كشيد و ماجراهاي زيادي را از سر گزراند. گاه مجبور بود براي خرج راهش ماه ها در يك شهر كار كند و گاه با قبايلي دوست مي شد و حتي در جنگهاي آنها شركت مي كرد ........ درسهاي بسياري از اين سفر آموخت بطوري كه ديگر هرگز آن آدم قبلي نبود ... حتي همسر مورد علاقه اش را نيز در يكي از شهرهاي بين راه پيدا كرد اما همچنان مشتاق ادامه ي سفر بود پس موقتا از او جدا شد تا سفرش را تمام كند .........بالا خره به مصر رسيد به سرزمين اهرام ... از آن رويا ماه ها مي گذشت و به سختي آن را به خاطر داشت اكنون فقط شيفته ي سفر و ديدن اهرام بود ... وقتي اهرام را از دوردست ديد نا خود آگاه شروع به گريستن كرد و اشكهايش بر زمين خشك زير پايش چكيد ... ناگهان ياد رويايش افتاد "گنج تو آنجاست كه اشكت برزمين مي چكد " ... شروع به كندن زمين كرد . مدت زيادي ادامه داد اما به گنج نرسيد ...سه سرباز كه از آنجا مي گذشتند مرد جوان را ديدند و شروع به تفتيش او كردند .. در لباسش يك قطعه طلا يافتند كه از يكي از قبائل بابت كمك در جنگ هديه گرفته بود . سربازان به خيال اينكه او گنج پيدا كرده يا دنبال گنج است شروع به كتك زدنش كردند تا از او اعتراف بگيرند بعد از مدتي او مجبور شد ماجرا را برايشان تعريف كند كه چگونه يك رويا او را به سفري دور و دراز كشانده و دست آخر هيچ گنجي هم در كار نبوده ........ سربازان شروع به خندين كردند ... يكي از آنها چند ضربه ي ديگر به مرد جوان زد و گفت اينرا زدم چون خيلي احمقي كه رويا هايت را باور مي كني من هم يك رويا ديدم كه گنجي در اسپانيا در زير يك درخت بزرگ كه شاخ و برگش با نوارهاي رنگي تزئين شده و در باد مي رقصند مخفي شده و منتظر من است اما من هرگز انرا باور نكردم ... فقط يك انسان احمق ممكن است به دنبال يك رويا خانه امن خود را رها كند و به سفري پر خطر برود .........................ناگهان با شنيدن روياي آن سرباز اشك از چشمانش جاري شد اما لبخند فراخي بر لبانش موج ميزد .........بعد از ديدن اهرام راه باز گشت را در پيش گرفت و همراه همسرش به اسپانيا برگشت ......به سراغ درخت رفت و شروع به كندن زمين كرد و با كمال شگفتي ديد كه رويايش حقيقت داشته و گنج آنجا بود ...... اين داستان خلاصه اي بود از ماجراي كتاب كيميا گر نوشته ي پائولو كوئليو .......چون سالها پيش آنرا خواندم ماجراي آنرا دقيقا به خاطر نمي آورم بنابر اين بعضي از مشخصات را عوض كردم ........... زندگي براي اكثر ما گنجي در خود دارد اما گنج را مستقيم و راحت در اختيار ما نمي گزارد گنج پاداش سفر است پاداش آموختن . آموختن درسهايي كه ما را به موجودي آگاه تر قوي تر و شايسته تر تبديل مي كند .......... سفر نماد از خود برون شدن و تجربه كردن زندگيست ... رها كردن خانه ي امن و دل به خطر سپردن .... زندگي آدمهاي ترسو را دوست ندارد و پاداش آنها جز افسوس چيزي نخواهد بود ...خطر كردن يعني پذيرفتن تغيير و دست كشيدن از عادتهاي ديرينه ...... زندگي مانند رودخانه ايست كه همواره رو به جلو و رو به تغيير مي رود و اگر كسي بر خلاف آن شنا كند جز خستگي نصیبش نميشود .....تغيير رمز تازگيست اگر تن به تغيير ندهيم مانند مرداب خواهيم بود ......آنكه رويايي در زندگي نداشته باشد با مرداب فرقي نداري چون وقتي رويايي نداشتي سفري هم نخواهي داشت و رودخانه اي كه از سفر باز ايستد يا مي خشكد يا خانه ي قورباقه ها مي شود ......اما وقتي سفر را به پايان رساندي به دريا خواهي رسيد به رويايت و شادي در دريا بودن را تجربه خواهي كرد و بعد باز آماده ي سفري ديگر خواهي شد به سوي دريايي بزرگتر .............................. نظر شما در باره ی رویا ها چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان شجاع اوني نيست كه هرگز نترسه بلكه اونيه كه با وجود ترس خود متوقف نميشه و به راهش ادامه ميده . شايد ترس يك فرد شجاع كمتر از ديگران نباشه اما تفاوت در اينه كه با وجود ترس به راهش ادامه ميده و هرگز تسليم نميشه اما يك ترسو كسيه كه اجازه ميده ترس بر او غلبه كنه و نهايتا تسليم ميشه . ---------------------------------------------------------------- نا امیدی بزرگترین شکست است تا زمانی که دست از رویاهایمان نکشیم شکست نخورده ایم حتی اگر بار ها و بارها موفق نشویم . Never give up your dreams ----------------------------------------------------
مثبت اندیشی به معنی انکار مشکلات و بدی ها نیست بلکه توجه نکردن به آنهاست خوبی ها و بدیهای زندگی واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند اما ما به هرکدام که بیشتر توجه و تمرکز کنیم و هرکدام که ذهن و فکر ما را بیشتر مشغول خود کند همان بیشتر و بیشتر در زندگی ما جلوه گر می شود .
Winners Don't Always Do Different Things They DoThings Differently برندگان همیشه کار متفاوت انجام نمیدهند آنها کارها را متفاوت انجام می دهند (منبع deliashams.blogfa.com) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:4 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم منبع: اینترنت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:34 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل
گفتگو با خدا در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر, شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه . رابيندرانات تاگور
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:19 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
در جستجـوی خــدا برگرفته از یک کتاب پنجرهٔ اطاقی که از آنجـا مینـویسـم بـه حیـاط پشتـی مـا بـاز میشـود که مجـاور درختستـان کـوچکی است. من و همسرم آنجـا را جنگل مینـامیـم. این جنگل خـانـهٔ حیـوانـات ماست: یـک مـوشخـرمـای زمینـی، چنـد روبـاه قـرمـز کـه در جستجـوی غـذا بـه آنجـا سـر میزننـد، خـانـم و آقـای استـرچ خـرگـوش، و یـک درخت پـر از سنجـاب. همـه آنهـا میآینـد و از دو ظـرف عـذایـی کـه بـرای آنهـا گـذاشتـه شـده است دانـهٔ پـرنـده میخـورنـد. حتـی روبـاههـا هـم گـاهـی مـیآینـد. با اینحـال زنـدگـی همیشه بهشت نیـست. بـرای خـراب کـردن این صحنـه سگ قهـوهای و سفیـد همسـایـه هـر چنـد وقـت یکبـار بـهطـرف پـرنـدههـا و حیـوانـات اطـراف ظـرف غـذا حملـه کـرده و آنهـا را دنبـال میکنـد. البتـه آنهـا همیشـه بـهنـوعی فـرار میکننـد. بعـد چنـد هفتـه پیش من دیـدم کـه انـگار یـک عضـو تـازه بـه خـانـواده اضـافـه شـده است: یـک خـرگـوش کـوچـک بـا گـوشهـای کـوتـاه. او ظـرف غـذای پـرنـدههـا را تـرک کـرد و روی یـک درخت بلنـد در جنگل پـریـد. من بـا رخـوت این صحنـه را تمـاشـا میکـردم. در کمـال تعجـب من این یـکی مثـل خـرگـوشهـای معمـولی دور و بـر درخت نپـریـد بلکـه مستقیـمـاً پـریـد بـالای تنـهٔ درخت. البتـه این حیـوان خیـلی کنجـکاو فقـط یـک سنجـاب بـود که دُمش را بخـاطـر زنـدگیش از دست داده و تعقیـب کننـدهاش را بـی نصیـب گـذاشتـه بـود. مـا حـالا اسـم این سنجـاب را لاکـی گـذاشتـهایـم. (لاکی یعنی خوش شانس ) خیلـی از مـردمی که در جستجـوی خـدا هستنـد مثل پـرنـدگان و حیـوانـات این باغ میمـاننـد. آنهـا در حقیـقت مثـل لاکـی هستنـد. بعـد از پـرخـوری کـردن در غـذا و آشـامیـدنـی بـرمیگـردنـد بـه جنگل تـا بـازی کننـد و هـر روز دوبـاره بـه طـرف ظـرف غـذا بـرمیگـردننـد تـا بـاز هـم از همـان غـذا را بخـورنـد. و زنـدگـی بـا شـادمـانی ادامـه پیـدا میکنـد. بعـد یکروز یـک مسئـلهٔ بغـرنـج اتفـاق میافتـد تـا یـک چیـز بـا ارزش را از آنهـا بـدُزدد مثـل دم زیبـای لاکـی. و دیگـر زنـدگـی هـرگـز مثـل سـابـق نخـواهـد بـود. امـا بـاز هـم ادامـه خـواهـد داشت. جستجـو بـرای خـوشبختـی، جستجـو بـرای خـداست. بـا اینحـال دلیـل آنکـه تعـداد زیـادی از مـردم در یـافتن خـوشبختـی شکست میخـورنـد آن است کـه در جـای اشتبـاهـی بـهدنبـال آن میگـردنـد. یعنـی در بـازار نـه در قلبهـایشـان. جستجـوی خـدا انضبـاط میطلبـد. در پیـدا کـردن خـدا هیـج رازی وجـود نـدارد: فقـط صـدای الهـی را کـه بـهطـرف خـانه در جـریـان است دنبـال کنیـد. آیـا چیـزی از این سـادهتـر مـیتـوانـد وجـود داشتـه بـاشـد؟ بـرای بیشتـر مـردم اینطـور نیـست. یعنـی آنهـا جستجـو کـردن خـدا را همـانقـدر نـامحتمـل میداننـد کـه پـدیـدهای مثـل یـک خـرگـوش پـرنـده نـامحتمـل است. راستـی چـــرا؟ آنهـا هنـوز این آگاهـی را نـدارنـد کـه تقـدیـر هـر روحـی این است کـه بـا خـدا همـکار شود و انتـظـار او از مـا بـهعنـوان یـک مـوجـود ازلی بیشتـر از آن است که فقط بخوریـم و بـازی کنیـم. (((((( توضیح: همکار خدا یا همان جانشین خدا کسی است که خدایگونه شده و حال میتواند به خدا در اداره ی جهانها یاری رساند یعنی در هدایت دیگران به سمت خدا و به سمت شادی و خوشبختی با خدا همکاری کند این البته نیاز خداوند به همکار نیست بلکه فرصتی برای تجلی و رشد بیشتر خود ماست و همچنین کمک به دیگران تا زودتر رهایی یابند و به خدا برسند))))))). بـرای خیـلیهـا زنـدگـی بیشتـر شبیـه سفـر بـه یـک کازینـو ( قُمـارخـانـه) است. آنهـا همـه استعـدادهـا و رویـاهـایشـان را روی میـز بـازی میگـذارنـد. بعـد همـهٔ دستـاوردهـای این زنـدگـی را روی یـک چـرخش چـرخ شـانس و اقبـال شـرطبنــدی میکننـد. این خـلاصـهٔ زنـدگـی معنـوی آنهـا در جستجـوی خـداونـد است. بـهنظـر آنهـا بـهدست آوردن خـوشبختـی شـانسـی است. امـا بـرای بعضـی افـراد خـدا واقعـاً یـک آرزو و خـواستـهٔ حقیقـی است و بـرای درک بهتـر آفـریـدگار بـهنـوعی نمـاز میگـذارنـد و عبـادت میکننـد. بـا اینحـال بیشتـر مـواقـع دعـا و نمـاز آنهــا مثل تـرافیـک در یـک خیـابـان یـکطـرفـه است: آنهـا فقـط صحبـت میکننـد. هیـچوقت بـه مغـز آنهـا خطـور نمیکنـد کـه بـرای لحظـهای دست نگهـدارنـد و فقـط گـوش کننـد. خـدا ممکن است بخـواهـد بـا آنهـا صحبـت کنـد. معمـولاً خـدا سهمی در این مکـالمـه نـدارد. پس خـدا چگـونـه بـا مـا ارتبـاط بـرقـرار کنـد. هر دانـش آمـوزی در طریق معنوی میدانـد کـه خـدا از طـریـق نـور و صـوت الهـی بـا همـهٔ حیـات حـرف میزنـد. ..محدوده ی ارتعـاش دراین جهـان از بینهـایت تـا بینهـایت کشیـده شـده است. و از آنجـائیکه دلیـل اولیـهٔ ارتعـاش , نـور و صـوت خـداونـد است صـدای انسـان در آن ارتعـاشـات تمـامعیــار فقـط یـک نقطـه تنهـاست. خـدا چـرا بـایـد بـه صـدای آهستـه نجـــوا کنـد؟ مـردمـی کـه معتقـدنـد کـه خـدا عمـدتـاً در محـدودهٔ فـرکانس صـدای انسـانـی صحبـت میکنـد فـرامـوش کـردهانـد کـه صـدای انسـان در مقـایسـه بـا جهـان صـوت فقط یـک نجــوای کـوچـک است. بنـابـراین عقیـده بـه اینکـه خـدا بـا دنیـا از طـریـق میـدان تنـگ صـوت انسـانی ارتبـاط بـرقــرار میکنـد کـوششی است در جهت کاستن قـدرت خـداونـد. ((((توضیح: در فیزیک اعتقاد بر این است که ماده عامل ایجاد صوت و ارتعاش است اما در عرفان عامل پیدایش خود ماده را هم صوت خداوند یا همان کلام خدا می دانند .... جریان صوتی که از خداوند اغاز می شود و تمام هستی را بنا می نهد حتی نور را و ما به عنوان روح با دنبال کردن این جریان صوتی یا همان صدای خدا همان که فقط در سکوت شنیده می شود میتوانیم به خانه اصلی خود باز گردیم و به رهایی معنوی رسیده و بعد به خداشناسی برسیم )))) نـور و صـوت خـدا آب و غـذای روح هستنـد. خـداونـد بـا چـه کسـانی صحبـت میکنـد؟ در حقیـقت هـر کس کـه بـه نـوعـی بـه نـوع بشـر کمـک کـرده است صـدای حقیـقت را دیـده و شنیـده است. خـدا راههـای بسیـاری دارد. خـدا معمـولاً از راه غیـر مستقیـمتـری بـا رویـابینهـا، شـاعـران، تئـوریسینها، و پیــامبـران صحبـت میکنـد. او بـا بعضـی انسـانهـا از طـریـق خیـال، خـواب، رویـا، دعـا ( از نـوع شنیـدنـی آن) یـا درک مستقیـم صحبـت میکنـد. تـاریـخ نمـونـههـای بسیـاری از این مـردم را در خـود دارد. اشخـاص مشهـوری کـه سخنگـوی صـدای خـدا بـودهانـد، افـرادی مـاننـد: سقـراط، دیـویـدشـاه، مـوتـزارت، بتهـوون، انیشتیـن، ادیسـون، میـکلآنـژ و هـزاران نفـر دیگـر. هـر کـدام از اینهـا همـه سعـی خـود را کـردنـد تـا بـواسطهٔ نبـوغ طبیعـی خـود بـهعنـوان یـک وسیلـهٔ ارتبـاطی خواست خـداونـد را بـه انسـانهـا انتقـال دهنـد. نـور و صـوت طـرح و نقشـهٔ خـدا بـرای آفـرینش را بـه انجـام میرسـاننـد. بنـابـراین والاتـریـن چیـزی کـه هـر کس مـیتـوانـد آرزویش را داشتـه بـاشـد یـک زنـدگـی بـا خـلاقیـت بـالاست کـه همـواره تـوسط نیـروی عشـق الهی رهبـری شــود. این است راه خــدایگــونــه بــودن.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:56 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر مشکلی درسی در خود دارد و ما با گرفتن آن درس موجودی بهتر و آگاه تر خواهیم شد ... به جای اینکه از خدا بخواهیم مشکل ما را حل کند بهتر است بخواهیم کمک کند درسهایمان را زودتر بیاموزیم ... بدین طریق زودتر از مشکلات خود رها خواهیم شد . مطمئنا هیچکس از خدا مشتاق تر نیست که رهایی ما را ببیند اما تا درس گرفته نشود مشکل برطرف نخواهد شد فقط ممکن است تغییر شکل دهد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:18 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور
وتکرار کنیم همان اشتباهات و ضعفها را دوباره و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:53 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي وقتها ما در ذهنمون يه مكالمه ي دروني داريم كه تقريبا بصورت نيمه آگاهانه صورت مي گيره و ما هم زياد بهش اهميت نميديم ... داريم به مشكلات و شكستامون فكر مي كنيم يا در حال مرور يه سري سوال تو ذهنمون هستيم ....سوالايي كه عمدتا با كلمه ي چرا شروع ميشن : چرا اينطور شد ؟ ....چرا وضع ما اينطوره ؟ ... چرا من نبايد پولدار باشم ؟ ... چرا دانشگاه در نيومدم؟ چرا اين اتفاق واسه من بايد بيفته؟.......و هزاران چراي ديگهاين چراها چه نيمه آگاه تو ذهن ما جريان داشته باشن چه آگاهانه از خودمون بپرسيمشون در هر دوصورت چز نااميدي و محروميت بيشتر چيزي به زندگي ما نميدن ....اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتي نااميدي ها ونرسيدنها و نداشتنها ي خودمون رو دنبال يك "چرا " بارها و بارها تو ذهنمون مرور مي كنيم بيشتر و بيشتر خودمون و زندگيمون رو به سمت همين چيزها سوق ميديم ... حتي وقتي اين سوال رو در مورد ديگران هم مطرح مي كنيم باز هم واسه خودمون مشكل آفرين ميشهدر نظر بگيريد وقتي رو كه داريم از خودمون مي پرسيم خدايا چرا فلاني اينقدر بيچارس ؟ يا چرا فلاني زندگيش اينقدر بده ؟ و .................. خب ما يه سوال مطرح كرديم و زندگي هم سعي مي كنه يه جواب به ما بده ... جوابمون رو وقتي مي گيريم كه همون بلا سر خودمون هم بياد يعني به سمت همون وضعيتي كشيده ميشيم كه تو سؤالمون مطرح كرديم . يه سوال خوب ميتونه با چگونه يا چطور شروع بشه نه چراچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون بعدش يه جمله ي مثبت مياد و ما همون چيز مثبت رو به زندگي خودمون ميكشونيم : چطور ميشه شاد بود ؟ چطور ميتونم با خلاقيت خودم پول بيشتري به دست بيارم ؟ چطور فلاني اينقدر موفقه و زندگيش خوب پيش ميره ؟ يا فلاني چطور ميتونه از اين وضع اسف بار خودشو رها كنه؟ و هزاران چطور ديگه ..........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 18:37 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی دو حکایت آموزنده و جالب برام میل کرده .......قشنگن حتما بخونید
FROGS Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition. هم مسابقه ي دو بدند The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants.... The race began.... Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. بتوانند به نوک برج برسند You heard statements such as: "Oh, WAY too difficult!!" "اوه,عجب کار مشکلي "They will NEVER make it to the top." "اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند or: "Not a chance that they will succeed. The tower is too high!" The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!" More tiny frogs got tired and gave up.... و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ... But ONE continued higher and higher and higher.... This one wouldn't give up! اين يکي نمي خواست منصرف بشه At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it? انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? کرده؟ It turned out.... و مشخص شد که...
The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic.... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! actions! هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند . چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داري.....هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره Therefore: پس ALWAYS be.... هميشه.... POSITIVE! مثبت فکر کنيد And above all: و بالاتر از اون Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams! کر بشيد
God and I can do this! من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنيم Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about. اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد Give them some motivation!!! به اون ها کمي اميد بديد Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت --------------------------------------------------------------------------------------
سه صافي شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت : قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟ - کدام سه صافي؟ - اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟ -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است. - سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود. -دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند. -بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟ -نه، به هيچ وجه! همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:29 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه تصميم گيري براي انجام دادن و يا رها كردن كاري براتون مشكله از اين تمرين استفاده كنيد : فرض كنيد چند سال گذشته و شما برميگرديد و به گذشته نگاه مي كنيد ....... وقتي به گذشته نگاه مي كنيد حسرت انجام ندادن چه كاري رو خواهيد خورد؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودتون چي خواهيد گفت ؟ آيا جوابتون اينه كه اي كاش اون كار رو انجام داده بودم يا فلان كار رو رها نكرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس الان همون كاري رو بكنيد كه چند سال ديگه افسوس انجام ندادنش رو خواهيدخورد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:13 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
شادي جنبه ي دروني داره و لذت جنبه ي بيروني . براي لذت بردن نياز به ابزار و واسطه هاي بيروني داريم مثلا ما از ديدن يك اثر هنري زيبا لذت مي بريم و يا از شنيدن يك قطعه موسيقي ويا خودرن يك غذاي خوشمزه و .......... البته ممكنه هيچكدوم از چيزايي كه ما ازشون لذت مي بريم براي شخصي ديگر لذت بخش نباشه و او از چيزاي متفاوتي لذت ببره اما يه چيز در همه ي آدما مشتركه و اون هم احساسيه به نام لذت .. شادي وضعيتست دروني و مربوط به ذهن ...يه احساس كه به طرز فكر ما وابستس ... به اينكه خودمون و زندگيمون رو چطور مي بينيم ... اگه از زندگي و از خودمون راضي باشيم شاد خواهيم بود .شادي لزوما نياز به ابزار بيروني نداره و وضعيتيست مستقل از محيط و محصول نوع نگاه ما به محيط و زندگيمونه و نه محصول خود محيط و شرايط بيروني ... پس براي شاد بودن لزوما نيازي نيست كه چيزي در بيرون از ما عوض بشه بلكه اين خود ما هستيم كه بايد عوض بشيم بايد جور ديگه اي ببينيم بايد تعريفمون رو از زندگي و از خودمون عوض كنيم تا احساسمون عوض بشه ....البته خيلي هم خوبه كه ما ثروتمند و موفق باشيم و در شرايط بهتري زندگي كنيم و امكانات رفاهي بيشتري داشته باشيم اما اين نه شرط كافيه نه شرط لازم ....گاه حتي با داشتن همه ي امكاناتي كه بهشون نياز داريم باز هم ممكنه شاد نباشيم و احساس رضايت و خوشبختي نكنيم .......پس بهتره همزمان با تلاشمون براي ثروتمند تر شد ن و رشد اجتماعي و كسب موفقيت در فكر شادي و خوشبختي خودمون هم باشيم نه اينكه تمام انرژي و توانمون رو صرف موفقيت بيروني بكنيم و بعد يه روز ببينيم كه به رضايت و شادي نرسيديم ..... اگه شما در باشگاه بدنسازي حركت پرس سينه رو انجام بديد آيا عضلات پاهاتون رشد مي كنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس جستجوي شادي چيزي متفاوت ازجستجوي موفقيت و لذت است و فعاليتيه كه بايد درون خودمون انجام بشه نه در بيرون .... براستي ما چقدر در دنياي درون خودمون فعال هستيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گاهي حتي بدون اينكه چيزي رو در بيرونمون تغيير داده باشيم مثل محل زندگيمون يا آدماي اطرافمون يا همكارمون رو كه دوستش نداريم و يا خانوادمون و .... فقط و فقط با تغييردادن ديدگاه و نوع نگاهمون به زندگي و با عوض كردن تعريفمون از شرايط بيروني مي تونيم به شادي و رضايت بيشتري برسيم (عمليه اگه باور نداريد امتحان كنيد تا خودتون ببينيد)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 14:58 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
منبع : اینترنت ما بارها در شرایطی قرار می گیریم که باید رها کنیم تا خدا ما را نجات دهد . شاید رها کردن یکی از سخت ترین آزمونهای زندگی باشد ... ایمان به اینکه زندگی هرگز به ما اجازه ی سقوط و پسرفت نمی دهد اگر به آن اعتماد کنیم .........گاهی به نظر می رسد در حال از دست دادن چیزی با ارزش هستیم و محکم به آن می چسبیم و میارزه می کنیم در حالی که همه ی نشانه ها حاکی از آن است که باید رها کنیم ......با رها کردن و بریدن طناب به نیرویی برتر فرصت می دهیم تا به ما کمک کند و یا چیزی بهتر به ما بدهد ....زندگی همواره ما را رو به جلو و بهتر شدن و رشد کردن میراند و هرگز فرزندانش را نا امید و درمانده نخواهد کرد رنجی که ما می کشیم نتیجه ی رها نکردن و عدم اعتماد و ایمان ما به زندگی و خداست ......اگر هدایای زندگی را نپذیریم رنج خواهیم کشید ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:7 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
زیست شناسی یک پیله ی پروانه از نوع بید امپراتور پیدا کرد و به آزمایشگاه خود برد تا خارج شدن پروانه از پیله را بررسی کند دانشمند متوجه شد که پیله به شکل بطری است به طوری که قسمت پایین آن پهن و بالای آن بسیار باریک بود و توسط ماده ای سفت و بتون مانند پوشیده شده بود که خروج پروانه را بسیار سخت می کرد . پیله تکان می خورد و او در حال مشاهده ی تلاش سخت پروانه برای خروج از پیله ی خود بود. دانشمند شکیبایی خود را از دست داد و تصمیم گرفت به پروانه در خروج از پیله کمک کند . او با یک قیچی حاشیه ی بتون مانند بالای پیله را برید و پروانه بلافاصله بیرون آمد . او منتظر شد تا پروانه بالهای آبی زیبایش را باز کند اما هیچ اتفاقی نیافتاد پروانه تنه ای بزرگ و بالهایی کوچک داشت و قادر به پرواز نبود . پروانه مرد بدون اینکه هرگز پرواز کرده باشد . زیست شناس متوجه اشتباه خود شد . پروانه در حالی که خودش را با فشار از درون قسمت باریک پیله عبور می دهد باید به بدن خود حالت آئرودینامیکی بدهد و آن را جمع و جور کند . در نبیجه مایعات بدن او به درون بالها فشرده میشود ، بالها را بزرگ و بدن را کوچک می کند . و هنگامی که پروانه از پیله خارج می شود و قدم به دنیا می گذارد تبدیل به موجودی می شود که در زیبایی بی نظیر است. منبع : یک کتاب انسان هم همین روند را برای رهایی معنوی و پرواز طی می کند ابتدا مانند کرم بر شکم خود می خزد و چشمی برای دیدن نور ندارد و وقتی از خوردن سیر شد به دور خود پیله ای از نفسانیات می تند و مدتها در آن زندگی می کند بدون نور و در تاریکی مطلق . زمانی به فکر رهایی می افتد اما برای رهایی باید پیله ی خود ساخته ی خود را پاره کند . پیله ی نفس را . باید خود را از چنگال توهم جهان مادی رها سازد باید بر خشم و نفرت و کینه و وابستگی و خود بینی خود فائق آید . بایدعشق را جایگزین افکار و عواطف منفی خود کند. باید مانند الماسی که از زیر خاک و از دل زمین بیرون آمده سیقل داده شود تا بتواند بیشترین نور و زیبایی را از خود منعکس کند. اینجاست که تازه مبارزه شروع می شود، مبارزه برای خروج از پیله ... اینجاست که معلوم می شود مشکلات ما همان راه رهایی ما هستند و ما با تلاش خود برای پاره کردن پیله و رسیدن به نور و رهایی در واقع بال پرواز خویش را می سازیم وقتی رها شدیم دیگر مجبور به خزیدن و زیستن بدون چشم نیستیم . اکنون پرواز می کنیم و از شهد گلها می نوشیم ........ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:18 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
کسایی که زبان می خونن میدونن و یا باید بدونن برای یاد گرفتن انگلیسی و روان شدن در صحبت کردن فقط و فقط یه راه هست و اون هم تکرار و تمرینه ......حالا ممکنه تمرین های مختلف و زیادی وجود داشته باشه اما کلا هر مهارتی فقط با تمرین و تکرار به دست میاد ...موسیقی رو در نظر بگیرید .....چقدر باید تکرار کرد؟ ورزش هم همینطور . برای مهارت در یک حرکت ورزشی یا ورزیده کردن یک عضله چند بار تکرار لازمه ؟ذهن هم نیاز به تمرین و تکرار داره تا بتونه سریع و درست عمل کنه . ما چقدر برای تمرینات ذهنی وقت می زاریم ؟ آیا برنامه ای برای این کار داریم ؟ آیا از معلم یا استاد مناسبی که ذهن رو بشناسه استفاده می کنیم ؟ ذهن سازنده ی دنیای ماست ......همه ما توانایی های ذهنی خاص خودمون رو داریم ولی کمتر پیش اومده با برنامه و علمی روی ذهنمون کار کنیم .....البته این کار رو برای عضلات و بدنمون می کنیم و از بهترین استاد ها و برنامه ها پیروی می کنیم .......یرای فراگیری هنرهای مختلف دنبال بهترین استاد ها می گردیم و وقت می زاریم و تمرین می کینم و ..................برای پروش و توسعه ی ذهنمون چقدر وقت می زاریم ؟ آیا کتاب می خونیم ؟ آیا اصلا بهش فکر می کنیم ؟ ذهن قوی ترین ابزاریست که بشر در اختیار داره قوی تر از هر نیرویی که تا بحال شناخته شده یا نشده (البته بجز عشق ) حال برای مهارت در استفاده از این ابزار قوی که خواه نا خواه در ما فعاله کاری می کینم؟ برای اینکه کنترل زندگی و وقایع اون رو در دست بگیریم و ارباب سرنوشت خودمون بشیم باید ذهنمون رو کنترل کنیم و برای اینکه ذهن رو کنترل کنیم باید بشناسیمش و نیاز به دانش خاصی داریم که در عین سادگی به سادگی به دست نمیاد.............برای فراگیری هر علمی نیاز به معلم اون علم داریم وگرنه راهمون خیلی طولانی خواهد شد .........اگه شخصی رو برای این منظور در اختیار نداریم میتونیم از کتابهایی که در این زمینه نوشته شده کمک بگیریم ....به موقش ، استاد خودش پیدامون می کنه ............ پس اول شناختن ذهن و مطالعه و بعد تمرین و تکرار .......ما باید تمرینهای متناسب با خودمون رو طراحی کنیم و اونا رو تکرار کنیم تا جزی از وجودمون بشن ، همونطور که چیزایی که نمیخوایم و دوست نداریم جزئی از وجودمون شدن ......میدونید چطور ؟ با تکرار . اونقدر در ذهنمون تکرار شدن و اونقدر از ما انرژی و توجه دریافت کردن که رها شدن از دستشون ممکنه سالها طول بکشه .. خب حالا برگردیم به تکرار و تمرین . ما باید خواسته های خودمون رو تجسم کنیم . گویی که همین الان مال ما هستن و ما بهشون رسیدیم . باید نقش کسی رو بازی کنیم که به خواستش رسیده و زندگیش همونطوریه که همیشه میخواسته . باید وانمود کنیم و نقش بازی کنیم . البته این همش در ذهن خودمونه و قرار نیست در مقابل دیگران این کار رو بکنیم . اونقدر در ذهنمون تکرار می کنیم تا ذهن باور کنه ، همونطور که بر اثر تکرار زیاد اون چیزایی رو که ما دوست نداشتیم ، باور کرده و به شکل واقعیت درآورده ، واقعیتی که سازندش خود ما هستیم .ذهن قدرت تشخیص نداره . براش راست و دروغ تصاویری که بهش میدیم فرقی نداره اون فقط هر چه رو که باور کنه برامون خلق می کنه ...حتما شنیدید که بعضیها باورشون میشه مریض هستن و علائم بیماری رو از خودشون نشون میدن . قدرت تلقین به خود رو حتما دیدید . خیلی از معجزاتی که اتفاق می افته نتیجه ی باور خود ماست . اتفاق می افته چون بهش ایمان داریم و باورش کردیم . ذهن یه ماشین که فکر نمی کنه و قضاوت هم نمی کنه این ما هستیم که به وسیله ی ذهن فکر می کنیم و قضاوت می کنیم . اگه یه تصویر به ذهنتون بدید و برای مدت زیادی در ذهنتون نگهش دارید و نزارید کمرنگ بشه ، ذهن بالا خره اونو براتون خلق می کنه و سرعت این خلق کردن بسته به میزان تمرین و شدت خواست و ایمان شما داره ..... پس تا اینجا اولین عامل خلاقیت شد تصویر ذهنی . و تمرینمون هم شد تکرار و تکرا ر و تکرار ....باید نقش بازی کرد و وانمود کرد که تصویر ذهنی ما همین الان وجود داره . مثلا اگه خواهان یک کار جدید هستید باید خودتون رو تصور کنید که مشغول کارید . انگار که دارید تو ذهنتون یه فیلم می سازید . هر چه واضح تر تصور کنید ذهن بهتر میتونه خواسته شما رو براتون خلق کنه . دومین عامل در خلاقیت بعد از تصور کردن که خیلی هم مهمه احساس کردنه . باید اونچه رو که میخواید احساس کنید . باید احساس کنید که به خواستتون رسیدید . از خودتون بپرسید اگه من الان به اونچه که میخواستم رسیده بودم الان چه احساسی داشتم ؟ بعد سعی کنید اون احساس رو تجربه کنید . وقتی تجربش کردید بهتون ثابت میشه که میتونید چنین احساسی داشته باشید . و حالا باید با این احساس زندگی کنید . هر وقت از دستش دادید دوباره برش گردونید و دوباره احساسش کنید . به این تکنیک میگن از آخر عمل کردن . یعنی در زندگی طوری رفتار کنیم انگار که به خواسته هامون رسیدیم و همونی هستیم که همیشه می خواستیم باشیم . با زنده نگه داشتن این حالت دیر یا زود همونی میشیم که همیشه میخواستیم باشیم ما همونی هستیم که می اندیشیم . همونی هستیم که احساس می کنیم . دنیای ما هم همونه که که خودمون تعریفش می کنیم . اگه دوستش نداریم باید یه تعریف دیگه ای واسش پیدا کنیم . نیازی نیست از چیزی فرار کنیم یا چیزی رو عوض کنیم چون دنیای اطراف ما انعکاس آگاهی خود ماست . انعکاسیه از اونچه که در درون خودمون میگذره . کافیه خودمون رو عوض کنیم . تعریفمون ار زندگی و زاویه دیدمون نسبت به وقایع روعوض کنیم و احساسمون رو نسبت به خودمون . آیا خودمون رو دوست داریم ؟ آیا زندگی رو دوست داریم ؟ اگه بتونیم احساس خوبی نسبت به خودمون و زندگی در خودمون ایجاد کنیم بیشتر راه رو طی کردیم . و این نیاز به تکرار و تمرین داره و یادمون باشه به محض اینکه شروع به حرکت میکینم مشکلات هم بیدار میشن تا راه ما رو سد کنن . حتما میدونید که نیروی اصطکاک تا وقتی که حرکت نکردیم کاری به کار ما نداره اما به محض اینکه راه می افتیم اون هم راه می افته تا جلو ما رو بگیره . اما ما باید از همون اصطکاک استفاده کنیم تا بتونیم حرکت کنیم . بدون اصطکاک حرکتی نبود و یا اگر هم بود تغییری در اون نبود . پس مانع حرکت همیشه خود ش عامل حرکت هم هست . حرکت در آب ، هوا و زمین هر سه نیاز به اصطکاک داره یعنی همون چیزی که خودش مانع حرکت محسوب میشه . پس مشکلات به ظاهر میان که راه ما رو سد کنن اما در حقیقت بدون آنها ما هرگز به خواسته هامون نخواهیم رسید .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:22 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما خالق زندگی خود هستیم اما ما در واقع چیزی را خلق نمی کنیم چون همه ی چیز ها و همه ی شرایط و حالات از قبل خلق شده اند و همین الان وجود دارند ، ما فقط انتخابشان می کنیم. همه ی آنچه که بتوانیم یا نتوانیم تصور کنیم همه و همه از قبل وجود دارند اصلا اگر وجود نداشتند ما قادر به تصورشان نبودیم . تصور ، چشم ذهن است و آنچه را که در درون وجود دارد می بیند و با تمر کز بر روی آن باعث ظهور آن در عالم مادی می شود . درست مثل یک نگاتیو عکاسی که پس از ظهور قادر به دیدنش خواهیم بود . حروف الفبا را در نظر بگیرید ، شما با کنار هم گذاشتن آنها می توانید خالق زیبایی یا زشتی باشید ، می توانید با ترکیب آنها آتش به پا کیند و ویرانی بیافرینید و برعکس می توانید شادی و خوشبختی خلق کنید .......این شما هستید که کلمات را انتخاب می کنید و این شما هستید که داستان را می نویسید ........حروف ، کلمات و حتی جملات از قبل وجود دارند ما فقط آنها را انتخاب می کنیم ............ انتخابهای ما با توجه به سطح آگاهی و گاه سطح دانش ما صورت می گیرد و هرچه موجودی آگاه تر و خالص تر باشیم انتخابهای بهتری خواهیم داشت ......... تقدیر و سرنوشت بخشی از زندگی ما هستند اما همه آن نیستند .....شاید تقدیر ما تا اینجا این بوده و داستان زندگی ما تا بدینجا اینچنین نوشته شده باشد اما پایان آن دست خود ماست .حال باید خودکار را برداریم و بقیه ی داستان را آنطور که خودمان می خواهیم بنویسیم .............البته ما قادریم هر چه را که بخواهیم تصور کنیم اما هر چه خواسته ی ما بزرگتر و دور از ذهن تر باشد توجه و انرزی بیشتری نیاز است تا آنرا خلق کنیم وهمچنین زمان بیشتری لازم دارد و ممکن است باعث نا امیدی ما شود .........بهتر است این راه را قدم به قدم پیش ببریم و پله پله جلو برویم و به خودمان زمان بدهیم ........هر بار که موفقیتی بدست می آوریم اعتماد به نفسمان با لا می رود و انرژی بیشتری برای خلق خواسته های بعدیمان خواهیم داشت و سرعتمان هم بیشتر خواهد شد . در فیلم پادشاه عقربها یک ساحره که آینده را می دید به قهرمان داستان گفت که به دست پادشاه کشته خواهد شد your destiny is dying by king's hand و از او خواست که نجنگد . جنگجو با اینکه می دانست پیشگویی های ساحره درست هستند جواب داد " من خود سرنوشت خویش را می سازم " I make my own destiny ......... در جنگ تیر خورد اما تیری را که در کمرش بود در آورد و با همان تیر پادشاه را کشت و خود پادشاه شد ......او خود سرنوشت خویش را ساخت و داستان خود را جایگزین داستانی کرد که تقدیر برایش نوشته بود ..........برای رسیدن به خواسته هایمان باید روحیه ای مانند جنگجوی داستان بالا داشته باشیم .باید ایمانمان آنقدر قوی باشد که تقدیر را مغلوب خود بکنیم در غیر اینصورت این تقدیر است که ما را مغلوب خود می کند .....اگر شما قلم به دست نگیرید و داستان خود را ننویسید دست سرنوشت هر طور که خودش خواست آنرا برایتان خواهد نوشت .....درست مانند اسبی که سوار خواب آلود خود را به هرجا که خواست می برد ............. خب ، گفتیم که همه ی حالات و شرایط ، چه خوب و چه بد ، همه و همه از قبل آفریده شده اند و همین الان و همین جا به صورت بسته ها ( پکج package ) وجود دارند ...گویی بسته بندی شده و آماده ی استفاده می باشند . حال اگر به هر کدام از این بسته ها نگاه و توجه کنیمکم کم جان می گیرند و هر چه بیشتر به آنها انرژی بدهیم بیشتر خود را در زندگی ما متجلی خواهند شد ..پس نباید به آنچه که نمی خواهیم و دوست نداریم و یا باعث آزار و ناراحتی ما و دیگران می شود توجه کنیم و آنرا در ذهن خود راه دهیم .....هر چه بیشتر تصورش کنیم و هر چه بیشتر احساسش کنیم بیشتر جان می گیرد و بیشتر در زندگی ما وارد می شود ........اگر شخصی یا شرایطی ما را آزار می دهد ، با فکر کردن دائمی به آن و با ناراحت شدن و رنجیده شدن خویش ، بیشتر و بیشتر آنرا در زندگی خود وارد می کنیم ......اگر نگران چیزی هستیم یا از چیزی ترس داریم این حس نگرانی و ترس هر چه بیشتر ما را از موفقیت دور می کند، همانطور که تاریکی ما را از نور دور می کند .... حال تصور کنید احساساتی مانند خشم و نفرت و کینه چه بلایی بر سر زندگی ما می آورند و چه چیزهایی را به زندگی ما وارد می کنند .....هر چه بیشتر نفرت بورزی بیشتر آنچه را که دوست نداری جذب خود می کنی چون خودت انتخابش کردی ...بسته ی بی جانی بوده که شب و روز از خودت و از انرژی خودت به آن دمیدی و به آن جان دادی حال باید محصول خود را درو کنی ......تصور کنید که زندگی مزرعه شماست، آیا هرگز حاضر می شدید بذر نفرت و خشم در آن بکارید ؟ در زندگی اکثر آدمها کسایی هستن که تحمل کردنشون کار سختیه ، کسایی که خشم و عصبانیت رو در ما به اوج می رسونن و گویی که هیچ راه رهایی از اونها نداریم و بد تر از اون ، وقتی از دستشون فرار می کنیم گیر یکی بد تر می افتیم ...انگار همون آدم در یه شکل دیگه دوباره در زندگی ما ظاهر شده ..........هر چی بیشتر دست و پی می زنیم بیشتر تو این باتلاق فرو می ریم ............ چرا این آدمها هستند ؟ اگر بپذیریم که علت و حکمتی در این قضیه هست به جای شکایت کردن دنبال علتش می گردیم ....حتما درسی هست ...یادتونه گفتم درد زبان طبیعته برای هشدار به ما ؟ مثلا اگه دستتو به سیم برق بزنی دردش آنقدر شدید که سریع دستتو می کشی عقب اگه این درد نبود همونطور میموندی تا خشک بشی بدون اینکه بفهمی علتش چی بوده ..........دردهایی هم که تو زندگی می کشیم زبان خداست که داره به ما میگه یه جای کارمون غلطه اما بعضی وقتها ما نمی خوایم گوش بدیم و فقط از خدا می خوایم که ما رو از دست مشکلاتمون رها کنه ......پس درسی که باید از این مشکلات بگیریم چی میشه؟ با پاک کردن صورت مسئله چیزی یاد نخواهیم گرفت . اگه در مشکلات و ناراحتی هامون به جای دنبال مقصر گشتن و محکوم کردن دیگرا ن ، دنبال درسهای لازم باشیم خود به خود خشم و نفرتمون کمتر می شه و با کنترل احساس و ذهنمون و با گرفتن درسهای لازم و افزایش آگاهی معنوی و قوی تر شدن می تونیم کم کم از سد مشکلمون بگذریم و به شادی و آرامش بیشتری دست پیدا کنیم ........ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:12 توسط فرهاد داودی
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی از قوانین جهان فیزیکی ماست اما در سطوح بالا تر هم مصداق دارد یعنی در سطح عواطف و ذهن .نه تنها اعمال ما ایجاد عکس العمل می کنند بلکه گفتار و افکار ما نیز عکس العملی مساوی و مخالف تولید می کنند . یعنی به سوی خود ما باز می گردند. شاید به همین خاطر زدتشت توصیه به پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک می کرد .ما در جهانی از انرژی زندگی می کنیم حتی آنچه که به نظر جامد می آید نیز صورتی از انرژیست ، انرژی متراکم . و فقط در تصور ما اینچنین جامد و صلب است .اگر می توانستید به اندازه ی یک مولکول یا اتم کوچک شوید جهان اطراف شما چیزی جز انواع مولکولها و اتمها نمی بود .دیگر نه خانه ای بود نه شهری نه کوه و دشتی و نه آسمانی ..... اگر از آن هم کوچکتر می شدید آنگاه فقط الکترون و نوترون وپروتون بود و دیگر حتی خبری از مولکول و اتم هم نبود و اگر این بازی را ادامه می دادید به جهانی از انرژی می رسیدید همان جهانی که اطراف ماست و ما آنرا اینگونه می بینیم چون خود آنرا اینگونه در ذهن خویش تجسم کرده ایم .این جهان انرژی به هر شکلی که ناظرش بخواهد در می آید ، مانند آبی که شکل ظرف خود را به خود می گیرد و این ظرف چیزی نیست مگر ذهن خود ما ...ذهن با قدرت تجسم خود قالبی می سازد که انرژی سیال آنرا پر خواهد کرد و نهایتا آنچه را که ما خود آگاه یا نا خودآگاه در ذهن خود پرورانده ایم ، روزی مانند فیلم عکاسی در مقابل خود خواهیم دید ...این همان اصل تبدیل انرژی به ماده (و برعکس ) است .....حتما می دانید که انرژی یعنی توانایی انجام کار و انرژیی که تولید می شود باید کاری انجام دهد و یا به صورتی دیگر از انرژی تبدیل شود که البته ماده هم صورت متراکم انرژی است .انرژی حاصل از افکار و و گفتار ما نیز شامل این قانون می باشد و نهایتا آنچه را که ما گفته ایم یا اندیشیده ایم در برار دیدگانمان پدیدار خواهد کرد...گاه زندگی ما نتیجه ی افکار نا خوداگاه ماست و ما خالق نا آگاه زندگی خود می شویم .یک ذهن پرورش یافته با همراهی عواطفی متوازن ، بزرگترین نیروی عالم است و هر آنچه را که اراده کند می تواند انجام دهد . هیچ گریزی از عکس العمل اعمالمان نیست . عکس العمل هر عملی به کننده ی آن بر می گردد حتی اگر سالها بگذرد و کیلومتر ها از آنجا دور شده باشیم باز هم نتیجه ی اعمال و افکارمان به سوی ما باز خواهد گشت . جهان ما جهان چرخه هاست . همه چیز در حال دوران است . چرخه ی حیات ، چرخه ی آب ، چرخه ی انرژی و ............ نه تنها فضا انحنا دارد که تمام آنچه در فضاست نیز انحنا دارد و در یک دایره حرکت می کند . شما هرگز هیچ چیز مستقیمی در جهانهای فیزیکی و ذهنی پیدا نخواهید کرد . اگر روی کره ی زمین به خط مستقیم حرکت کنید نهایتا به جای اولتان خواهید رسید ...حتی اشیاء ساخت بشر که به نظر صاف و مستقیم می آیند نیز در خود انحنایی دارند که به چشم ما نمی آید و این به این خاطر است که فضا انحنا دارد .اگر یک سفینه به خط مستقیم از زمین رو به آسمان حرکت کند انحنای فضا باعث می شود که به جای اولش باز گردد و این در حالیست که زمین و منظومه ی شمسی و کهکشان ما همه و همه در حال حرکت و چرخش می باشند . آنچه کا از ما صادر و ساتع می شود باز به خود ما باز خواهد گشت حتی اگر هرازان کیلومتر جابجا شویم یا هزاران سال بگذرد . زمان و مکان مطرح نیست . این دو فقط در ذهن ما وجود دارند ... ماده ، انرژی ، زمان و مکان همگی زائیده ی ذهن خود ما هستند و ما هنگامی به خود شناسی می رسیم که ذهن خود را از بند این 4 پدیده و خود را از بند ذهن رهانیده باشیم و خویش حقیقی خود را در جهانی بی زمان و بی مکان نظاره کنیم .پس قانون عمل و عکس العمل یا آنگونه که شرقی ها آنرا می نامند قانون کارما یک اصل اساسی در زندگی است ( این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آرد ندا ها را صدا )آیا ما واقعا خالق زندگی خویش هستیم اگر اینچنین است پس چرا اسیر " کارما " یا عکس العمل اعمال خویش می شویم .. چرا اسیر شرایط محیطی می گردیم . زندگی جبر است یا اختیار ؟به نظر من ما در اعمال خویش آزادیم و صاحب اختیار (که میزان این آزادی به توانایی و آگاهی ما بستگی دارد)و در حقیقت هیچ محدودیتی برای ذهن وجود ندارد مگر محدودیت در آنچه که خود باور به آن داریم .... اما در عکس العمل و نتیجه ی اعمالمان مجبوریم و بدون اختیار . یعنی ناچار باید کارمای اعمالمان را دریافت کنیم چون آن انرژیی است که خود تولید کرده ایم .....ما در عمل اختیار داریم و در عکس العمل جبرانرژی فیزیکی قادر است به ماده ی فیزیکی تبدیل شود مثل تبدیل نور خورشید به سیب (البته جزی از سیب ) در فرایند فتو سنتز ........انرژی ذهنی هم به شرایط و موقعیت های فیزیکی تبدیل می شود ...موقعیت هایی که ما هر روز با انها مواجه می شویم و ساخته ی خودمان هستند . ما در جهانی زندگی می کنیم که آنرا در ذهن خویش و در درون خویش بر پا داشته ایم ... دنیای بیرون آیینه ی درون خود ماست و عیب های آن معایب خودمان را به ما نشان می دهد و این فرصت خوبی برای اصلاح و بهتر شدن به ما می دهد اما ما گاه این فرصت را صرف شکایت کردن از تصویر زشت آینه می کنیم .....آیا ما در جهانی تخیلی زندگی می کنیم ؟ شاید بله ...اما احساس ما و تجربیات ما و آگاهیی که کسب می کنیم و درسهایی که می گیریم همه و همه واقعی هستند و از همه واقعی تر عشق است .......... همه فضاهای مجازی رایانه ای را می شناسیم و دست گاه های سیمیلاتور را ..........این فضاهای مجازی گاه باعث شادی و یا ترس ما می شوند و این در حالیست که می دانیم در فضایی مجازی هستیم....با این حال باز هم تچربیات و احساسات ما واقعی هستند ....همین مسئله در مورد جهان ما نیز صادق است با این تفاوت که شاید ما هنوز نمی دانیم در فضایی مجازی زندگی می کنیم فضایی که ذهنمان برایمان خلق کرده ............ ما می توانیم این فضا را هر طور که خود بخواهیم شکل دهیم و تجربیات لازم را از آن برگیریم و شادی و خوشحالی را تجربه کنیم و در نهایت هنگامی که آماده شدیم خود را از آن برهانیم و به جهانی بالاتر گام نهیم ......................... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:20 توسط فرهاد داودی
|
|
||